گنج

بخش ۹۲ - آمدن ضحاک به دیدن گرشاسب و صفت نخچیرگاه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۴۷ بیت
چو بر سیستان پهلوان گشت شاهبر اوج سپهر مهی گشت ماه
همه ساز شهرش نکو کرده شدبرو دست فرمانش گسترده شد
ز کارش بد و نیک بی گاه و گاههمی شد خبر نزد ضحاک شاه
بدو تیره شد رایش اندر پسیچولیکن نیارستش آزرد هیچ
سوی سیستان رفت تا بنگردیکی پیش آب زره بگذرد
ز نزل و علف آنچه بایست سازسپهبد برون برد و شد پیشباز
چو شه را بدید آمد از پیل زیرگرفتش به بر شاه و پرسید دیر
سپهبد رکابش ببوسید و جستبه دندان پیل اندر آویخت دست
چو چابک سواری به اسپ نبرد زهامون به پیل اندر آمد چو گرد
نگه کرد شاه آن یلی بال و برزبه کف کوه کوب اژدها سار گرز
به زیر اندرش زنده پیلی چو کوهزبس بار خفتان و ترکش ستوه
به دل چاره ای گفت باید گزیدکه این را کند دشمنی ناپدید
جهان با من ار پاک دشمن بودازآن به که این دشمن من بود
بزد خیمه گرد لب هیرمندبرآسود با خرمی روز چند
هم اثرط ز زاول شد آراستهبسی ساخته هدیه و خواسته
چو یک هفته گرد گلستان و رودببودند با بزم و رود و سرود
به شبگیر کردند رای شکارکه بُد روز نخچیر و گاه بهار
رُخ باغ بُد ز ابر شسته به نمفشانان ز گل شاخ بر سر درم
ز درد خزان در دل زاغ زیغهوا بسته از لشکر ماغ میغ
شده لاله از ژاله پُر دُر دهنز پیروزه پوشیده گل پیرهن
ز میغ روان چرخ چون پر چرغ بر آواز رامشگر از مرغ مرغ
تو گفتی هوا نافه کافد همیزمین حله سبز بافد همی
بُد آکنده هامون و گردون همهز مرغان چفاله ز غرمان رمه
بُد از گرد اسپان سیه گشته هوربه خم کمند یلان یال گور
سگ از گرد خرگوش اندر ستیز دویک گاه در حمله گه در ستیز
به چنگال کاوان یکی دشت خشکیکی خاک بویان چو عطار مشک
گشاده کمین یوز بر آهوانچون دزدی گه حمله بر کاروان
زچنگال پرخونش جای کمینشده لاله در لاله روی زمین
ز سم گوزنان زمین جزع رنگوشی گشته ریگ و شخ از خون رنگ
نشسته بر آهو عقاب دلیرچو بر اسپ گردی به ناورد چیر
دل تیهو از چنگ طغرل به داغرباینده باز از دل میغ ماغ
زشاهین و چرغ آسمان بسته ابررمان از غو طبل بازان هژبر
از افکنده نخچیر بی راه و راهپر از کشتگان دشت چون رزمگاه
گهی باده بر کف به بانگ ربابگه از ران گوران بر آتش کباب
ز هر تیغ کُه دیده‌بان با غریوز بس گرد گردان گریزنده دیو
سپهبد پیاده همی تاختیبه راه گوزنان کمین ساختی
چو تنگ آمدندی بجستی ز جایگرفتی سرو شان فکندی ز پای
سر وی دو ناگه گرفت از کمینهمی زد ز خشم این بر آن آن بر این
ز بس کوفتن زور تنشان ببردسر و گردن هردو بشکست خرد
چنین پیش ضحاک چندی گرفتبرو آفرین خواند شاه از شگفت
به دل گفت تا زو نبینم گزندازین کشورش دور باید فکند
به باغ آمدند آن گه از دشت و راغکه بود از در شادی و بزم باغ
نخستین شکستند برخوان خمارپس از بزم و رامش گرفتند کار
شد از ناله آن پیر سغدی به جوشکه نافش بخاری برآرد خروش
همان زاغ گون هندوی هفت چشمبرآورد فریاد بی درد و خشم
گهی زندواف و چکاوک به هم سراینده دستان همی زیر و بم
قدح چون مه اندر کف سرکشانبرآن مه ز گل شاخ پروین فشان
بزرگان رده ساخته بر چمنمیان سنبل و شنبلید و سمن
دو دیده به خوبان مشکین کلهبه بلبل دو گوش و به کف بلبله
گه خرمی شاه با فر و کامبه یاد سپهدار برداشت جام
به نخچیر و بزم و به نیروی تنفراوانش بستود در انجمن
تویی گفت از ایزد دلم را امیدهم از بخت تو فرخی را نوید
به تو دارم ایمن دل خویش رابه گرز تو ترسان بداندیش را
ز نام توام کام و آرایشستز رنج توام نام و آسایشست
ز بهرم فدا کرده‌ای خویشتنبه هر سختیی داشته پیش تن
شکستم به تو هر که بدخواه بودبه جنگ ار کنارنگ اگر شاه بود
کنون نیست با من گزارنده کینجز افریقی از بوم خاور زمین
که گوید ز شاهان کَسَم یار نیستبه مردی چو من نامبُردار نیست
چو دورم ز گفتن بود پرفسوس چو نزدیک باشم بود چاپلوس
ترا راهزن خواند و مارکشمرا دیو مردم خور خیره هش
کنون باید این رزم را ساختنتوانی مگر کین از او آختن
همان دیوکش منهراس است ناممگر کز کمند تو آید به دام
گر این کار بدهد گروگر تراز شاهی مرا نام و دیگر ترا
سپهبد چنین گفت با شهریارکه اندرجهان مر ترا کیست یار
همی آفتاب فلک فر و تابز تاج تو گیرد چو مه زآفتاب
زمان بنده کردار رنجور تستزمین گنج و خورشید گنجور تست
ز سیصد چو افریقی و منهراسبه فرّت نیارد دل من هراس
هم اکنون چو آهنگ راه آورمسر هردوشان پیش شاه آورم
چو از می گران شد سر باده خوارسته گشت رامشگر و میگسار
ز بستان پراکنده شد انجمنهمان با گل و می چمان بر چمن
نشست از نهان با پدر پهلوانبه تدبیر ره تا شدن چون توان
ز مهرش پدر گشت با درد جفتز شاه این نبایست پذرفت گفت
که هرکار کاو با تو گوید همیز ترس تو مرگ تو جوید همی
بخوان بر ز مهمانت نو گر کهنز سیصد یکی راست مشنو سخن
نباید بُد ایمن به نیروی خویش که ناید به هنگام هرکار پیش
گرت زور باشد ز پیلان بسیبود هم به زور از تو افزون کسی
رهی سخت دشوار ششماهه بیش همه کوه و دریا و بیشه‌ست پیش
سپاهی هزاران فزون از هزار سپه کش چو افریقی نامدار
هم اندر کف منهراس اژدهاگر افتد به چاره نگردد رها
یکی نره دیوست پرخاشجویکه هرکه‌ش ببیند شود هوش ازوی
ز گردون عقاب آرد از کُه پلنگز بیشه هژبر و ز دریا نهنگ
چو سه باز یک مرد پهنای اوست چهل رش درازای بالای اوست
مرا نیز یکباره پیری شکست شکستی که هرگز نشایدش بست
ربود از سر من سمور سیاهبه جایش نهاد از حواصل کلاه
یکی دست پیری بزد بر برمکه تاج جوانی فکند از سرم
به روز جوانی به زور دو پایچو باد بزان جستمی من ز جای
ز پیری کنون گاه خیز و نشست همی پای را یار باید دو دست
به تیری زدم سخت گشتِ زمانکز آن تیر شد تیرِ پشتم کمان
نویدیست پیری که مرگش خرام فرسته‌ست موی سپیدش پیام
کسی را کجا زندگانی بود ز خُردی امید جوانی بود
امید جوان تا بود پیر نیزبجز مرگ امید پیران چه چیز
سپهبد به مژگان شد ابر بهاربه پاسخ دژم گفتش انده مدار
ندارد غم از پیش دانش پذیربه چیزی که خواهد بُدن ناگزیر
سر از پیری ارچه شود خشک بید ز یزدان نباید بریدن امید
نه هر کاو جوان زندگانیش بیشبسا پیر ماند و جوان رفت پیش
به خانه نشستن بود کار زنبرون کار مردان شمشیرزن
تن رنج نادیده را ناز نیستکه با کاهلی ناز انباز نیست
نشاید مهی یافت بی رنج و بیم که بی رنج نارد کس از سنگ سیم
به دریای ژرف آنکه جوید صدفببایدش جان برنهادن به کف
بزرگی یکی گوهر پربهاستورا جای در کام نر اژدهاست
چو خواهی سوی آن گهر دست برداگر مه شوی گر بخایدت خرد
به یک هفته زآن پس همه کار راهبسازید و شد پیش ضحاک شاه
ستودش بسی شاه و چندی نواختببایستِ او کارها را بساخت
بدادش هیون دو کوهان هزارهمه بارشان آلت کارزار
هزار دگر خیمهٔ گونه‌گونبه برگستوان پیل سیصد فزون
دو صد تیغ و صد بدره دینار گنج ز دیبا شراع و سراپرده پنج
چهل خادم از رِیْدکان طرازهزار اسپ جنگی به زرینه ساز
چو پنجه هزار از یلان سپاهببد پهلوان شاد و برداشت راه
ز خویشان یکی را به جایش نشاندسپه زی بیابان کرمان براند
سوی بابل آورد ضحاک رویدگر سو سپهدار شد راه جوی
همه ره به هر شهر و آباد جایبُدندش بزرگان پرستش نمای
چنین تا به نزدیک طنجه رسید همه مرز دریا سپه گسترید
شه طنجه بُد سرکشی نامدارهمش گنج و هم لشکر بی شمار
ز بربر زمین سوی خاور درونز یک ماهه ره داشت کشور فزون
چو آگه شد از پهلوان شاد گشتپراکند نزل و علف کوه و دشت
گرامی پسر داشت هشتاد و پنجهمه درخور تاج شاهی و گنج
پذیره فرستادشان سر به سربسی گونه‌گون هدیه با هر پسر
همه شهر از آذین و دیبا و سازبیاراست چون کارگاه طراز
در ایوانش سازید بر تخت جایمیان بست چون بنده پیشش به پای
دو هفته همی داشتش میهمانبرافشاند گنجی دگر هر زمان
زبس گونه‌گون نیکویی‌های اویدل پهلوان شد بدو مهرجوی
چنین گفت کاین کردی از راه راستکه از کاردانان و شاهان سزاست
خوی هرکس از تخمش آید به بارز گل بوی باشد خلیدن ز خار
خوی هرکس از گوهر تن بودز گل بوی و از خار خستن بود
گر از هیچ سو دشمنی کینه جویترا هست جایی به من بازگوی
که گر هست مه چون نبرد آورمز گردون سرش زیر گرد آورم
هرآن کار کآن برنیاید به زر برآید به شمشیر و زور و هنر
بدو گفت کایدر به دریا درونپسِ کشورم هفته‌ای ره فزون
جزیری بزرگست با رنگ و بویدو صد میل ره لاقطه نام اوی
دو ره صدهزار از یلان مرد هستنکو روی لیکن همه بُت پرست
جز از چرم میشان نپوشند چیززبانی دگرگونه گویند نیز
گه رزم دارند خفتان و ترگز دندان ماهی و کیمخت کرگ
بود گرزهاشان سر گوسفندزده در سر دستواری بلند
به سنگ فلاخن ز صد گام خواربدوزند در خره میخ استوار
از ایشان یکیّ و ز ما ده به جنگزبونشان بود شیر جنگی به چنگ
نه از بیمشان سوی دریاست راهنه از دستشان کشورم را پناه
به پیکارشان نیستم چاره چیزنه زآهن سلیحی توان برد نیز
که کهشان همه سنگ آهن کشستدری تنگ و ره در میان ناخوشست
درآن ره ز کف تیغ و مِغفر ز سربپرد به کردار مرغ بپر
همه کوهش از آهن گونه‌گونسلیحست آویخته سرنگون
یکی مرد فرزانه زایران زمینچنین گفت با پهلوان گزین
که گر سیر بر سنگ آهن ربایبمالی نیاهنجد آهن ز جای
به سرکه از آن پس چو شوییش بازدگر ره کشد نزدش آهن فراز
کنون هر سلیحی که از آهنستاگر خنجر و ترگ اگر جوشنست
به کشتی به سیر اندرون کن نهانچنان کرد پس پهلوان جهان
ده و دو هزار از سپه برشمَردبه هفتاد کشتی پراکنده کرد
دگر نزد عم زاده آنجا بماندببرد آنچه بایست و کشتی براند