گنج

بخش ۷۷ - در صفت سفر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۴ بیت
پدر گفت گرت ازشدن چاره نیستبدین دیگر اندرز باری بایست
بسا کس که او جُست راه درازچو شد نیز نامد سوی خانه باز
یکی از پی مرگ و از روز تنگدگر از پی دشمن و نام و ننگ
شدن دانی از خانه روز نخستولیک آمدن را ندانی درست
بلایی ز دوزخ سفر کردنستغم چیز و تیمار جان خوردنست
درو رنج باید کشیدن بسیجفا بردن از دست هر ناکسی
به ره چون شوی هیچ تنها مپوینخستین یکی نیک همره بجوی
کجا رفت خواهی ببر بردنیبپرهیز و مَستان ز کس خوردنی
چو تنها بُوی رنج دیده بسیمده اسپ را بر نشیند کسی
مشو در ره تنگ هرگز سوارز دزدان بپرهیز در رهگذار
مکن تیره شب آتش تابناکوگر چاره نبود فکن در مغاک
به هر ره مشو تا ندانی درستهر آبی مخور نازموده نخست
همی تا بود دشت و آباد جایبه ویرانی اندر مکن هیچ رای
به کاری چو در ره درایی ز زیننخست از پس و پیش هر سو ببین
به هنجار ره چون درافتی ز راههمی کن به ره داغ هر پی نگاه
کجا گم شدی چون فرو رفت هوربران برنشان ستاره ستور
وگر جای آرام در خور بودبُوی تا گه روز بهتر بود
به رفتن مرنجان چنان بارگیکه آرد گه کار بیچارگی
ز یک روزه دو روزه ره ساختنبه از اسپ کشتن ز بس تاختن
به هر جای از اسپ مگذار چنگهمیشه عنان دار یا پالهنگ
به ره خوب جایی گزین بی گزندبَر خویش دار اسپ و گرز و کمند
همیشه کمان بر زه آورده باشپسیچ کمین گاه‌ها کرده باش
پیاده ممان کت بگیرد عنانز خود دور دارش به تیر و سنان
ز چیز کسان وز بد انگیختنبپرهیز و ز خیره خون ریختن
مشو شب به شهر اندر از ره فرازبر چشمه و آب منزل مساز
مدار اسپ و ناآزموده رهیمکن جز که با مهربان همرهی
به شهری که بد باشد آب و هوامجوی و مخور هر چت آید هوا
به بیماری اندیشه را تیز کنز هر خوردنی زود پرهیز کن
چو بینی‌ خورش‌های‌ خوش گرد خویشبیندیش تلخی دارو ز پیش
مشو یار بدخواه و همکار بدکه تنها بسی به که با یار بد
نباید که بد پیشه باشدت دوستکه هرکس چنانت شمارد که اوست
مخور باده چندان کت آید گزندمشو مست از و خرمی کن پسند
مگو راز با زفت و بیچاره دلمخواه آرزو تا نگردی خجل
ز پنهان مردم به دل ترس دارکه پنهان مردم فزون ز آشکار
همه جانور در جهان گونه گونبرون پیسه باشند و مردم درون
مشو سوی رودی که نایی به دربه یک ماه دیر آی و بر پل گذر
به گرداب در غرقگان را دلیرمگیر ار نباشی بر آن آب چیر
شنا بر چو بی آشنا را گردچو زیرک نباشد نخست او مُرد
چو در دشمنی جایی افتدت رایدرآن دشمنی دوستی را بپای
چنان بر سوی دوستی نیز راهکه مر دشمنی را بود جایگاه
به دشمن چو داری به چیزی نیاززی‌ او خوش‌ چو زی‌ دوستان سرفراز
گر از خواسته نام جویی و لافبخور بی نکوهش بده بی گزاف
چنان خور که نایدت درد و گدازچنان بخش کت نفکند در نیاز
خوری و بپوشی ز روی خرداز آن به که بنهی و دشمن خورد
ز بهر خور و پوش باید درمچو این دو نباشد چه بیش و چه کم
مبر غم به چیزی که رفتت ز دستمرین را نگه‌ دار اکنون که هست
چو اندک بود خواسته با کسیز رادیش زفتی نکوتر بسی
درم زیر خاک اندر انباشتنبه از دست پیش کسان داشتن
به خانه در از یافتن زرّ نابچنان است کندر جهان آفتاب
همه کارها را سرانجام بینچو بدخواه چینه نهد دام بین
مخند ار کسی را رخ از درد زردکه آگه نیی زو تو او راست درد
چو از سخت کاری برستی ز بختدگر تن میفکن در آن کار سخت
خوی آن که نشناسی و رای اوینهان راز و تدبیر با او مگوی
که گر نیک باشد بود نیکسازوگر بد بود بد سگالدت باز
مکن دزدی و چیز دزدان مخواهتن از طمع مفکن به زندان و چاه
ز دزدان هر آن کس که پذیرفت چیزبه دزدی ورا زود گیرند نیز
چو خواهی که چیزی ندزددت کسجهان را همه دزد پندار و بس
به گفتار با مهتران بر مجوشبه زور آنکه بیش از تو با او مکوش
مزن رای با تنگ دست از نیازکه جز راه بد ناردت پیش باز
ز بهر گلو پارسایی مکنبه خوان کسان کدخدایی مکن
مشو یار بدبخت و کم بوده چیزکه از شومی‌اش بهره یابی تو نیز
مکن خو به پُر خفتن اندر نهفتکه با کاهلی خواب شب هست جفت
برین باش یکسر که دادمت پندگرفتش به بر دیر و بگریست چند
سپهبد دل از هر بدی ساده کردبدین پند کار ره آماده کرد