گنج

بخش ۷۶ - داستان شاه روم و دخترش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۸ بیت
به روم اندرون بُد شهی نامجویکه در رومیه بود آرام اوی
به شاهیش هر سوی گسترده نامبه کامش همه کشور روم رام
بُدش دختری لاله رخ کز پریربودی دل از کشی و دلبری
یکی سرو پیوسته با مه سرشچه ماهی که بُد عنبرین افسرش
گل نیکوی را رخش بوستانبدان بوستان داده دل دوستان
دو مرجانش از جان بریده شکیبدو بادامش از جاودان دلفریب
رخش ماه و بر مه ز زنگی سپاهزنخ سیب و در سیب دلگیر چاه
ز خوبی فزون داشت فّر و هنربدو راست بُد پشت بخت پدر
ز دل هر چه رای پدر خاستیبه هر کار تدبیر از و خواستی
بسی خواستندش کیانزادگانز هر کشور آمد فرستادگان
پدرش از بنه هیچکس را ندادکه بی او نبودی یکی روز شاد
به کس نیز دختر دل اندر نبستکه ناکام شاهیش رفتی ز دست
به هر کام و شادی شهی سرکشستشهی‌ گرچه یکروزه‌ باشد خوشست
مهین پایگه پادشایی بودبر از پادشایی خدایی بود
ندادش پدر چند ازو خواستندشهان زین سبب دشمنش خاستند
بسی چاره‌ها جست و ترفند کردسرانجام پنهان یکی بند کرد
بفرمود تا ساخت مرد فسونکمانی ز پنجه من آهن فزون
بر اهن ز چوب و سرو کرده کارکماندسته و گوشه عاجین نگار
ز زنجیر بر وی زهی ساختندز گردش پی و توز پرداختند
بیاویخت از گوشه بارگاهبه پیمان چنین گفت پیش سپاه
که دامادم آن کس بود کاین کمانکشد گرچه باشد ز هر کس کم آن
چو زد پهلوان چند گه رای جفتنهان از پدر با دل خویش گفت
به کس کار من برنیاید همیازین پس مرا رفت باید همی
دهد کاهلی مرد را دل نژنددر دانش و روزی آرد به بند
ز بی شرم زن تیره گردد روانهم از بی خرد پیر و کاهل جوان
ترا چون نباشد غم کار خویشغم تو ندارد کسی از تو بیش
سفر نیست آه و که والاگهرچو بیند جهان بیش گیرد هنر
ز هر گونه بیند شگفتی بسیگِرد گونه گون دانش از هر کسی
خزان و زمستان تموز و بهارهمه ساله در گردش اند این چهار
شب و روز و چرخ و مه و آفتابدمان ابر و تند آتش و تیز آب
همیدون همه بر سفر کردن‌اندچپ و راست در تاختن بردن اند
هنرشان به کار جهان ساختنز گردش پدیدست و از تاختن
مرا نیز گشتن به گیتی رواستمگر یابم آن کاین دلم را هواست
به راه ار چه تنها نترسد دلیرکه تنها خرامد به نخچیر شیر
چه مردن دگرجا چه درشهر خویشسوی آن جهان ره یکی نیست بیش
پدرش آگهی یافت شد دل دژممکن گفت برمن به پیری ستم
نبینی که پرگار من تنگ گشتجوانی شد و عمر بیشی گذشت
ز بس کز شب و روز دیدم درنگچو روز و چو شب‌ گشت‌ مویم دورنگ
خزان آمد و شد ز طبعم بهارببارید برف از بر کوهسار
همی مرگ بر جنگ من هر زمانکمین سازد آورده بر زه کمان
سپید این همه مویم او ساختستکه هر موی تیریست کانداختست
ندانم درین رای گردون چه چیزدگر بینمت یا نبینمت نیز
مر امید راهست دامن فراخدرختیست بر رفته بسیار شاخ
هرآنگه که شد خشک شاخی برویبروید یکی نیز با رنگ و بوی
کرا جاه و چیز و جوانیش هستبهین شادی این جهانیش هست
تو این هر دو داری و فرهنگ و رایبهین جفت نیز ایدر آید به جای
جهان گر کنی زیر و بر چپ‌ و راستز بخشش فزونی ندانی به کاست
دلاور نپذرفت ازو هرچه گفتکه بُد در دلش بویه روی جفت