بخش ۷۵ - بازگشت گرشاسب از هند به ایران
سپهدار از آن پس برآراست کارشدن سوی ایران بَر شهریار
برون رفت مهراج با او به همهمی رفت یکی هفته ره بیش و کم
سر هفته بدرود کردش پگاهشد او و سپهدار برداشت راه
چو این آگهی نزد اثرط رسیدگل شادی اندر دلش بشکفید
پذیره برون رفت با سرکشاندرم ریز کردند و گوهرفشان
فتاد از بم و زیر در چرخ جوشز کوس و تبیره برآمد خروش
هوا سر به سر مشک سارا گرفتزمین چرخ در چرخ دیبا گرفت
از آذین در و بام شد پر نگارزده کله در کله طاووس وار
به رخ لعل هر یک به دل شادکامبدین دست رود و بدان دست جام
همه کوی دیبا همه ره گهرهمه باد مشک و همه خاک زر
پدر با پسر یکدگر را کنارگرفتند و کرده غم از دل کنار
زره سوی ایوان کشیدند شادهمه رنجها پهلوان کرد یاد
برو هر چه مهراج شه داده بودهم از بهر اثرط فرستاده بود
به گنج نیاکان نهاد آنچه خواستاز آن پس برآسود یک ماه راست
سر مَه دگر هدیها با سپاهگسی کرد و شد نزد ضحاک شاه
پی گرد و باد شتابان گرفترَهِ سیستان و بیابان گرفت
بیابانی از وی رمان دیو و شیرهمه خاک ریگ و همه شخ کویر
ز بالای گردونش پهنا فزوندرازاش از آن سوی گیتی برون
زبس شوره از زیر و زافراز گردزمینش سپید و هوا لاجورد
بدو در ز هر سو ز غولان غریوشب اندر هوا گونهگون چهر دیو
گل او طپان چون دل تافتهشخش چون لب تشنگان کافته
گیا هر یکش چون یکی جنگجویسپر برگ و تیع و سنان خار اوی
تو گفتی که بومش از آتش بخستتف بادِ تندش دَم دوزخست
زمان تا زمان بادِ هامون نوردببستی درو چشم و چشمه ز گرد
گه از شوره شیبی بینباشتیگه از ریگ کوهی برافراشتی
اگر اسپ گردون بدی مه سواراز او جز به سالی نکردی گذار
به چونین بیابان و ریگ روانسپه برد و برداشت ره پهلوان
چنین تا بدان جا که خوانی زرنجچو آمد برآسود لختی ز رنج
ز خرماستانها و بید و بهیندید اندر آن بوم یک پی تهی
دو منزل زمین تا لب هیرمندبُد آب خوش و بیشه و کشتمند
زده خیمه گردش بسی ساروانگله ساخته ز اشتران کاروان
خوش آمدش گفتا چو از پیش شاهبیایم کنم شهری این جایگاه
کزین بار بندم به زاولستانبگیرم شهی تا به کاولستان
وز آنجا دگر باره ره بر کشیدسوی بصره و بادیه درکشید
همی رفت تا نزد دژ هوخت گنگکه ناورد جایی زمانی درنگ
همه بادیه بد بدان روزگارپر از چشمه و بیشه و مرغزار
درختان ز هر گونه فرسنگ شستهمه شاخها دست داده به دست
ز خوشی بدش مینو آباد نامچو بگذشت ازو پهلوان شادکام
به ره بر یکی خوش ده و راغ دیدپر از میوه گِردش بسی باغ دید
به باغی تماشاکنان گرد گرددرون رفت تا رخ بشوید ز گرد
همی گشت باریدگان سرایرزی چند دیدند آنجا بپای
خداوند رز تند و ناپاک بودبه ده کهبد و خویش ضحاک بود
خبر یافت آمد دژم کرده چشمبر آن چاکران بانگ برزد به خشم
که ره سوی این رز شما را که دادکدام ابله غرچه این در گشاد
که بست ایدر این باره سنگ سمکه اکنون بیندازمش گوش و دم
ز چندین رزان راست ایدر شتافتزبونی ز من دستخوشتر نیافت
نداند که با داد شاه دلیرکند بچه خرگوش بر پشت شیر
یکی گفت کای ابله روز کورهمی دست با چرخ سایی به زور
تو چون بفکنی زاسپ او دم و گوشکه سرت اوفکندن تواند زدوش
به دل گرمی ار نکنی از روی پندزبان باری از سرد گفتن ببند
گرت نیکی از روی کردار نیستنگو گوی باری که دشوار نیست
سپهدار شاهست این کایدرستنبینی که گیتی همه لشکرست
برآشفت و گفتا سپهدار کیستجهان را جز از شه نگهدار نیست
چو دزدیده شد چیز بیداوریچه ناگوهری دزد و چه گوهری
بزد بر سر مرد تازانه چندفکندن همی خواست گوش سمند
رهی رفت و با پهلوان هر چه رفتبگفت و بیآمد سپهدار تفت
بر آن روستایی گره هر که بودبرآشفت و زایشان یکی را ربود
بزد بر دو تن هر سه تن را بکشتگرفت آنگهی ریش کهبد به مشت
سرش کند و در زیر پی کرد خردهمه ده به تاراج و آتش سپرد
که و مه ز پیوند او هر که یافتهمه کشت وز آنجا سوی شه شتافت
ز خویشان کهبد برادرش ماندز درد جگر خاک بر سر فشاند
به نزدیک شیروی شد دادخواهکه او بد سیهپوش درگاه شاه
همه جامه زد چاک و فریاد کردبدپهلوان پیش او یاد کرد
بدو گفت شیروی گردن فرازبمان تا بیاید به درگه فراز
عنان گیرش و دست و فریاد کنکه من خود بگویم به شاه این سخن
به شمشیر تیز از سرش نفکنمنه شیروی کین جوی شیراوژنم
جهانی بد از پهلوان خیره پاککز آن بد ز ضحاک نامدش باک
از ایرا که در کشورش بیش و کمکسی گر کسی را نمودی ستم
بدی داده مغز ستمکاره زودبه ماران که بر کتف او رسته بود
ستاره شمر نیز گشت سپهربدو گفته بود از ره کین و مهر
که گر بد نماییش مانی نژندورش خوب داری نبینی گزند
برو گرددت راست بر کار تختبرآید به دستش بسی کار سخت
روا داشت زین روی بازار اوینجستی ز بن هرگز آزار اوی
رهی کاو به دل شادمان دارتبه از بد پسر کاو بیازاردت
چو آمد به نزدیک دو روزه راهبفرمود تا شد پذیره سپاه
درفش دل افروز و کوس بزرگفرستاد با سروران سترگ
همیدون هزار اسپ زرین ستامصد و شصت منجوق از بهر نام
دو صد پیل آراسته هم چنینبه برگستوانهای زربفت چین
ز یاقوت هر پیلبان را کمرز زر افسر او گوشوار از گهر
گرفته جهان ناله کرنای خروشان شده زنگ و هندی درای
دگر زنده پیلی دژآگاه بودکه ویژه نشست شهنشاه بود
به دیدار و بالا چو کوهی ز برففرستاد با سازههای شگرف
بفرمود تا بر نشیند بر آنپیاده خرامند پیشش سران
تبیره زنانشان فرستاد پیشبهشادیش بنشاند و بر تخت خویش
بپرسید بسیار و بوسید چهرنوازید هر گونه و افزود مهر
نخست از گهرها که بد سی هزارجهان پهلوان کرد پیشش نثار
زمین بوسه داد آفرین گستریدسه ساله همه یاد کرد انچه دید
وز آن جا سوی کاخ شد شاد بازفرستادن هدیهها کرد ساز
همه روز تا شب همه پیش شاهکشیدند هر چیز بیش از دو ماه
چنین تا کشنده سته شد ز رنجببد کاخها تنگ از آکنده گنج
شمارنده شد سست و مانده دبیردل شاه و لشکر همه خیره خیر
نیامد برون آن دو مه پهلوانهمی بود کهبد در انده نوان
ز سوز برادرش دل گشته چاکسیه جامه بر تنش پر خون و خاک
بدو گفت شیروی کاو این دو ماهز بیمم نیامد همی پیش شاه
ولیکن چو فردا بیاید به دردر آویز ازو دست و فریاد بر
که من پیش شاه آن گهی یاد تورسانم ستانم ازو داد تو
چو آهخت بر جنگ شب روز تیغستاره گرفت از سپیده گریغ
شد از جنگشان گنبد نیلگونچو سوکی بر آلوده دامن به خون
به دیدار شه شد یل سرفرازچو آمد به نزدیک درگه فراز
بزد کهبد اندر عنانش دودستخروشید و غلطید بر خاک پست
بپرسید یل کز که گشتی دژمبدو گفت کز تست بر من ستم
تویی کز ره داد بر گشتهایبه دِه مر برادرم را کشتهای
شبانی که او بر رمه شد سترگکشد گوسپندان چه او و چه گرگ
یل پهلوان چون شنید این ز خشمگره زد بر ابروی و برتافت چشم
چنین گفت کای پشت سخت تو کوزکسی از شما زنده ماندست نوز
مه چرخ کین برکشید از نیامسر از تن بینداختش بیست گام
به چرخ و مه و مهر سوگند خوردکزین پس فرستم بهر جای مرد
کشم هر چه زین تخمه آرم به دستاگر خود بر شاه دارد نشست
چه شد پیش شه دید شیروی راهمی گفت شاه جهانجوی را
کزینسان به یک باره گشتی زبونکه در پیش تخت تو ریزند خون
هر آن شاه کاو خوار دارد شهیشود زود از او تخت شاهی تهی
گنهکار چون بد نبیند ز شاهدلیری کند بیشتر بر گناه
چو در داد شاه آورد کاستیبپیچد سر هر کس از راستی
رهی از هنر گرچه چیزی کندنشاید که بر شه دلیری کند
همه کار شاید به انباز و دوستمگر پادشاهی که تنها نکوست
بپرسید شاه آن سخنها نهفتبدو پهلوان آنچه بُد باز گفت
از آن ده دو کس با خود آورده بودبر آن کار کهبد گوا کرده بود
گواهی بدادند در پیش شاهکه از کهبد آمد نخستین گناه
سپهبد ز شیروی شد دل نژندبر آشفت و گفت ای بداندیش رند
چرا آن نگویی که باشد درستبدان بد بسازی که مانند تست
ز یک سو بره پیش گرگ آوریدگر سو کنی با شبان داوری
برهنه همی بر زنی با پلنگبه دریا کنی آشنا با نهنگ
بر آن چشمه کاسپ من افشاند گردنیارد ژیان شیر از آن آب خورد
چو گیرد تگ باد و ابر ابرشمسزد گر شود ماه ترکش کشم
شب و روز ار آرند با من ستیزبه خنجر کنم هر دو را ریز ریز
من این جایگه شاه را چاکرمو گرنه دگر جا شه کشورم
ندانی که باتش تنت سوختیترا هم به دستت کفن دوختی
ندانی که فردات شیون بودچو کهبد سرت مانده بی تن بود
چنان چون تو هستی سیه پوش شاهبه مرگ تو مادرت پوشد سیاه
نه از پشت پا کم اگر تن درستبمانم ترا وآن که هم پشت تست
اگر شه کند آن چه از وی رواستو گرنه کنم من خود آنچم هواست
بگفت این و با خشم و دشنام تیزبیآمد سوی خانه دل پر ستیز
شه آشفته شد آمد از تخت زیرسبک داد شیروی را خورد شیر
سرای و همه چیز آن بد نژادستد مر جهان پهلوان را بداد
از آن پس دگر پایه بفراشتشزمان تا زمان خوبتر داشتش
به نزدیک اثرط یکی نامه نیزفرستاد وز هدیه هر گونه چیز
به نامه ز گرد سپهبد نژادبسی کرد خشنودی و مهر یاد
دگر گفت خواهم کز این پهلوانبود تخمه و نام تا جاودان
ز تخم بزرگان همانند اوییکی جفت پاکیزه گوهر بجوی
گهرشان بپیوند با یکدگرکه پیوسته نیکوتر آید به بر
نشاید چنین شیر کز مرغزارشود بچه نادیده اندر کنار
دریغ آید این زاد سرو سهیشده مانده باغ از نهالش تهی
چنان کن که چون پای از پشت زیندرآرد تو پردخته باشی ازین
یکی هفته ز آن پس به شادی و نازهمی بود با گرد گردن فراز
سر هفته فرمود کاغآز کنشدن را و کار سپه ساز کن
به نزد پدر چون رسیدی ز راهیکی جفت شایسته خود بخواه
ز تو ماند خواهد نژادی بزرگهمه پهلوانان گرد سترگ
که هر یک سر نامداران بوندنشاننده شهریاران بوند
از آن به چه در آشکار و نهانکه آری یکی چون خود اندر جهان
به فرزند خرّم بود روزگارهم از وی شود تلخی مرگ خوار
گمانی نبردش دل راهجویکه آن از برادرش باشد نه زوی
درفش نو و کوس و پرده سرایکلاه و گهر تیغ و مُهر و قبای
سزاوار او هر چه بد سر به سرهمه داد و کردش گسی زی پدر
چو آمد به زاول یل کینه توزبرآسود با کام دل هفت روز
از آن پس برای دلارای زنسر هفته شد با پدر رای زن
مرورا یکی دخت ازاده بودکه مه دل ز خوبی بدو داده بود
نگاری به رخ رشک حور بهشتزپاکیش خوی و ز خوبی سرشت
به زلف از شبه کرده مه شب نمایبه جاو دو چشم از پری دل ربای
پدر زو به پیوندش این جست و کامنشد گرد سرکش بدان رآی رام
دگر هر چه از تخمه سرکشانکسی دختری داد دلبر نشان
پژوهید بسیار و کوشید چند نیآمد ز خوبان کس اش دلپسند