گنج

بخش ۷۴ - بازگشت گرشاسب و صفت خواسته

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۰ بیت
چنین تا بقنوجش آورد شادپس آن گه در گنج ها برگشاد
مهی شاد و مهمان همی داشتشکه یک روز بی بزم نگذاشتش
سَر ماه چندانش هدیه ز گنجببخشید کآمد شمردنش رنج
ز خرگاه و از خیمه و فرش و رختز طوق و کمر ز افسر و تاج و تخت
هم از زر ساوه هم از رسته نیزهم از در و یاقوت و هر گونه چیز
هم از شیر و طاووس و نخچیر و بازبدادش بسی چیز زرینه ساز
درونشان ز کافور و از مشک پُرنگاریده بیرون ز یاقوت و دُر
زبر جد سرو گاوی از زر نابسم از جزع و دندان ز دُر خوشاب
گهرهای کانی ز پا زهر و زهرچهل پیل و منشور ده باره شهر
به برگستوان پنجه اسپ گزیندگر صد شتر با ستام و به زین
ز خفتان و از درع و جوشن هزارز خشت و ز خنجر فزون از شمار
ز دینار و ز نقره خروار شستز زربفت خلعت صدوبیست دست
پرستار سیصد بتان چگلسرایی دو صد ریدک دلگسل
هرآن زر که از باژ در کشورشرسیدی ز هر نامداری برش
ازو خشت زرین همی ساختییکی چشمه بُد در وی انداختی
صدش داد از آن همچو آتش به رنگکه هر خشت ده من بر آمد به سنگ
یکی حله دادش دگر کز شهانجزو هیچکس را نبد در جهان
برو هر زمان از هزاران فزونپدید آمدی پیکر گونه گون
بُدی روز لعلی شب تیره زردنه نم یافتی ز ابر و نز باد گرد
کرا تن ز دردی هراسان شدیچو پوشیدی آنرا تن آسان شدی
ازو هر کسی بوی خوش یافتیبه تاریکی از شمع به تافتی
به ایرانیان هر کس از سرکشانبسی چیز بخشید هم زین نشان
پس از بهر ضحاکِ شه ساز کردبسی گونه گون هدیه آغاز کرد
سراپرده دیبه بر رنگ نیلکه پیرامن دامنش بُد دو میل
چو شهری دو صد برج گردش بپایسپه را به هر برج بر کرده جای
یکی فرش دیبا دگر رنگ رنگکه بد کشوری پیش پهناش تنگ
ز هر کوه و دریا و هر شهر و برز خاور زمین تا در باختر
نگاریده بر گرد او گونه گونکز آنجا چه آرند و آن بوم چون
ز زر و زبرجد یکی نغز باغدرو هر گل از گوهری شب چراغ
درختی درو شاخ بروی هزارز پیروزه برگش ز یاقوت بار
به هر شاخ بر مرغی از رنگ رنگزبرجد به منقار و بسّد به چنگ
چو آب اندرو راه کردی فراخدرخت از بن آن بر کشیدی به شاخ
سر از شاخ هر مرغ بفراختیهمی این از آن به نوا ساختی
درم بُد دگر نام او کیموارازو بار فرمود شش پیلوار
به ده پیل بر مشک بیتال بودکه هر نافه زو هفت مثقال بود
ده از عنبر و زعفران بود نیزده از عود و کافور و هر گونه چیز
ز سیم سره خایه صد بار هشتکه هر یک به مثقال صد بر گذشت
سپیدیش کافور و زردیش زریکی بهره را شوشها زو گهر
سخنگوی طوطی دوصد جفت جفتبه زرّین قفس ها و دیبا نهفت
کت و خیمه و خرگه و شاروانز هر گونه چندان که ده کاروان
ز گاوان گردونکش و بارکشخورش گونه گون بار صد بار شش
هزار دگر بار دندان پیلهزار و دو صد صندل و عود و نیل
ز دیبای رنگین صد و بیست تختز مرجان چهل مهد و پنجه درخت
دو صد جوشن و هفتصد درع و ترگصد و بیست بند از سروهای کرگ
چهل تنگ بار از مُلمع خُتوز گوهر ده افسر ز گنج بهو
ز کرگ از هزاران نگارین سپرسه چندان نی رمح بسته به زر
سریری ز زر بر دو پیل سپیدز یاقوت تاجی چو رخشنده شید
از آن آهن لعلگون تیغ چارهم از روهنی و بلالک هزار
هزار از بلورین طبق نابسودکه هر یک به رنگ آب افسرده بود
ز جام و پیاله نود بار شست ز بیجاده سی خوان و پنجاه دست
ز زر چار صد بار دینار گنجبه خروار نقره دوصد بار پنج
ز زر کاسه هفتاد خروار و اند ز سیمینه آلت که داند که چند
هزار و دو صد جفت بردند نامز صندوق عود و ز یاقوت جام
هم از شاره و تلک و خز و پرندهم از مخمل و هر طرایف ز هند
هزار اسپ کُه پیکر تیز گامبه برگستوان و به زرین ستام
هزار دگر کرگان ستاغبه هر یک بر از نام ضحاک داغ
ده و دوهزار از بت ماهرویچه ترک و چه هندو همه مشکموی
ز دُر و زبرجد ز بهر نثاربه صد جام بر ریخته سی هزار
یکی درج زَرین نگارش ز دُر درونش ز هر گوهری کرده پُر
گهر بُد کز آب آتش انگیختیگهر بُد کزو مار بگریختی
گهر بُدکزو اژدها سرنگونفتادی و جستی دو چشمش برون
گهر بُد که شب نورش آب از فرازبدیدی به شمعت نبودی نیاز
یکی گوهر افزود دیگر بدانکه خواندیش دانا شه گوهران
همه گوهری را زده گام کمکشیدی سوی خویش از خشک نم
چنین بُد هزار و دو صد پیلوارهمیدون ز گاوان ده و شش هزار
صدو بیست پیل دگر بار نیزبُداز بهر اثرط ز هر گونه چیز
یکی نام با این همه خواسته درو پوزش بی کران خواسته
سپهبد بنه پیش را بار کردبهو را بیاورد و بردار کرد
تنش را به تیر سواران بدوختکرا بند بُد کرده بآتش بسوخت
گلیمی که باشد بدان سر سیاهنگردد بدین سر سپید این مخواه
نبایدت رنج ار بود بخت یارچه شد بخت بد چاره ناید به کار
خوی گیتی اینست و کردارش ایننه مهرش بود پایدار و نه کین
چو شاهیست بیدادگر از سرشتکه باکش نیاید ز کردار زشت
نش از آفرین ناز و نز غم نژندنه‌ شرم از نکوهش نه‌ بیم از گزند
چه خواند به نام و چه راند به ننگمیان اندرون بس ندارد درنگ
چو سایست از ابر و چه رفتن ز آبچو مهمانیی تو که بینی به خواب
چو تدبیر درویش گم بوده بختکز اندیشه خود را دهد تاج و تخت
نهند گنج و سازد سرای نشستچو دید آنگهی باد دارد به دست
انوشه کسی کاو نکو نام مُردچو ایدر تنش ماند نیکی ببرد
کسی کو نکو نام میرد همیز مرگش تأسف خورد عالمی