بخش ۷۳ - صفت حلالزاده و حرامزاده و دیگر شگفتی ها
کُهی دید دیگر ز سنگ سیاهبرون کرده زین سو بر آن سوی راه
کرا کس ندانستی از بوم هندکه او پاکزادست و گر هست سند
برفتی به سوراخ آن کُه فرازگرفتی دو دست از پَسِ پشت باز
گذشتی ازو گر بُدی پاکزادبماندی میانش ار بُدی بد نژاد
به کوهی دگر بود کانی فراخفرازش کمربست و بن دیولاخ
ز بالا دو چیز از دل سنگ سختبرون تاخته چون ترنج از درخت
یکی زو بنفش و دگر همچو زربنفشیش پازهر و زهر آن دگر
نُبد ره بدو لیکن از ناگزیرز بالا فکندیش هر کس به تیر
همی داشتندی مر آنرا نگاهنبردی کس آن جز سوی گنج شاه
کُهی دید دیگر به مه بر سرشیکی کان آهن شگفت از برش
که بی آتش آهنش بُد لعلگونچنان بود کز آتش آری برون
به شب همچو اخگر نمودی ز تابگرفتی به روز آتش از آفتاب
چو الماس پولاد بگذاشتیوز آب اندرون سنگ برداشتی
شدی دور ازو سنگ آهن ربایوز آتش ببودی سیه هم به جای
از آن تیغ مهراج بودی و بسندادی از آن تیغ هرگز به کس
یکی تیغ ازو تا ببردی به گنجبه کف نامدی جز به بسیار رنج
کرا ریختندی بدان تیغ خوننرفتی ز تن خون مگر زاندرون
دگر دید از اینگونه چندان شگفتکه نتوان شمارش به سالی گرفت
همه کام مهراج از بد ز پیشکه بیند همه پادشاهی خویش
جهان پهلوان را ز هر سو که خواستهمی گشت زینگونه سه سال راست
به آزادیش نزد ضحاک شاهنبشتی همی نامه هر چند گاه
به هر نامه صد لابه آراستیببودنش پوزش همی خواستی