بخش ۷۲ - شگفتی دیگر بتخانه ها
دگر جای خارا یکی کوه دیدبَرکوه شهری پُر انبوه دید
به دروازهٔ شهر بر راه برنشانده بتی دید بر گاه بر
برو مردم شهر پاک انجمنزده حلقه انبوه و چندی شمن
بدان اَنبه اندر یکی مرد مستبه سنگی بر از دور تیغی به دست
نشستی گهی گاه بر خاستیبر آن بت به مهر آفرین خواستی
پس از ناگه آن تیغ کش بُد به مشتبزد بر شکم برد بیرون ز پُشت
بد و نیک هرچ آشکار و نهفتدر آن سال بد خواست یکسر بگفت
سراینده تا گاهِ شب هم چنینهمی بود ازو خون روان بر زمین
از آن پس بیفتاد بی جان نگونبرو هر کس از دیده بارید خون
همی تیز تیز آتشی ساختندمرآن کُشته در آتش انداختند
بیامد یکی مرد از آن انجمنکه سوزد ز مهرش همی خویشتن
شمن هر چه بد گرد آتش فرازستادند با نیزه های دراز
به کف طاس روغن کهان و مهانچو تنبول و فوفلش اندر دهان
به پای اندرون موزه و بسته رویزده گرد آن مرد صف همچو کوی
ز نظاره برخاسته بانگ و جوشز بانگ دهل رفته بر مه خروش
بسی پند دادند و نشنید پندچو پروانه تن را به آتش فکند
بس از بیم آن خواست کآرد گریززدندش به نوک سنان های تیز
فشاندند روغن بر او تا به جایسبکتر برافروخت سر تا به پای
چو انگشت گشت آتش و رفت دودببردند خاکستر هر دو زود
بر گنگ و حج گاهشان تاختندبد آن آب گنگ اندر انداختند
چنین آمد آیین شان از نخستبُد آیین و کیشی بی اندام و سُست
به یزدان به دین و دل افروختنرسد مرد نز خویشتن سوختن
خردمند کوشد کز آتش رهدنه خود را بسوزنده آتش دهد
خود ابلیس کز آتش تیز بودچه پاکیش بُد یا چه آمدش سود
گر آتش نمودی بدارنده راهنبودی به دوزخ درش جایگاه
به شهری دگر دید بتخانه ایشمن مرو را هر چه فرزانه ای
بدو در بُتی از خمآهنش تنز بُسدش تاج از گهر پیرهن
کف دست ها بر نهاده به بریکی دستش از سیم و دیگر ز زر
به پیش اندرش حوضی از زر نابروان از دهانش در آن حوض آب
کرا بودی از درد بیمار تنبشستی بدان آب در خویشتن
سه ره بردی از پیش آن بت نمازسوی دست او دست بردی فراز
بت ار دادی آن دست کز زر بودبدان درد در مُردی آن مرد زود
ور آن دست دادی که بودی ز سیمبرستی ز بیماری و ترس و بیم
هر آن کز پی مزد آن هندوانفدا کردی از پیش آن بت روان
پُر آتش یکی طشت رخشان ز زرز خیره سری بر نهادی به سر
زدی پیش او زانوان بر زمینهمی خواندی از دل به مهرآفرین
چنین تاش دو دیده بگداختیز مژگان به رخسار بر تاختی
به شهری دگر با سپه برگذشتبه ره گنبدی دید بر پهن دشت
درو چشمهٔ آب روشن چو زنگبه نزدش بتی مَرد پیکر ز سنگ
بدان شهر در هر زنی خوبرویکه تخمش برآور نبودی ز شوی
چو هم جفت آن بُت شدی در نهفتاز آن پس برومند گشتی ز جفت
هر آن کس که کردی بکندنش رایفتادی همانگاه بی جان بجای
دگر دید شهری چو خرّم بهاردرو نغز بتخانه ای زرنگار
میانش درختی چو سرو سهیکه از بار هرگز نگشتی تهی
هم از بیخ او خاستی کیمیابُدی برگ او چشم را توتیا
چو جستنی کسی با کسی گفتگویبه چیزی که سوگند بودی بدوی
ز پولاد سندانی اندر شتابببردی چو تفسیده اخگر ز تاب
یکی برگ تَر زآن درخت ببرنهادی ابر دست و سندان زبر
کفش سوختی گر بُدی آهمندو گر راست بودی نکردی گزند
ز پیروزه و نعل رویین دگرنبد چیزی آن جا بهاگیرتر
کزین هر دو از بهر نام بلندکُلا ساختی مرد و زن گیس بند
ستاره پرستان بسی چند نیزشگفت اندر آن کیش بسیار چیز
همان نیز کز پیش گاو و خروسشدندی پرستنده و چاپلوس