بخش ۷۸ - رفتن گرشاسب به شام
سمند سرافراز را کرد زینبرون رفت تنها به روز گزین
همه برد هر چش نبد چاره زویسوی شام زی بادیه داد روی
یکی ریدک ترک با او به راهز بهر پرستش به هر جایگاه
بدان بی سپاه و بنه شد برونکه تا کس نداند چرا و نه چون
شتابان نوند ره انجام راعنان داده او را و دل کام را
شده چشم چشمه ز گردش به بنددل غول و دیو از نهیبش نژند
سنانش از جهان کرده نخچیر گاهکمانش از کمین بسته بر چرخ راه
بدام کمندش سر نرّه گورز شمشیرش اندر دل شیر شور
ز ناگه بَرِ مرغزاری رسیددرختان بار آور و سبزه دید
لب مرغ هر سو گلی مشکبوییکی چشمه چون چشم سوکی دروی
همه آب آن چشمه روشن چو زنگچو از آینه پاک بزدوده زنگ
تو گفتی یکی بوته بد ساختهبه جوش اندرو سیم بگداخته
بر چشمه شیری شخاوان زمیندمان بر دم گوری اندر کمین
چو زد چنگ و گور اندر آورد زیربزد بانگ بر باره گرد دلیر
سبک دست زی تیغ پیکار کردبه زخمی که زد هر دو را چار کرد
درختی بکند از لب آبگیربرافروخت آتش ز پیکان تیر
بر آن آهنی نیزه یل فکنزد آن گور چون مرغ بر بابزن
هنوز اندر این کار بد سرفرازرسیدند دو پیک نزدش فراز
ز خاور همی آمد آن و این ز رومبسی یافته رنج و پیموده بوم
درخت و گل و سبزه دیدند و آبزمین جای نخچیر و آرام وخواب
زیک دست گور و زیک دست شیرمیان کرده آتش سوار دلیر
چران گردش اندر نوند سمندگره کرده بر یال خم کمند
برو زآن شگفت آفرین خوان شدندبه خوردن نشستند و هم خوان شدند
هنوز آن دو تن را کبابی به دستشده خیره از خورد او وز نشست
بُد از گور پردخته گرد دلیرهمه خورده تنها و نابوده سیر
چو پردخت از آن هر دو پرسش گرفتکه هر جا که دانید چیزی شگفت
بگویید تا دانش افزایدممگر دل به چیزی بیارایدم
جدا هر یکی هر شگفتی که دیدهمی گفت هر گونه و او شنید
سخن راند رومی سر انجام کارکه دیدم شگفتی در این روزگار
شه روم را دختری دلبر است که از روی رشک بت آزرست
نگاری پری چهره کز چرخ ماهنیارد بدو تیز کردن نگاه
دل هر شهی بسته مهر اوستبر ایوانها پیکر چهر اوست
ز بهرش پدر رنگی آمیختستکمانی ز درگه برآویختست
نهادست پیمان که هرک این کمانکشد دختر او را دهم بی گمان
ز زور آزمایان گردن فرازبسا کس شد و گشت نومید باز
بشد شاد از این پهلوان گزینچو باد بزان اندر آمد به زین
به جان بویه یار دلبر گرفتشتابان ره رومیه برگرفت
دو منزل چو بگذشت جایی رسیدبرهنه بسی مردم افکنده دید
یکی بهره خسته دگر بسته دستغریوان و غلتنده بر خاک پست
بپرسید کز بد چه افتادتانبه کین دام بر ره که بنهادتان
خروشید هر یک دل از غم ستوهکه بازارگانیم ما یک گروه
ز مصر آمده روم را خواستهابا کاروانی پر از خواسته
چهل دزد ناگاه بر ما زدندببستندمان و آنچه بُد بستدند
هنوز آنک از پیش تو گردشانرسی گر کنی رای ناوردشان
بشد تافته دل یل رزمجویسوی رهزنان رزم را داد روی
بر آن رهزنان بانگ برزد به کینکه گیرید یکسر سر خویش هین
وگرنه همه کاروان بار بستستانم کنم تان به یک بار پست
شما را بس از بازوی چیر مناگر تان رود سر ز شمشیر من
به پاسخش گفتند بد ساختیکه بر دم ما طمع را تاختی
نه هرکز پی شیر شد خورد گوربسا کس که از شیر شد بخت شور
سپردی تو نیز اسپ و کالای خویشببینی کنون پست بالای خویش
سپهبد برانگیخت سرکش سمندبه ناوردشان گردی اندر فکند
درآمد چنان زد یکی را به تیغکجا سرش چون ماغ بر شد به میغ
بزد نیزه بر گرده گاه دو گردبرآورد و زد بر زمین کرد خرد
یکی را چنان کوفت گرز از کمینکه ماند اسپ با مرد زیر زمین
دگر یکسر از زین فرو ریختندبه زنهار از او خواهش انگیختند
برهنه به جان دادشان زینهارستد اسپشان و آلت کارزار
بر مردم کاروان رفت شادجدا کالای هر کسی باز داد
بدادش به بازارگانان همهشدندش روان تا سوی رومیه
دگر هر که در ره ز رفتن بماندبه هر اسپ دزدی یکی بر نشاند
سوی رومیه شاد با فرّهیشد و کرد با کاروان همرهی
یکی مایه ور مرد بازارگانشد از کاروان دوست با پهلوان
همه راهش از دل پرستنده بودبه هرکارش از پیش چون بنده بود
نهان راز خود پهلوان سر به سربُدش گفته جز نام خویش و پدر
همه راه اگر تازه بُد گر کهنز دخت شه روم بُدشان سخن
چو آمد بر میهن و مان خویشببردش به صد لابه مهمان خویش
به آزادی از پیش شایسته جفتهنر هر چه زو دید یکسر بگفت
یکی باغ بودش در اندر سرایبر قصر شه چون بهشتی به جای
شراعی بزد بر لب آبگیربیاراست بزمی خوش و دلپذیر
شب و روز با باده و رود و سازهمی داشتش جفت آرام و ناز
گهی خفت بر سنبل و نو سمنگهی با چمانه چمان در چمن
زنی دایه دختر شاه بودکه بازارگان را نکو خواه بود
بر جفت بازارگان بامدادبیامد به سویش همی مژده داد
هوا زی جهان پهلوان را بدیدکه در سایه گل همی مل کشید
یکی سرو با خسروانی قبایبه فر و به فال همایون همای
رخش چون مه گرد ماه بلندزمانه برافکنده مشکین کمند
دو لب همچو بر لاله گرد عبیرتو گفتی که حورا بدش داده شیر
چو شد سیر شیر و به دایه سپردلبش را به گیسوی مشکین سترد
همیدون همه فرّ و فرهنگ و هوشدرو زور مردی و گردی بهجوش
بپرسید کاین مرد بی واره کیستکه گستاخی اش سخت یکبارگیست
ندانمش گفت از هنر وز نژادولیکن چنان کس ز مادر نزاد
به زور و سواری و فرهنگ و برزبدرّد دل کوه خارا به گرز
از آهنش نیزه و وز آهن سپرمیان تنگ و پیلش درآید ببر
به دیدار رخ جان فزاید همیبه گفتار خوش دل رباید همی
به دل دختر شاه را هست دوستهمه روز گفتارش از چهر اوست
بدین روی با شویم آمد ز راهبخواهد کشیدن کمان پیش شاه
هم از راه و دزدان بگفت آنچه بودسلیحش همه یک یک او را نمود
ببد دایه دل خیره آمد دوانسخن راند با دختر از پهلوان
ز گردی و از رای و فرهنگ اوز بالا و از فرّ و اورنگ او
شکیبایی از لاله رخ دور شدهوا در دلش نیش زنبور شد
همی بود تا گشت خور زردفامز مهر سپهبد برآمد به بام
بدیدش همان جای بر تخت خویشیکی بالغ و کاله می به پیش
جوانی که از فر و بالا و چهرهمی مه بر او آرزو کرد مهر
دو رخ چون دو خورشید سنبل پرستبرآورده شب گرد خورشید دست
یکی مرغ بر شاخسار از برشکه بودی گه بزم رامشگرش
از و مه دگر مرغکی خوبرنگهمی آشیان بستد از وی به چنگ
سپهدار بگشاد بر مرغ تیرز پروازش افکند در آبگیر
به دل گرمتر شد بت ماه چهرهوا کرد جانش به زندان مهر
شد از بام لاله زریری شدهدونوش از دم سرد خیری شده
تو گفتی که از آتش مهر و شرمبه تن برش هر موی داغیست گرم
چو دایه رخ ماه بی رنگ دیدبپرسید کت نو چه انده رسید
جهان بر دلم زین ترنجیده شدبگو کز که جان تو رنجیده شد
چنین داد پاسخ کزاین نوجواندلم شد به مهر اندورن ناتوان
یکی بند بر جانم آمد پدیدکه دارد به دریای بی بن کلید
بترسم که با آن کمان سر فرازنتابد بماند غم من دراز
به بد نام هر جای پیدا شومبه نزد پدر نیز رسوا شوم
درین ژرف دریای نابن پذیرتو افکندیم هم توام دست گیر
به نزدیک او پای مَردم تو باشبدین درد درمان دردم تو باش
بگفت این و از هر دو بادام مستبه پیکان همی سفت دُر بر جمست
بدو دایه گفت آخر انده مدارکه کارت هم اکنون کنم چون نگار
به هر کار بر نیک و بد چاره هستجز از مرگ کش چاره ناید به دست
چو از باغ چرخ آفتاب آشکاربه رنگ خزان شست رنگ بهار
بر جفت بازارگان رفت زودز هر در سخن گفت و چندی شنود
ز گرد سپهبد بپرسید بازکه چون است مهمانت را کار و ساز
ز کار کمان هیچ دارد پسیچسخن راند از دختر شاه هیچ
چنین داد پاسخ که تا روز دوشبه یادش دمادم کشیدست نوش
به می در همی زد دم سرد و گفترخش دیدمی باری اندر نهفت
که گر بینمش چهر و افتد خوشمکمان را به انگشت کوچک کشم
تو نیز ار توان چاره ای کن ز مهرکه یکدیگران را ببینند چهر
ز دیدار باشد هوا خاستنز چشمست دیدن ز دل خواستن
گمانست در هر شنیدن نخستشنیدن چو دیدن نباشد درست
بدو گفت دایه که کامت رواستاگر میهمان ترا این هواست
تو رو ساز کن گلشن و گاه راکه امشب بیارم من آن ماه را
به پیمان که غواص گرد صدفنگردد کزو گوهر آرد به کف
در گنج را دزد نکند تباهکلیدش نجوید سوی قفل راه
برین بست پیمان و چون باد تفتبر دختر آمد بگفت آنچه رفت
وزین سو بشد جفت بازارگانبه مژده بر شاه آزادگان
بسازید در گلشن زرنگاریکی بزم خرّم تر از نو بهار
به خوبی چو گفتار آراستهبه خوشی چو با ایمنی خواسته
به جام بلورین می آورد ناببرآمیخت با مشک و عنبر گلاب
یل پهلوان را به شادی نشاندز رامش برو جان همی برفشاند
چو شب گیل شد در گلیم سیاهورا زرد گیلی سپر گشت ماه
همه خاک ازو گرد مشگین گرفتهمه آسمان نوک ژوپین گرفت