بخش ۶۷ - شگفتی جزیرۀ تاملی
سوی تاملی شاد خوار آمدندبه نزدیک دریا کنار آمدند
پر انبوه مردم یکی جای بودهمه بومشان باغ و کشت و درود
مگر آب خوش کان ز باران بدیبدلشان در اندوه و بار آن بدی
چو بر روی چرخ ابر دامن کشانشدی چون صدف های لولو فشان
همه کوزه و مشک ها در شتاببکردندی از قطر باران پر آب
چو باران نبودی جگر تافتهبُدندی لب از تشنگی کافته
بپرسید ازیشان یل نامدارکه باران نبارد چه سازید کار
بتی را نمودند و لوحی بهمز مس لوح و آن بت ز چوب بقم
بر آن لوح چون خط یویانیانچهل حرف و شش هیکل اندر میان
به باران چو داریم گفتند کامبرآریم این لوح و بت را به بام
پس این لوح و بت را به سر برنهیمنیایش کنان دست بر سر نهیم
برهنه زن و مرد هر سو بسیازاری زده بر میان هر کسی
بگرییم و آریم چندان خروشکه دریا و کُه گیرد از ناله جوش
همان گه بر آید یکی تیره ابرکند روی گردون چو پشت هژبر
چنان زآب دیده بشوید زمینکزو موج خیزد چو دریای چین
یل نیو گفتا کنون کایدریمکنید این که بی آزمون نگذریم
نگیرد چنین چاره گفتند سازجز آن گه که باشد به باران نیاز
کنون کآبمان هست ده ره بهمگرآییم ناید یکی قطره نم