بخش ۶۶ - شگفتی جزیرۀ بند آب
چو رفتند یک ماه دیگر به کامیکی کوه دیدند بندآب نام
حصاری بر آن کُه ز جزع سیاهبلندیش بگرفته بر ماه راه
به زیر درش نردبانی ز سنگدرازاش سی پایه پهناش تنگ
مه از پیل بر نردبان یک سوارگرفته در حصن را رهگذر
یکی دست او بر عنان ساختهدگر زی سرین ستور آخته
بپرسید ملاح را پهلوانکه از چیست این اسپ و این نردوان
چنین گفت کاین را نهان ز اندرونطلسمست کآن کس نداند که چون
برین نردبان هر که بنهاد پایبه سنگ این سوارش رباید ز جای
یکی را به خفتان و درع و سپرفرستاد تا بر شود بر زبر
نخستین که بر پایه رفت ای شگفتسوار از بر اسپ جنبش گرفت
بزد نعره و سنگی انداخت زیرکه شد مرد بی هوش و بفتاد دیر
دگر شد یکی گردن افراختهیکی تنگ پنبه سپر ساخته
چنان سنگی آمدش کز جای خویشنگون از پس افتاده ده گام پیش
به هر پایه هر سنگ کآمد ز بربه ده من گرانتر بدی زآن دگر
چنین تا ز یک پایه بر چار شددو تن کشته آمد دو افکار شد
کسی بر نشد نیز و پس پهلوانبفرمود کندن بُن نردوان
چهی ژرف دیدند صد باز راهیکی چرخ گردنده بُد در به چاه
ز چه سار زنجیری آویختههمه زرّ و با گوهر آمیخته
سر حلقه در خم چرخ استواردگر سر کمر بر میان سوار
شکستند چرخ و به چه درفکندگسستند زنجیر یکسر ز بند
همان گه نگون شد سوار از فرازدرِ بسته حصن شد زود باز
سپهدار با ویژگان سپاهدرون رفت و کردند هر سو نگاه
سرایی بُد از رنگ همچون بهارزگرد وی ایوان بلورین چهار
ز هر پیکری جانور بیکراناز ایوان برآویخته پیکران
ز دیو و ز مردم ز پیل و نهنگز نخچیر و از مرغ و شیر و پلنگ
هم از خم آن طاق ها سرنگوننگاریده ازگوهر گونه گون
تو گفتی کنون کرده اند از نهادنه نم دیده زابر و نه گردی زباد
از آن گوهران درهم افتاده تابجهان کرده روشنتر از آفتاب
بسی شمع بر هر سوی از لاژورددو یاقوت بر هر یکی سرخ و زرد
به روز آن گهرها چو بشگفته باغبه شب هر یکی همچو روشن چراغ
ز پیش هر ایوان درختی ز زرزبرجد برو برگ و یاقوت بر
یکی تخت بر سایه هر درختز گوهر همه پایه و روی تخت
زمین جزع یک پاره هموار بودچنان کاندرو چهره دیدار بود
یکی خانه دیدند از لاژوردبرآورده از شفشه زر زرد
چو زلف بتان شفشها تافتهسراسر به یاقوت و دُر بافته
یکی پهن تابوت زرین درویجهان زو چو از مشک بگرفته بوی
بفرمود گرشاسب کآنرا ز جایبیارند بیرون میان سرای
نبد هیچکس رابه تابوت دستهر آن کسکه شد نزدش افتاد پست
وگر زآن گهرها ببردی کسیندیدی ره ار چند جُستی بسی
به دیگر یکی خانه رفتند بازبه زیر زمین کرده راهی دراز
همه خانه بُد سنگ همرنگ نیلدرو چشمه آب زرین دو میل
به هر میل بر مهره ای از بلوربرو گوهری چون درفشنده هور
گهرها فروزان در آب از فرازوزو نور داده همه خانه باز
برِچشمه تختی و مردی برویبمرده به چادر نهنبیده روی
یکی لاژوردینش لوحی زبربر آن لوح سی خط نبشته به زر
سپهبد به ملاح گفت این بخوانچو بر خواند گشتش زریری رخان
نبشته چنین بُد که هر کز خردبدینجای آرام من بنگرد
سزد گر ز مهر سرای سپنجبتابد دل و تن ندارد به رنج
منم پور هوشنگ شاه بلندجهاندار طهمورث دیو بند
حصار و طلسمی چنین ساختمبسی گوهر و گنج پرداختم
اگر بنگری کمترین گوهریبها بیشتر دارد از کشوری
به چندین گهر در سپنجی سرایچو من شه نمادم که ماند به جای
تو ای پهلوان گرد جوینده کامکه گرشاسب خواندت هر کس به نام
زما بر تو باد آفرین و درودچو آیی بدین کاخ ما در فرود
طلسمی که بستم تو دانی گشادچو دیدی ز کردار ما دار یاد
نگر تا نبندی دل اندر جهاننباشی ازو ایمن اندر نهان
که گیتی یکی نغز بازیگرستکه هزمانش نو بازی دیگرست
بهر نیک و هر بد که دارد پسیچنگیرد به یک سان بر آرام هیچ
چو بر قسمت از ابر و چو آتش ز سنگکجا روشنیش ندارد درنگ
دهد اندک اندک به روز درازپس آن گه ستاند به یک بار باز
سر رنج هر کس برد باز بُنکند تازه امید و تنها کهن
به تدبیر اویی و او همچنینبه تدبیر مرگ تو اندر کمین
بگرد از وی و سوی یزدان گرانبه هر کار فرمان یزدان بپای
اگر چه شهی بر زمین و زمانخداوند را بنده ای بی گمان
شوی کار دیو بدآیین کنیپس آنگاه بر دیو نفرین کنی
اگر دیو راهی نمودی درستنبردی ز ره خویشتن را نخست
مخور غم فراوان ز روی خردکه کمتر زید آن که او غم خورد
نشاید بداندیش بودن بسیکند زندگی تلخ بر هر کسی
درازست ره باش پرداختههمه توشه یکبارگی ساخته
میفزای بار گنه کز گناهچو بارت گران شد بمانی به راه
بدان کوش کایزد چو خواندت پیشنیایدت شرم از گناهان خویش
به نزدیک تابوت زرّین مگردکه دیدی در آن خانهٔ لاژورد
که هست اندرو حلقه و یاره چندز حوا بماندست با گیسبند
همان جامه کایزد به دست سروشبه آدم فرستاد کآنرا بپوش
دگر گوهری کو دهد اندر آببه تاریکی اندر چو خورشید تاب
کزین جایگاه این سه چیز آن بَرَدکه یکی پیمبر بود با خرد
زید تا جهان باشد ایزدپرستنهان آورد آب حیوان به دست
چنان گردد این کاخ از آن پس نهانکه نیزش نبیند کس اندر جهان
دژم شد سپهدار و مهراج شاهگرستند یکسر سران سپاه
یکی بر گناهان و کردار خویشیکی بر غریبی و تیمار خویش
بر آن هم نشان کاخ بگذاشتندبه کشتی رَهِ دور برداشتند