بخش ۶۵ - دیدن گرشاسب دخمه سیامک را
ز ملاح گرشاسب پرسید و گفتکه این حصن را چیست اندر نهفت
چنین گفت کاین حصن جایی نکوستستودان فرخ سیامک در اوست
بُنش بر ز پولاد ارزیز پوشبرآورده دیوارش از هفت جوش
سپه گردش اندر به گشتن شتافتبجستند چندی درش کس نیافت
چنین گفت ملاح پیش مِهانکه ناید در این را پدید از نهان
مگر جامه یکسر پرستنده واربپوشید و نالید بر کردگار
گوان جامه رزم بنداختندنیایش کنان دست بفراختند
هم آن گه شد از باره مردی پدیدکزو خوبتر آدمی کس ندید
چنان بد که چشمش سه بد هر سه باز دو از زیر ابرو یکی از فراز
فسونی به آواز خواندن گرفتز دلها تَفِ غم نشاندن گرفت
حصار از خروشش پرآواز شدز دیوار هر سو دری باز شد
یکی باغ دیدند خوش چون بهشتپر از تازه گل های اردیبهشت
نهادش چو رامش گوارنده نوشنسیمش چو دانش فزاینده هوش
از آوای رامش خوش انگیزترز دیدار خوبان دلاویزتر
درختی درو سرکشیده به ماهتنش سر به سر سبز و شاخش سیاه
همه برگ او چون سپرهای زردپدیدار در هر یکی چهر مرد
بسان کدو میوه زو سرنگونبه خوشی چو قند و به سرخی چو خون
سپهبد ز مرد سه چشمه سخنبپرسید کار درخت کهن
چنین گفت کآغاز گیتی درستنخست این بُد از هر درختی که رُست
همه ساله این میوه باشد برویچو شکر به طعم و چو عنبر به بوی
نگردد ز بُن کم، برو برگ و برچو کم شد یکی باز روید دگر
ور از یک زمانش ببویی فزونز خوشی ز بینی گشایدت خون
ازین هر که یک میوه یابد خورشیکی هفته بس باشدش پرورش
از آن خورد و مر هر کسی را بدادیکی کاخ را ز آن سپس در گشاد
پدید آمد ایوانی از جزع پاکچو چرخ شب از گوهر تابناک
همه بوم و دیوار تا کنگرهبه دُرّ و زبرجد درون یکسره
بلورینه تختی درو شاهواربتی بر وی از زر گوهر نگار
ز یاقوت لوحی گرفته به دستبر آن لوح خفته سر افکنده پست
ز بالاش تابوتی آویختههم از زر و از گوهر انگیخته
سپهبد دگر ره ز پالیزبانبپرسید و بگشاد گویا زبان
که این بت چه چیزست تابوت چیست همیدون نگارنده بر لوح کیست
چنین گفت کاین تخت و ایوان و سازبدان کز سیامک بماندست باز
همین بزمگاه دلارای اوستدرین نغز تابوت هم جای اوست
چو رفت او بتی همچنان ساختندبرینسانش بر تخت بنشاختند
بدان تا پرستندش از مهر اویگسارند با بت غم از چهر اوی
ازین کاخ هر کس که چیزی بردنیابد برون راه تا بگذرد
ازو یادگارست گفتار چندنوشته برین لوح بسیار پند
که ای آن که آیی درین خوب جایببینی ستودان من و این سرای
سیامک منم شاه والا گهرکه فرخ کیومرث بودم پدر
به فرمان من بود روی زمیدد و مرغ و دیو و پری و آدمی
شب و روز جز شاد نگذاشتمز هر خوشیی بهره برداشتم
بُد اندر جهان سال عمرم هزاردو صد بر وی افزون کم از سی و چار
چو گفتم جهان شد به فرمان منبگردید گردون ز پیمان من
پی اسپ عمرم ز تک باز ماندهمه کار شاهیم ناساز ماند
اگر چه بُدم گنج شاهی بسیبدانگونه رفتم که کمتر کسی
چنین آمد این گیتی بیدرنگنخستین دهد نوش و آن گه شرنگ
بدارد چو فرزند در بر به نازکند پس به زیر لگد پست باز
نگر تا نباشی برو استواربه من بنگر و زو دل ایمن مدار
درو کام دل کس به از من نراندنماند به کس بر چو بر من نماند
نبد شه ز من نامبردارترکنون هم ز من نیست کس خوارتر
سپهبد گشاد از مژه جوی خونبدو گفت کی نیکدل رهنمون
مرا باش بر پندی آموزگارکه باشد ز گفتار تو یادگار
چنین گفت دانا که باری نخستز هستی یزدان شو آگه درست
بدان کز خرد آشکار و نهفتیکی اوست دیگر همه چیز جفت
ازو ترس و از بد بدو کن پناهبتاب از گمان و بترس از گناه
مجوی آن گناهی که گویی نهانکنم تا نبیند کس اندر جهان
که گر کس نبیند همی آشکارنهان او همی بیندت شرم دار
چرا ز آن که سود اندر او ناپدیدتن پاک را کرد باید پلید
سه بدخواه داری به بد رهنموندو پوشیده در تن یکی از برون
درونت یکی خشم و دیگر هواستبرون مستیی کز خرد نارواست
چو خواهی به هر درد درمان خویشبدار این سه را زیر فرمان خویش
خرد مستی و خشم را بند کنهوا بنده و دل خداوند کن
منه دل بدین گنبد چاپلوسکه گیتی فسانست و باد و فسوس
بود جُستنش کار دشخوارترچو آمد به کف نیست زو خوارتر
مجوی آز و از دل خردمند باشبه بخش خداوند خرسند باش
شب و روز گیتی اگر چه بسستترا نیست یکسر که جز تو کسست
بود خیره دل سال و مه مرد آزکفش بسته همواره و چشم باز
دهد رشک را چیرگی پر خردخورد چیز خود هر کس او غم خورد
سپهدار را ز آن سخن های نغزبیفزود زور دل و هوش مغز
فراوان گهر دادش و سیم و زرنپذرفت و گفت ای یل پُرهنر
من آن دادمت کآید از جان پاکتو آنم دهی کآید از سنگ و خاک
منت راه یزدان نمودم که چونتو زی دیو باشی مرا رهنمون
گرم رای باشد به زر و به دُرازین هر دو این کاخ من هست پُر
ولیکن چو با هر دوام کار نیستچو هرگز نباشدم تیمار نیست
کسی کو جهان را بود خواستارورا دانش آید نه گوهر به کار
اگر درّ را ارج بودی بسیبه خاک و به سنگش ندادی کسی
چه باید بدان شاد بودن که اویکند دوست را دشمن کینه جوی
چو بنهی نگهداشتن بایدتچو بدهیش درویشی افزایدت
نه اینجات از مرگ دارد نگاهنه چون شد بوی با تو آید به راه
به شاه سیامک نگر کاین سرایبرآورد و این کاخ شاهانه جای
بدین بیکران گوهر پر بهاهم از چنگ مرگش نیامد رها
به چندین گهرها و زرّش که بودندانست یک روز عمرش فزود
مدان به ز دانش یکی خواستهکه ناید همی از دهش کاسته
روان را بود مایه زندگیرساند به آزادی از بندگی
بدین جایت از بد نگهبان بودچو زی در شدی توشه جان بود
ز دانش به اندر جهان هیچ نیستتن مرده و جان نادان یکیست
برهنه بُدی کآمدی در جهاننبد با تو چیز آشکار و نهان
چنان کآمدی همچنان بگذریخور و پوشش افزون ترا بر سری
ازو چون خور و پوشش آمد به دستدل اندر فزونی نبایدت بست
من این هر دو دارم که ایزد ز بختیکی مهربان دایه کرد این درخت
گهِ تشنگی بخشد از بیخم آببه گرما کند سایه ام ز آفتاب
خورم زین برِ او و پوشم ز برگمرا این بسندست تا روز مرگ
ببدخیره دل هر که زو این شنودنیایش فزودند و پوزش نمود
برون آمدند از برش همگروهبگشتند چندی در آن دشت و کوه
در آن کُه بسی کان سنباده بودهم الماس ویاقوت بیجاده بود
گل و نیشکر بیکران و انگبینگیادار و از میوه ها هم چنین
صف سنبل و بیشهٔ زعفرانروان لادن و بیشهٔ خیزران
چو دید آن چنان جای مهراج شاهدریغ آمدش کآن ندارد نگاه
ز گردان سری با سپه شش هزاربدان جایگه کرد فرمانگزار
وزآن جنگی اسپان همه هر چه بودبه کشتی فکندند و راندند زود