گنج

بخش ۶۴ - شگفتی جزیره قالون و جنگ گرشاسب با سگسار

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۲ بیت
جزیری که مرزش نبد نیم پیجز از سنگ و خار و گزستان و نی
ز یک پهلوش بیشه آب کندکلاتی درو بُرز کوهی بلند
بپرسید ملاح را نامجویکه ایدر چه چیز از شگفتی بگوی
چنین گفت دانا کز آن روی کوهبسی لشکرند از یلان همگروه
سپاهی که سگسار خوانندشاندلیران پیکار دانند شان
چو غولانشان چهره چون سگ دهنبسان بزان موی پوشیده تن
به دندان گراز و به دو گوش پیلبه رخ زرد و اندام همرنگ نیل
گیاشان بود فرش و گستردنیز ماهی و از میوه شان خوردنی
ازین کوه سنباده و زر برندهم ارزیز و پولاد و گوهر برند
هر آن کآید ایدر خریدارشانز مرجان بود وز شبه بارشان
شبه هر چه مردست افسر کنندز مرجان زنان تاج و زیور کنند
بود اسپشان در یکی مرغزارز هر رنگ افزونتر از ده هزار
هر اسپی ز باد بزان تیزترز موج دمان حمله انگیز تر
چو روزی بود روز رزم و ستیزهمه زی فسیله شتابند تیز
جدا هر یک اسپی چو ارغنده شیربه خم کمند اندر آرند زیر
سوار آورند اندر آورد و کیننه بر تن سلیح و نه بر اسپ زین
کمندی و تیغی به کف تافتهبَش بارگی چون عنان بافته
سری حلقه در گرد بازو کمندسری گرد اسپ و میان کرده بند
گرفته ستونی ز ده رش فزوندو شاخ آهنین در سر هر ستون
بَرِ کوه در زخم هامون کننددل و چشم خور چشمه خون کنند
به نیرو کنند از بُن آسان درختبدرند از آوا دل سنگ سخت
به دریا شتابان نهنگ آورندبه شمشیر با شیر جنگ آورند
بسان گرازان بر اندام مردبه دندان بدرند درع نبرد
ربایند مرد از بر زین چو دودخورندش هم اندر زمان زنده زود
بسی رزم کردی به پیروز بختنیامدت پیش این چنین رزم سخت
بشد زآن دژم گرد لشکر پناههم آن جا به شب خیمه زد با سپاه
چو خور بُرد در قبه آبنوسپس پرده زرد مه را عروس
شب از رشک زد قیرگون جامه چاکز بر عقد پیرایه بگسست پاک
پدید آمد از بیشه وز تیغ کوهاز آن پیل گوشان گروها گروه
ز کار سپه آگهی یافتندبه پیکار چون شیر بشتافتند
بر اسپان بی زین به تیغ و کمندخروشان چو تندر در ابر بلند
به دست از درختان الماس شاخگرفتند ناورد دشت فراخ
بر آمد یکی نابیوسان نبرد که دریا همه خون شد دشت گرد
هر ایرانیی تاختند از کمینفکندند از ایشان یکی بر زمین
شد از تف تیغ آب دریا بخاررخ خور بخارید نیزه به خار
ز خون آب در جوی چون باده گشتبه کُه کهربا لعل و بیجاده گشت
چنان کوبش گرز و کوبال بودکه دام و دد از بانگ بی هال بود
شده عمرها کوته و کین درازدَمِ اژدهای فلک مانده باز
خدنگ از دل جنگیان کینه توزتبر مغز کاف و سنان سینه دوز
هوا چون شب و گرد چون دیو زشتدرو چون شهاب روان تیر و خشت
زمانه بر الماس مرجان نشانبه مرجان در از بردن جان نشان
ز جان سیر گردان و وز جنگ نهروان را هُش و چهره را رنگ نه
ز چرخ اختر از بیم بگریختهشب از روز دست اندر آویخته
پری بی هُش از بانگ و دیوانه دیوزمین پر ز آوای و کُه با غریو
به زنهار دهر و به افغان سپهربه اندرز ماه و به فریاد مهر
سپهدار بر کرد شولک ز جایکشیده به کین تیغ کشور گشای
ز هر سو که ناورد و پیکار کردکه و دشت گفتی به پرگار کرد
از آن پیل گوشان برآورد جوشبه هر گوشه زایشان سرافکند و گوش
فرو کوفت بر میسره میمنهصف قلب ببرید و زد بر بنه
به نیزه همی دیده مه بدوختتف خنجرش پشت ماهی بسوخت
از ایرانیان کس نبد دیده چیرچُنان دیو چهران گرد دلیر
نه از خشت و نز تیر غم داشتندنه از گرز وز تیغ سرگاشتند
چنان داشتند اسپ تازنده تیزکه گر حمله بردی به زخم از گریز
زدندی و از دست هر گرد گیرنه خشت اندر ایشان رسیدی نه تیر
کرا بر ربودندی از پشت زینبه زخم کمند از کمان وز کمین
یکی سرش کندی یکی دست و پایبخوردندی از پیش صف هم به جای
برینگونه کردند رزمی درشتاز ایرانیان چند خوردند و کشت
سبک داد فرمان سپهبد که جنگمجویید کس جز به تیر خدنگ
دلیران به تیر و کمان تاختندهمه نیزه و تیغ بنداختند
جهان گشت پر ابر الماس ریزشد از خاک و خون باد شنگرف بیز
هوا تیره چون پود بر تار شدبر آن دیو چهران جهان تار شد
ز غم نعره شان بانگ و فریاد گشتز پیکان جگر کان پولاد گشت
کس از خیل ایشان نبد مرد تیربماندند در زخم او خیره خیر
همی هر کسی تیر از آنکس که خستکشیدی چو ژوپین فکندی ز دست
از آن روز یک نیمه بگذشته بودکزیشان دو بهره فزون کشته بود
بُد از مغزشان وز دل و استخوانددان را بر آن دشت هر جای خوان
بر آن خوان کباب از جگرها به جوشسرانشان برو کاسه و سفره گوش
تو گفتی که ترگیست هر سو نگونفراز سپرهای شنگرف گون
گروهی به بیشه درون تاختنددگر تن به دریا در انداختند
سپه خار و خارا بهم بر زدندهمه بیشه را آتش اندر زدند
سراسر همه بیشه چون برفروختهر آن کس که بُد زنده زیشان بسوخت
بگشتند از آن پس کُه و مرغزارحصاری بدیدند بر کوهسار