بخش ۴۱ - دیدن گرشاسب برهمن را
بر آن کُه برهمن یکی پیرمردبرآورده زو گردش روز گرد
گلش گشته گل سرو زرینکناغچو پرّ حواصل شده پرّ زاغ
شده تیر بالا کمانوار کوژکمان دو ابرو شده سیم توژ
برهنه سر و پای پوشیده تنز برگ درخت و گیا پیرهن
ازو پهلوان جست راه سخنکه ای راستدل کوژپشت کهن
بر این گونه آن کوه خرّم ز چیستبر او بر نشانِ کفِ پای کیست
پرستندهپیر آفرین برگرفتچنین گفت کایدر بس است از شگفت
هم از گونهگون گوهر آبدارهم از عود و کافور و هم میوهدار
از آن آن کُه ایدون خوش و خرّم است که با فرّ فرخپی آدم است
نشان پی است آنکه در پیش تستکه هفتاد گام است هر پی درست
از ایدر به دریا دو میل است راست شدی او به سه گام هر گه که خواست
ز دریا درون هر شب ابری بلندبرآید غریونده چون دردمند
به آب مژه هر پیاش بیش و کمبشوید نبارد دگر جای نم
ز مینو چو آدم بر این کُه فتادهمی بود با درد و با سردباد
ز دل دود غم رفته بر آفتابدو دیده چو دریا دو رخ جوی آب
به صد سال گریان بُد از روزگارهمی خواست آمرزش از کردگار
چنین تا به مژده بیامد سروشکه کام دلت یافتی کم خروش
ز دیده بدان خرّمی نیز نمببارید چندانکه هنگام غم
از آن آب غم کز مژه رخ بشستهمه کُه خس و خار و هم زهر رست
وز آن آب شادی کش از رخ دویدهمه سبزه و داروی و گل دمید
غمی ماند جفتش تهی زو کناربر جدّه نزدیک دریاکنار
همی ماهی آورد از قعر آببپختی میان هوا زآفتاب
خور و خوانْش ماهیِّ بریان بدیبر آدم شب و روز گریان بدی
وز اندوه آدم از ایدر به دردشب و روز گرینده و روی زرد
چو گاه ستایش ستادی به پایسرش بآسمان بر رسیدی به جای
هم از وی فرشته شنیدی خروش همو یافتی راز ایشان به گوش
فرستاد پس کردگار از بهشت به دست سروش خجستهسرشت
ز یاقوتِ یکپارهٔ لعلفام درفشان یکی خانهآباد نام
مر آن را میان جهان جای کردپرستشگهی زو دلارای کرد
بفرمود تا آدم آنجا شتافتچو شد نزد او جفت را بازیافت
بدانگه که بگرفت طوفان جهان شد آن خانه سوی گَرَزمان نهان
همان جایگه ساخت خواهد خداییکی خانه کز وی بوَد دین بهپای
به فرّ پسینتر ز پیغمبرانبسی خوبی افزود خواهد بر آن
چو رخ زو بتابی شود دین تباهچو سنگش ببوسی بریزد گناه
چو شد سال آدم تمامی هزارشد از گیتی کرده زی کردگار
ورا شیث پوشید در خاک تنسروش آوریدش ز مینو کفن
نشانگاه گورش کنون ایدر استیکی بهره از وی به دریا در است
چو نوح آمد و یافت ایدر درنگکشید استخوانش به دژهوختگنگ
از آن این کُه از گوهر و گل نکوستکه بر وی نشانِ کفِ پایِ اوست
نه کوه است از این بُرزتر در جهاننه یاقوت دارد جز اینجای کان
هم از هر کجا دُرّ خیزد دگربدین مرز باشد بهاگیرتر
دگر ره سپهبد یل چیردستبپرسید کای پیر یزدانپرست
شگفتی بدان روی سوی شمالچه گوید جهاندیدهدانشسگال
برهمن چنین گفت کای پاکرایبدان روی کم یابی آباد جای
دوصد میل ره بیشه باشد فزوندرختان بارآور گونهگون
در آن بیشهها مردم بیشمارگیا خوردشان یا بَرِ میوهدار
چو مردم گشاده کف دست و رویچو میشان نهفته همه تن به موی
یکی بهره را موی سر تا میانچو قرطاس تن چهره چون زنگیان
ز بیگانهمردم بوَدْشان گریزبتازند وز تک به از باد تیز
اگر چند دارندشان جفت نازچو نبْوَند بسته گریزند باز
همانجا ز کافور و عود و بقمبسی بیشه پیوسته بینی به هم
جزیری همانجاست نزد کلهکه کشتی بدو دیر یابد خله
همه پر درختان با بار و برگکُه و دشت او بیشهٔ پیل و کرگ
در او بیکران مردم زورمندستمکاره و خونی و پرگزند
که را یافتند از دگر مردمانکَشند از سرش کاسه هم در زمان
چو ساز عروسیّ دختر کنندبه کابین همه کاسهٔ سر کنند
خورِش هم بدان کاسه آرند پیش توانگرتر آن کس کش آن کاسه بیش
میان درختان به روز شکاربگیرند بر پیلْ راه آشکار
نخستین ز پای اندرآرند زودوز آنجا گریزند پس همچو دود
ازایرا که پیلان دیگر به کینبر آن بوی کشته دوند از کمین
به خشم آن زمین زیر و از بر کُننددرخت فراوان ز بن برکَنند
چو پیلان از آنجای گردند بازشوند آن گُره در شب دیر باز
مر آن پیل را پارهپاره ز نیشکَنند و بَرَد هر کسی بهر خویش
ندارند خود کِشته و چارپاینورزند جز میوهها جایجای
ز پیل است هر گونهشان خوردنیهم از چرم او هرچه گستردنی
که را مُرد سنگی گران در شتابببندند و زود افکنندش در آب
فکنده همه بیشهشان میلمیلسُروهای کرگ است و دندان پیل
به هندوستان داروی گونهگوناز آن بیشه جایی نخیزد فزون