گنج

بخش ۴۰ - رفتن مهراج با گرشاسب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸ بیت
یکی ماه از آن پس به شادی و کامببودند کز می نیاسود جام
چو مه گوی بفکند و چوگان گرفتبر اسپ سیه سبز میدان گرفت
بدیدند مه بر رخ پهلوانوز آنجای دلشاد و روشن روان
به کوه دهو بر گرفتند راهچه کوهی بلندیش بر چرخ ماه
که گویند آدم چو فرمان بهشتبر آن کوه برز اوفتاد از بهشت
نشان کف پایش آنجا تمامبدیدند هر پی چو هفتاد گام
ز هرچ اسپرغمست و گل گونه گونبر آن کوه بُد صد هزاران فزون
ز شمشاد و از سوسن و یاسمنز نسرین و از سنبل و نسترن
هم از خیری و گام چشم و زرشکبشسته رخ هر یک ابر از سرشک
همه کوه چون تخت گوهر فروشز سیسنبر و لاله و پیل غوش
هزاران گل نو دمیده ز سنگز صد برگ و دوروی و ز هفت رنگ
چه نرگس چه نو ارغوان و چه خویدچه شب بو چه نیلوفر و شنبلید
بنفشه سرآورده زی مشکبویشده یاسمن انجمن گرد جوی
رده در رده زان گل لعلگونکه خوانی عروسش به پرده درون
گل زرد هال جهان دید جفت گرفته بر بید بویا نهفت
به دستان چکاوک شکافه شکافسرایان ز گل ساری و زند واف
به هر سو یکی آبدان چون گلابشناور شده ماغ بر روی آب
چو زنگی که بستر ز جوشن کندچو هندو که آیینه روشن کند
بُد از هر سوی میوه داران دگربُن اش بر زمین و سوی چرخ سر
که در سایه شاخ هر میوه دارنشستی به هم مرد بیش از هزار
همانجا یکی سهمگین چاه بودکه ژرفیش صد شاه رش راه بود
هر آن چیز کانداختندی درویوگر از گرانی بُدی سنگ و روی
سبک زو همان چیز باز آمدیچو تیر از بُن اش بر فراز آمدی
برانداختی بر سر اندر زمانندیدست کس یک شگفتی چنان
بسی کان یاقوت دیدند نیزز بلور و الماس و هر گونه چیز
بسی چشمه آب روان جای جایبه هر گوشه مرغان دستانسرای
ز کافور و از عود بی مر درختهم از زر گیا رسته بر سنگ سخت
ز گاوان عنبر به هر سو رمهوز آهو گله نافه افکن همه