گنج

بخش ۳۹ - برگشتن پسر بهو به زنگبار

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۳ بیت
ز صد مرد پنجه گرفته شدنددگر کشته و زار و کفته شدند
سرندیب شد زین شکن پرخروشز شیون به هر برزنی خاست جوش
ز خویشانش پور بهو هر که بودببرد و ز دریا گذر کرد زود
ز هر سو چو بر وی جهان تنگ شدبه زنهار نزد شه زنگ شد
دو میزر بود جامه زنگیانیکی گرد گوش و دگر بر میان
ندارند اسپ اندر آن بوم هیچنه کس داند اندر سواری پسیچ
بود سازشان تیغ کین روز جنگدگر استخوان ماهی و تیر و سنگ
چو باشد شهی یا مهی ارجمندنشانند از افراز تختی بلند
مر آن تخت را چار تن ساختهبرندش همی بر سر افراخته
بود نیز نو مطرفی شاهوارببسته ز دو سو به چوب استوار
نشستنگه ناز دانند و کامبدان بومش اندول خوانند نام
کرا شاه خواهد به زنهار خویشنشان باشدش مهر و سربند پیش
فروهشته باشد به رخ روی بندنبیندش کس جز مهی ارجمند
ز پور بهو چون شنید آگهیفرستاد سربند و مهر شهی
همان تخت فرمود تا تاختندهمه ره نثارش گهر ساختند
چو آمد برش تنگ برخاست زودفراوان بپرسید و گرمی نمود
نشاند و نوازیدش و داد جاههمی بود از آنگونه نزدیک شاه
مرو را سپهدار و داماد گشتنشست ایمن از اندُه آزاد گشت
سپاهش هم از زنگیان هر کسی زن آورد و پیوندشان شد بسی
چو گرشاسب و مهراج از جای جنگرسیدند نزد سرندیب تنگ
به شهر از مهان هر که بُد سرفرازهمه هدیه و نزل کردند ساز
به ره پیش مهراج باز آمدندبه پوزش همه لابه ساز آمدند
که گر شد بهو دشمن شهریارز ما کس نبد با وی از شهر یار
ز بهر تواش بنده بودیم و دوستکنون ما که ایم ار گنه کار اوست
به جای گنهکار بر بی گناهچو خشم آوری نیست آیین و راه
و گر نزد شه ما گنه کرده ایمسر اینک بَرِ تیغش آورده ایم
اگر سر بُرد ور ببخشد رواستپسندیده ایم آنچه او را هواست
ز گرشاسب درخواست مهراج شاهکه این رای را هم تو بین روی و راه
به پاداش کژّی و از راه راستبدین کشور امروز فرمان تراست
سپهبد گناهی کجا بودشانببخشید و از دل ببخشودشان
دگر دادشان از هر امید بهروز آنجا کشیدند لشکر به شهر
بسی یافت مهراج هر گونه چیزز گنج بهو و آن لشکرش نیز
نهان کرده ها بر کشید از مغاکبه گرشاسب و ایرانیان داد پاک