گنج

بخش ۴۲ - دیگر پرسش گرشاسب از برهمن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
دگر رهش پرسید گرد دلیرکه ای از خرد بر هوا گشته چیر
بدین کوه تنها نشستت چراستچه چیزست خوردت چو پوشش گیاست
بدو گفت پیرش که سالست شستکه تا من بدین کوه دارم نشست
گیایست پوشیدن و خوردنمسپاس کسی نیست بر گردنم
همه کار من با خدایست و بسنه از من کسی رنجه ، نی من ز کس
و گر بی کس ام نیستم بی خدایبه تنهایی او بس مرا دلگشای
خرد نیز دارم که چون دل نژندبمانم ، کند دردم آسان به پند
تنومند را از خورش چاره نیستوزین بر تنومند بیغاره نیست
چو دیدی که گیتی ندارد بهااز او بس بود خورد و پوشش گیا
چه باید سوی هر خورش تاختنشکم گور هر جانور ساختن
روان پرور ایدونکه تن پروریبه پروانه تن رنج تا کی بری
کسی کش روان شد به دانش جوانگرش تن بمیرد ، نمیرد روان
روان هست زندانی مستمندتن او را چو زندان طبایع چو بند
چنانست پروردن از ناز تنکه دیوار زندان قوی داشتن
چه باید کشید اینهمه رنج و باکبه چیزی که گوهرش یک مشت خاک
دمی گرش نبود بمیرد به جایبه پی گر نجنبد ، بیفتد ز پای
هم از یک خوی خویش گردد نژندهم از نیش یک پشه گیرد گزند
چه مهر افکنی بر تن و این جهانکه با تو نه این ماند خواهد نه آن
جهان از بد و نیک آبستنستبرون دوستست از درون دشمنست
چو باغیست پر میوه دارش چمنبه گردش نسیم خوش و نوسمن
هر آن گه که شد رام او دل به مهردگر سان شود یکسرش رنگ چهر
درختش بلا گردد و میوه مارنسیمش سموم و سمن برگ خار
چه ورزیش کت ندهد از رنج بربمالد به پی چون بگیرد به بر
به دوری ز خویشانت آرد نُویدنمایدت طمع و نشاند نمید
کند کوز پشتت، رخ سرخ زردجوانیت پیری ، درستیت درد
پس آنکو چنین با تو باشد به کینتو او را چرا دوست داری چنین
چه نازی به دیبا و خز و سمورکه خواهد تنت را خورد کرم و مور
بسی چاره ها سازی و داوریبری رنج تا گنج گرد آوری
سرانجام بینی شده باد رنجبه تو رنج ماند به بدخواه گنج
گرت نیک باید به هر دو سرایسوی کردگار جهانبان گرای
سپهدار گفت از نهان و آشکارگوا چیست بر هستی کردگار
نشانش چه سان و ستودنش چونچه دانی سوی یکیش رهنمون
هر آن چیز کت دل بدو رهبرستبه چیزی شناسی کزو برترست
خدای از خرد برترست و روانبه چه چیز دانستن او را توان
برهمن چنین گفت کز رای پاکهمه چیزی از چرخ تا تیره خاک
به هستی یزدان سراسر گواستگوایانِ خاموش گوینده راست
زمین و آسمان وین همه اخترانهمین درهم آویخته گوهران
پس اینها که گه زیر و گاه از برندبگردند و هر ساعتی دیگرند
گهی نوبهار آید و گاه تیرجوانست گیتی گهی گاه پیر
زمان تا زمان چرخ را کار نوشب و روز همواره بر راه او
همان مرگ با زندگانی به همبد و نیک با شادمانی و غم
ازین نیست گیتی تهی یک زمانبه گردش دَرند اینهمه بی گمان
ز گردش شود گردگی آشکارنشانست پس کرده بر کردکار
از آرام و جنبش نبد بیش چیزهمان هر دو چیز آفریدست نیز
پس آن چه نبد پیش ازین از نخستچنان دان که هست آفریده درست
چو هستیش دیدی یکی دان و بسدویی دور دار و دو مشنو ز کس
یکی پادشاه و برو پادشا نشاید بُدَن هر دو فرمانروا
که ناچار آن چیره باشد گرینکند سرکشی این بر آن و آن برین
چو باشند این هر دوان ناتوانتوانا یکی بهتر از هر دوان
دو یارست باشند یا بیش و کمدویی هر دو را باز دارد ز هم
پس آن گه کز آن زین جدایی بودچنین نه نشان خدایی بود
مرورا ندانی مگر هم بدویکه راهت نماید به هر جست و جوی