بخش ۳۶ - پاسخ دادن بهو مهراج را
بهو گفت با بسته دشمن به پیشسخن گفتن آسان بود کم و بیش
توان گفت بد با زبونان دلیرزبان چیره گردد چو شد دست چیر
بنه نام دیوانه بر هوشیارپس آن گاه بر کودکانست کار
ترا پادشاهی به من گشت راستولیک از خوی بد ترا کس نخواست
گهر گر نبودم هنر بُد بسیازین روی را خواستم هر کسی
به زور و هنر پادشاهی و تختنیابد کسی جز به فرخنده بخت
هنر بُد مرا بخت فرخ نبودچو باشد هنر بخت نبود چه سود
هنرها ز بخت بد آهو بودز بخت آوران زشت نیکو بود
پدر نیز پندت هم از بیم گفتکه با من هنر بیشتر دید جفت
به من بود شاهی سزاوارترکه دارم هنر از تو بسیار تر
تو دادی سرندیب از آن پس به منفکندیم دور از بر خویشتن
پس اندر نهان خون من خواستینبد سود هر چاره کآراستی
من از بیم بر تو سپه ساختمهمه گنج و گاهت بر انداختم
چو شاهیت یکسر مرا خواست شدازین زابلی کار تو راست شد
اگر نامدی او به فریاد توبُدی کم کنون بیخ و بنیاد تو
تو بودی به پیشم سرافکنده پستچنان چون منم پیش تو بسته دست
بشد تند مهراج و گفتا دروغبَرِ راست هرگز نگیرد فروغ
پدرت آنکه زو نازش و نام توست نیای مرا پیلبان بُد نخست
گهی چند سرهنگ درگاه شدپس آن گه سرندیب را شاه شد
تو در پای پیلان بُدی خاشه روبکواره کشی پیشه با رنج و کوب
چو رفت او بجایش ترا خواستمشهی دادمت کارت آراستم
کنون کت نشاندم بجای شهیهمی جای من خواهی از من تهی
کسی کش بود دیده از شرم پاکز هر زشت گفتن نیایدش باک
بتر هر زمان مردم بدگهرکه گوساله هر چند مِه گاو تر
برآشفت گرشاسب از کین و خشمبزد بر بهو بانگ و برتافت چشم
بفرمود تا هر که بدخواه و دوست ز سیلی به گردنش بردند پوست
درآکند خاکش به کام و دهنببردند بر دست و گردن رسن
همیدون به بندش همی داشتندبرو چند دارنده بگماشتند
همان گاه زنگی زمین بوسه دادبه گرشاسب بر آفرین کرد یاد
بدو گفت دانی که از روی بختز من بُد که شد بر بهو کار سخت
بدو رهنمونی منت ساختمچو بستیش بر دوش من تاختم
دگر کم همه خرد کردی دهنبه سیصد منی مشت دندان شکن
مرا تا بوم زنده و هوشمستتف مشت تو در بنا گوشمست
کنون گر بدین بنده رای آوریسزد کانچه گفتی به جای آوری
سپهبد بخندید و بنواختشسزا خلعت و بارگی ساختش
میان بزرگانش سالار کرددرفش و سپاهش پدیدار کرد
چنین بود گیتی و چونین بودگهش مهربانی و گه کین بود
یکی را دهد رنج و بُرّد ز گنجیکی را دهد گنج نابرده رنج
همه کارش آشوب و پنداشتیستازو آشتی جنگ و جنگ آشتیست
کرا بیش بخشد بزرگی و نازفزونتر دهد رنج و گرم و گداز
درو هر که گویی تن آسان ترستهمو بیش با رنج و دردسرست
توان خو ازو دست برداشتنوزین خو نشایدش برگاشتن
از آن پس بهو چون به بند اوفتادسپهدار و مهراج گشتند شاد
همه شب به رود و می دلفروزببودند تا بر زد از خاک روز
چو گردون پیروزه از جوشنشبکند آن همه کوکب روشنش
سپاه بهو رزم را کرد رایکشیدند صف پیش پرده سرای
ندیدندش و جست هر کس بسیفتادند ازو در گمان هر کسی
که بگریخت در شب نهان از سپاهوگر شد به زنهار مهراج شاه
ز جان یکسر امّید برداشتندسلیح و بُنه پاک بگذاشتند
گریزان سوی بیشه و دشت و کوهنهادند سرها گروها گروه
دلیران ایران هر آنکس که بودپی گردشان برگرفتند زود
نهادند جنگی ستیزندگانسنان در قفای گریزندگان
فکندند چندان ازیشان نگونکه بُد کشته هر سو سه منزل فزون
جهان بود پر خیمه و چارپایسلیح و بنه پاک مانده به جای
ز خرگاه وز فرش وز سیم و زرز درع و ز خفتان ز خود و سپر
همه هر چه بُد برکه و دشت و غارسلیح نبردی هزاران هزار
همی گرد کردند بیش از دو ماهیکی کوه بُد سرکشیده به ماه
که پیلی به گردش به روز درازنگشتی نرفتیش مرغ از فراز
سپهبد بهین بر گزید از میانببخشید دیگر بر ایرانیان
همانجا یکی هفته دل شادکامبرآسود با بخشش و رود و جام
چو هفته سرآمد به مهراج گفت که این کار با کام دل گشت جفت
بفرماید ار نیز کاریست شاهوگر نیست دستور باشد به راه
بدو گفت مهراج کز فرّ بختز تو یافتم پادشاهی و تخت
نماندست کاری فزاینده نامکنون چون بهو را فکندی به دام
پسر با برادرش هر دو به همسرندیب دارند با باد و دم
رویم اندرین چاره افسون کنیمز چنگالشان شهر بیرون کنیم
جهان پهلوان گرد گردنفراز چو بشنید گفتار مهراج باز
اسیران هر آنکس که آمد به مشتکرا کشت بایست یکسر بکشت
بهو را به خواری و بند گرانبه دژها فرستاد با دیگران
وز آنجا سپه برد زی زنگباربشد تا جزیری به دریا کنار
پر از کوه و بیشه جزیری فراخدرختش همه عود گسترده شاخ
کُهش کان ارزیر و الماس بودهمه بیشه اش جای نسناس بود
ز گِردش صدف بیکران ریختهبه گل موج دریا برآمیخته
سپاه آن صدف ها همی کافتندبه خروار دُر هر کسی یافتند
چنان بود ازو هر دُر شاهوار کجا ژاله گردد سرشک بهار
چو سیصد هزار از دَرِ تاج بودکه در پنج یک بهر مهراج بود
به گرشاسب بخشید پاک آنچه یافتوز آنجا سوی راه دریا شتافت
به یک کوهشان جای آرام بودکجا نام او ذات اوهام بود
به نزد سرندیب کوهی بلندپر از بیشه و مردم کشتمند
ز غواص دیدند مردی هزاررده ساخته گرد دریا کنار
گروهی شده زآب جویان صدفگروهی صدف کاف خنجر به کف
سپهدار مهراج و چندین گروهستادند نظاره شان گرد کوه
ز دُر آنچه نیکوتر آمد به دستگزیدند بیش از دو صد بار شست
به مهراج دادند و مهراج شاهبه گرشاسب بخشید و ایران سپاه
همان گه غریوی ز لشکر بخاستکزاین بیشه ناگاه بر دست راست
دویدند دو دیو و از ما دو مردربودند و بردند و کشتند و خورد
سپهبد سبک جست با گرز جنگبپوشید درع و میان بست تنگ
یکی گفت تندی مکن با غریودرین بیشه نسناس باشد نه دیو
به بالا یکایک چو سرو بلندبه اندام پر موی چون گوسپند
همه سرخ موی و همه سبز مویدو سوی قفا چشم و دو سوی روی
به اندام هم ماده هم نیز نرهمی بچه زایند چون یکدگر
دو زیشان در آرند پیلی به زیرکشند و خورند و نگردند سیر
یکی به ز ما صد به جنگ و ستیزفزونشان تک از تازی اسپان تیز
سپهبد به دادار سوگند خوردکه امروز تنها نمایم نبرد
کُشم هر چه نسناس آیدم پیشاگر صد هزارند و زین نیز بیش
بگفت این و شد سوی بیشه دمانهمی گشت با گرز و تیر و کمان
ز نسناس شش دید جایی به همیکی پیل کشته دریده شکم
چو دیدندش از جایگه تاختندز پیرامنش جنگ برساختند
به خنجر دو را پای بفکند و دستدو را زیر گرز گران کرد پست
دو با خشم و کین زو در آویختندبه دندان از آن خون همی ریختند
بزد هر دو را خنجر دل شکافبدریدشان از گلو تا به ناف
سرانشان به لشکر گه آورد شادبه بزم اندرون پیش گردان نهاد
بماندند ازو خیره دل هر کسیبُد از هر زبان آفرینش بسی
بفرمود تا پوستهاشان به گاهبه کشتی کشند اندر آکنده کاه