گنج

بخش ۳۵ - قصه زنگی با پهلوان گرشاسب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۶ بیت
بُدش زنگیی همچو دیو سیاهز گرد رکیبش دوان سال و ماه
به زور از زمین کوه برداشتیتک از تازی اسپان فزون داشتی
شدی شصت فرسنگ در نیم روزبه آهو رسیدی سبک تر ز یوز
به بالا بُدی با بهو راست یارچو زنگی پیاده بدی او سوار
بدو گفت من چاره ای دانمتکزین زاولی مرد برهانمت
به لابه یکی نامه کن نزد اویبه جان ایمنی خواه و زنهار جوی
که تا من برم نامه نزدش دلیریکی دشنه زهر خورده به زیر
به شیرین سخن گوش بگشایمشهمان جای پردخت فرمایمش
پس اندر گه راز گفتن نهانزنم بر برش دشنه ای ناگهان
سر آرم برو کار گیرم گریزاز آن پس به من کی رسد باد نیز
من این کرده وز شب جهان تیره فامکه داند که من کِه ورا هم کدام
بهو شاد شد گفت اگر ز آنکه بختبرآرد به دست تو این کار سخت
تو را بر سرندیب شاهی دهمبه هند اندرت پیشگاهی دهم
یکی نامه ز آنگونه کو دید رایبفرمود و شد زنگی تیزپای
طلایه بُد آن شب گراهون گردگرفتش سبک زی سپهدار بُرد
یل پهلوان دید دیوی نژندسیاهی چو شاخین درختی بلند
زمین را ببوسید زنگی و گفتز نزد بهو نامه دارم نهفت
پیامست دیگر چو فرمان دهیگزارم اگر جای داری تهی
جهان پهلوان جای پردخته ماندسیه نامه بسپرد و بُد تا بخواند
شد آن گه برش راز گوینده تنگنهان دشنه زهر خورده به چنگ
بدان تا زند بر بَرِ پهلوان بدان زخم بروی سر آرد جهان
سپهبد بدید آن هم اندر شتابچو شیر دمان جست با خشم و تاب
بیفشرد با دشنه چنگش به دستبه یک مشتش از پای بفکند پست
سیه زد خروشی و زو رفت هوششنیدند هر کس ز بیرون خروش
دویدند و دیدند دیوی نگونروان از دهان و بناگوش خون
ز نزدش نجنبید گرشاسب هیچنفرمود کس را به خونش پسیچ
چو هُش یافت لرزنده بر پای خاستبغلتید در خاک و زنهار خواست
به رخ بر ز خون مژه سندروسهمی راند بر تخته آبنوس
جهان پهلوان گفت از تیغ منتو آن گه رهانی سَرِ خویشتن
که با من بیایی به پرده سرایبه نزد بهو باشی ام رهنمای
گر او را سر امشب به چنبر کشمترا از سران سپه برکشم
سیه گفت کز دست نگذارمشهم امشب به تو خفته بسپارمش
دلاور پرند آوری زهر خوردکشید و بپوشید درع نبرد
هم آنگاه با او ره اندر گرفتسیه باد کردار تک برگرفت
ز بس تیزی زنگی تیز روبدو پهلوان گفت چندین مدو
همانا کت از پر مرغ است پایکه پای ترا بر زمین نیست جای
سیه گفت در راه گاه شتابچنانم کم اندر نیابد عقاب
به تیزی به از اسپ تازی دومسه منزل به یک تک به بازی دَوم
بخندید گرشاسب گفتا رواستبدو تیز چندان کت اکنون هواست
اگر من به چندین سلیح نبردنگیرم ترا کم ز من نیست مرد
سیه همچو آهو سبک خیز شدسپهبد چو یوز از پسش تیز شد
به یک تازش از باد تک برگذاشتدو گوشش گرفت و معلق بداشت
چو رفتند نزد سراپرده تنگبه چاره شدند اندرو بی درنگ
رسیدند ناگه بدآن خیمه زودکه بر تخت تنها بهو خفته بود
سپاهش همه بُد ستوه از ستیزبرون رفته هر یک به راه گریز
تهی دید گرشاسب پرده سراینگهبان نه از گرد او کس به جای
برآورده شورش ز هر سو بسیبه ساز گریز اندرون هر کسی
چو شیر ژیان جست از افراز تختگرفتش گلوبند و بفشارد سخت
بدرید چاردش و بفکند پستدهانش بیاکند و دستش ببست
همیدونش بر دوش زنگی نهادنهانی برفتند هر دو چو باد
به راه و به خواب و به بزم و شکارنباید که تنها بود شهریار
به زودی کشد بخت از آن خفته کینچو بیداری او را بود در کمین
ز هندو طلایه دو صد سرفرازبدین هر دو در راه خوردند باز
دلاور بغرّید و بر گفت نامسوی پیشرو زود بگذارد گام
سر و ترگش انداخت از تن به تیغگرفتند ازو خیل دیگر گریغ
بهو را به لشکر گهش زین نشانبیاورد بر دوش زنگی کشان
سپردش به نشواد زرّین کلاهبه مژده بشد نزد مهراج شاه
ز کار بهو و آن زنگی نهفتهمه هر چه بُد رفته آن شب بگفت
یکی نعره زد شاه مهراج سختبینداخت مر خویشتن را ز تخت
شد آن شب در آرایش بزم و سازچو این آگهی یافت آن سرفراز
بدو گفت خواهم کز آنسان نژندبهو را ببینم به خواری و بند
بیا بزم شادی بَرِ او بریمبداریمش از پیش و ما می خوریم
سپهدار گفتا تو آرام گیرچو دشمن گرفتی به کف جام گیر
تو بنشین به جای بد اندیش توکه او را خود آرم کنون پیش تو
گرفتند هر دو به هم باده یادمهان را بخواندند و بودند شاد
سپهبد ز کار بهو با سپاهبگفت و بفرمود تا شد سیاه
کشانش بیاورد خوار و نژندرسن در گلو دست کرده به بند
خروشی برآمد به چرخ برینگرفتند بر پهلوان آفرین
سبک شاه مهراج دل شادکامبه زیر آمد از تخت بر دست جام
یکی خورد بر یاد شاه بزرگدگر شادی پهلوان سترگ
نشست آنگهی شاد با انجمنگرفت آفرین بر یل رزمزن
که نام تو تا جاودان یاد باددل شاه گیتی به تو شاد باد
همه ساله آباد زابلستانکزو خاست یل چون تو کشورستان
هر آنکش غم و رنج تو آرزوستچنان باد بیچاره کاکنون بهوست
زد از خشم و کینه گره بر بروشد آشفته از کین دل بر بهو
چنین گفت کای گشته از جان نُمیدتهی از هنر همچو از بار بید
چه کردم به جای تو از بد بگویکه بایست شد با منت جنگجوی
به گیتی همی مانی ای بدگهرکه هر چند به پروری زشت تر
به اندرز چندم پدر داد پندکه هرگز مگردان ورا ارجمند
من از پند او روی برگاشتمترا سر ز خورشید بگذاشتم
شناسند یکسر همه هند و سندکه هستی تو در گوهر خویش سند
یکی تنگ توشه بُدی شوربختشهی دادمت افسر و تاج و تخت
به پاداش این بود زیبای منکه امروز جویی همی جای من
رهی چون به اندازه ندهی مهیچو مه شد نگیرد ترا جز رهی
سر دشمن آنکو برآرد به ماهفرود افکند خویشتن را به چاه
سزاوار جان بداندیش توببینی چه آرم کنون پیش تو