گنج

بخش ۳۴ - رزم چهارم گرشاسب با هندوان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۰ بیت
چو ز ایوان مینای پیروزه هوربکند آن همه مهره های بلور
ز دریای آب آتش سند روسدر افتاد در خانه آبنوس
ز هندو جهان پیل و لشکر گرفتغو کوس کوه و زمین بر گرفت
هزاران هزار از سپه بد سوارز پیلان جنگی ده و شش هزار
به برگستوان پیل پوشیده تنپر از ناوک انداز و آتش فکن
ز بس قیر چهران زده صف چو مورببد روز تا رو سیه گشت هور
همان شب که شد گفتی از روزگارازو هندوی کرده بُد کردگار
ز کوس و ز زنگ و درای و خروشز شیپور و ز ناله نای و جوش
تو گفتی زمانه سرآید همیبه هم کوه و دشت اندر آید همی
ز هندو سپه بود ده میل بیشز پس صفّ پیلان سواران ز پیش
به دیبا بیاراسته پیل چارز زرّ طوقشان وز گهر گوشوار
ابر کوهه پیل در قلبگاهبلورین یکی تخت چون چرخ ماه
بهو از بر تخت بنشسته پستبه سر بر یکی تاج و گرزی به دست
درفشی سر از شیر زرّینه سازپرندش ز سیمرغ پر کرده باز
ز بر چتری از دمّ طاووس نرفروهشته زو رشته های گهر
وز اینروی مهراج بر تیغ کوهبه دیدار ایرانیان با گروه
زده پیل پیکر درفش از برشز یاقوت تخت از گهر افسرش
فرازش یکی نیلگون سایبانز گوهر چو شب ز اختران آسمان
بدینسان نظاره دو شاه از دو رویمیان در دو لشکر بهم کینه جوی
سپهبد سبک رزم آغاز کردبزد کوس کین جنگ را ساز کرد
از آن ده دلاور یل نامدارکه سالار بُد هر یکی بر هزار
به هر سو یکی با سپه برگماشتبر قلب زاول گره باز داشت
بگردنکشان گفت یکسر به تیرکنید آسمان تیره بر ماه و تیر
همه جنگ با پیل داران کنیدبریشان چنان تیر باران کنید
که در چشم هر پیلبانی به جنگفزون از مژه تیر باشد خدنگ
بگیرید ره بر بهو هم گروهمدارید از آن تخت و پیلان شکوه
که من هم کنون تخت و آن تاج رادهم با بهو هدیه مهراج را
ز شست خدنگ افکنان خاست جوشکمان کوش ها گشت همراز گوش
هوا پر ز زنبور شد تیز پرخدنگین تن و آهنین نیشتر
کشیدند شمشیر شیران هندگرفتند کوشش دلیران سند
زمین همچو دریا شد از گرز و تیغوزو گرد برخاست مانند میغ
همه دشت از خشت شد کشت زارهمه کشته پر هندوان کُشته زار
بگردید گردون کوشش ز گردبرون تافت از میغ ماه نبرد
ز خون هفت دریا بر آمد به همزمین از دگر سو برون داد نم
به هر گام بی تن سری ترگ داربُد افکنده چون مجمری پر بخار
شده گرد چون چرخی و خشت و شلستاره شده برج او مغز و دل
جهان ز آتش تیغ ها تافتهدل کُه ز بانگ یلان کافته
ز چرخ اختران برگرفته غریوز کوه و بیابان رمان غول و دیو
به دریا درون خسته درندگانز پرواز بر مانده پرندگان
بخار و دم خون ز گرز و ز تیغچو قوس قزح بُد که تابد ز میغ
به هر جای جویی بد از خون روانبکشتند چندان از آن هندوان
که صندوق پیلان شد از زیر پیز بس کشته هندو چو چرخشت می
همان ده سر گرد از ایران سپاهگرفتند هر سو یکی رزمگاه
سم اسپ سنبان زمین کرد پستگروها گره را گراهون شکست
سرافشان همی کرد در صف هژبرکمینگاه بگرفت بهپور ببر
همی ریخت آذر شن و برز همبه خنجر یلان را سر و برز هم
به هر سو کجا گرد گرداب شدز خون گرد آن دشت گرداب شد
کجا گرز نشواد و ارفش گرفتجهان زخم پولاد و آتش گرفت
سپهدار در قلب از آن سو به جنگگهش نیزه و گاه خنجر به چنگ
یلان هر سو از بیمش اندر گریزگرفته ز تیغش جهان رستخیز
کمندش بگسترده از خم خامهمه دشتِ رزم اژدها وار دام
پی پیل پی خسته در دام اوسواران خبه در خم خام او
از آوای گرزش همی ریخت کوهشده چرخ گردان ز گردش ستوه
سنانش همی مرگ را جنگ دادخدنگش همی ریگ را رنگ داد
کجا خنجرش رزمسازی گرفتهمی در کفش مهره بازی گرفت
مرآن مهره کاندر هوا باختیسَر سروران بود کانداختی
به یک ره فزون از هزاران سوارسنان کرده بُد در کمرش استوار
نه بر زین بجنبید گرد دلیرنه از زخم شد مانده نز جنگ سیر
تو گفتی تنش کوه آهن کشستهمان اسپش از باد و از آتشست
ز بس کشته کافکنده از پیش و پسخروش سروش آمد از بر، که بس
همان شاه مهراج بر جنگجوینهاده ز کُه دیده بر ترگ اوی
اگر گردی از زین ربودی ز جایوگر زنده پیلی فکندی ز پای
ز کُه با سپه نعره برداشتیغو کوس از چرخ بگذاشتی
مه پیلبانان شد آگه که بختربود از بهو تخت و شد کار سخت
نه با چرخ شاید به نزد آزمودنه چون بخت بد شد بود چاره سود
بیامد بَر ِ پهلوان سواربه زنهار با پیل بیش از هزار
سپهبد نوازیدش و داد چیزهمیدون بزرگان و مهراج نیز
سیه دیده گیتی بهو پیش چشمبر آشفت با پیلبانان به خشم
به بیغاره گفتا ندارید باکسپارید پیلان به مهراج پاک
سران این سخن راست پنداشتندز هر سو همین بانگ برداشتند
همه پیلبانان از آن گفت و گویبه زنهار مهراج دادند روی
براندند از آن روی پیلان رمهبه نزد بهو صد نماند از همه
پشیمان شد از گفته خود بهوندید اندر آن چاره از هیچ سو
به زیر آمد از پیل و بالای خواستبه ناکام رزمی گران کرد راست
یلان را به پیکار و کین برگماشتبه صد چاره آن رزم تا شب بداشت
چو برزد سر از کُه درفش بنفشمه نو شدش ماه روی درفش
غَوِ طبل برگشتن از رزمگاهبرآمد شب از جنگ بربست راه
بهو ماند بیچاره و خیره سردلش تیره ، گیتی ز دل تیره تر
همی گفت ترسم که از بهر سودسپاهم به دشمن سپارند زود
نه راهست نه روی بگریختننه سودی ز پیکار و آویختن