بخش ۳۳ - رزم سوم گرشاسب با خسرو هندوان
ز شبدیز چون شب بیفتاد پستبرون شدش چوگان سیمین ز دست
بزد روز بر چرمه تیز پویبه میدان پیروزه زرّینه گوی
بشد مبتر از کینه تیغآختهبه پیش بهو رزم را ساخته
چنین گفت کهامروز روز منستکه بخت تو شه دلفروز منست
کنون آن گه آرم ز زین باز پایکز ایرانیان کس نماند به جای
زره پوش و برگستوان دار گرددو ره صد هزار از یلان بر شمرد
دگر شش هزار از سیه زنده پیلگزین کرد و صف ساخت بر چند میل
برآمد دم مهره گاو دمشد از گرد گردان خور و ماه گم
بر پهلوان شاه مهراج زودفرستاد کس مبتر او را نمود
که آن که به قلب ایستاده چو شیربه کف تیغ تیزا ، برش تند زیر
زده هم برش گاو پیکر درفشسپر زرد و برگستوانش بنفش
زره زیر و خفتانش از بر کبودز پولاد ساعدش و از زرّ خود
ز برگستوانش همه قلبگاهز بس آینه چون درفشنده ماه
به گردش ز گردان گروهی گزینزره بر تن و خود در پیش زین
سپرها در آورده ز آهن به رویچو ترگ از بر سر گره کرده موی
سپهبد همی ساخت کار سپاهنهانی همی داشت او را نگاه
دو دیده برو زان سپه یکسرهنهاده چو گرگ از کمین بر بره
از ایرانیان بر دل نامدارنبد غم که بُد جای جنگ استوار
سوی چپشان بیشه انبوه بودسوی راست رود و ز پس کوه بود
بفرمود تا هندوان کس ز جایز پایان کُه پیش ننهند پای
لب بیشه و رود هر سو ز کینبه پیلان برآورده راه کمین
همان دیده بان ساخت بر کوهساردو دیده سوی بیشه و رودبار
بدان تا گر از پس کس آید به جنگجرس برکشد زود آوای زنگ
درفش از سر کوه مهراج شاهزده پیش تخت و ز گردش سپاه
همی بود با سروران از فرازکه تا پهلوان چون کند جنگ ساز
فرستاد مبتر به بازو کمنددلیری که آواز بودش بلند
که تا شد به نزدیک آن برز کوهکه مهراج بود از برش با گروه
خروشید و گفت ای شه نوعروسز بیغاره ننگت نبد وز فسوس
شدی چون زنان شرم بنداختیاز ایران یکی شوی نو ساختی
کنون در پس پرده با بوی و رنگنشستی تو با ناز و شویت به جنگ
گواژه همیزد چنین وز فسوسهمیخواند مهراج را نوعروس
خدنگافکن ایرانییی در زمانخدنگی نهاد از کمین در کمان
زدش سخت زخمی که جانش بسوختگذرگاه آواز و کامش بدوخت
ز مهراج و خیلش چنان یک خروشبرآمد ز شادی که کر گشت گوش
شه و هرکه ز آن کار بد گشته شادبدان مرد کان تیر زد، چیز داد
چو صف سپاه از دو سو گشت راستغَو کوس و نای نبردی بخاست
گوی بُد سپهدار و پشت گوانگرامی و عم زاده پهلوان
خردمند را نام زر داده بودبه صد رزم داد هنر داده بود
بشد تا بر مبتر از قلب راستبگشت و ز گُردان همآورد خواست
زرهدار گُردی همان گه ز گردبرون تاخت و آمد برش همنبرد
بگشتند با هم دو گرد سترگبه خون چنگ شسته چو ارغنده گرگ
به شمشیر و گرز و کمان و کمندنمودند هر گونه بسیار بند
سرانجام زر داده تند از کمینبر افکند بر هندو ابلق ز کین
کشید آبگون آتش زهر بیززدش بر سر و ترگ و بال از ستیز
سپر نیمی و سرش با کتف و دستبه زخمی بیفکند هر چار پست
ز مهراج و لشکرش و ایران گروهخروشی برآمد که خور شد ستوه
دگر رزمسازی برون شد دلیربگردید زر داده گردش چو شیر
چنان زدش تیری که دیگر نخاستشد از ترگ تا زین به دو نیمه راست
ده و دو دلاور به خم کمندهمیدون پس یکدگر درفکند
پسر داشت مبتر یکی شیر مردکهش از جنگیان کس نبد همنبرد
به مردی گسستی سرِ زندهپیلبه خنجر براندی ز خون رودِ نیل
به پیکار زر داده شیر دلبرون تاخت در کف ز پولاد شِل
بینداخت سوی گو سرفراززمان جوان بد رسیده فراز
به پشتش درآمد برون شد ز نافدلیری چنان کشته شد بر گزاف
از ایرانیان گریه برخاست پاکدویدند و برداشتندش ز خاک
شد از کشتنش پهلوان دلدژمز خون دو دیده بسی راند نم
به چرخ و زمین کرد سوگند یادکه امروز بدهم درین جنگ داد
کنم زین سیاهان درین دشت خونبه هر موی زر داده گردی نگون
چمان چرمه زاولی بر نشستهمان سی رسی نیزه زآهن بهدست
سوی پور مبتر به کین داد رویدرآمد سنان راست کرده به روی
به کم زان که مرغی زند سر در آبز زین کوهه بربودش اندر شتاب
چنان از سنانش نگونسار کردکهش از نیزه بر آهنین دار کرد
زمانی چپ و راست هر سوش بردبیفکند و پشت و سرش کرد خرد
همیگفت کاین را بخوابید پستکه مهمان بد از باده گشتهست مست
پس از خشم تن بر سپه برفکندهمه دشت دست و تن و سر فکند
بدان چرمه پوشیده چرم هژبرچو دیوی دمان بر یکی پاره ابر
به زخم پرند آور از پشت پیلهمی معصفر تاخت بر تلّ نیل
سر خنجرش ابر خونبار بودسنانش نهنگ یل اوبار بود
چنان چون به رشته کند مهره مردیلان را به نیزه همی پاره کرد
چهل پیل جنگی و سیصد سواربه یک حمله بفکند بر خاک خوار
ز تن کرد چندان سر از کینه پخشکه شد زیر او درز خون چرمه رخش
همه دشت هندو بُد از زیر نعلتن قیرگونشان ز خون گشته لعل
غریونده مبتر ز درد پسرز غم دیده پر خون و پر خاک سر
بیآمد به خون پسر کینهخواهبرآویخت با پهلوان سپاه
سپهبد برانگیخت رزمی عقابدرآمد بدو چون درخش از شتاب
زدش بر میان راست تیغ نبردچنان کز کمربند یکی را دو کرد
بماندش یکی نیمه بر زین نگوندگر نیمه بر خاک غلتان به خون
بزد نعره مهراج و بر پای خاستز شادی تن از کُه بیفکند خواست
ز درد جگر سر به سر هندوانبه کین سر نهادند بر پهلوان
دلاور درآمد چو غرنده میغدو دستی همیزد چپ و راست تیغ
دلیران ایران و زاول به همبکردند حمله چو شیر دژم
بپیوست رزمی گران کز سپهرمه از بیم گم گشت و بگریخت مهر
برآمد دِه و گیر هر دو سپاهبرآمیخت با هم سپید و سیاه
پر از خشم شد مغز و پر کینه دلز دل خاست خون و ز خون خاست گل
سر تیغ چون خون فشان میغ شددل میغ پرتابش تیغ شد
بپرّید هوش زمانه ز جوشبدرّید گوش سپهر از خروش
ز بس گرد چشم جهان تم گرفتز بس کشته پشت زمین خم گرفت
نبد رفته از روز نیمی فزونکه بد ز آن سیاهان دو بهره نگون
به خاک اندرون خستگان همچو مارکشیده زبان از پی زینهار
ز بس زخم خشت و خدنگ درشتشده پیل ماننده خارپشت
به هر سو نگون هندوی بود پستچه افکنده بی سر چه بی پای و دست
ز تن رفته خون با گل آمیختهچو خیک سیه باده زو ریخته
یکی باد برخاست و تاریک کردکه آسان همی در ربود اسپ و مرد
بزد بر رخ هندوان ریگ و سنگنگون شد درفش دلیران ز چنگ
نهادند سر سوی بالا و شیبگریزان و بر هم فتان از نهیب
بهو پیش شد باز خنجر به دستهمی گفت تا کی بود این شکست
هنرتان همه روز آویختننبینم همی جز که بگریختن
به خوان همچو شیران شتابید تیزچو جنگ آید آهو شوید از گریز
ز گردان لشکرش هر کس که یافتعنانش به تندی همی باز تافت
فکند از سران مر سه تن را ز پایفرو داشت پیلان و لشکر به جای
چنین تا به شب رزم و پیکار بودنبد دست کز زخم بیکار بود
چو بنوشت شب فرش زربفت راغهمه گنبد سبز شد پر چراغ
سپاه آرمیدند بر جای خویشهمان شب مهان را بهو خواند پیش
چنین گفت کاین بار رزمی گرانبسازید هم پشت یکدیگران
سپه پاک و پیلان همه بیش و کمبه جنگ اندر آرید فردا به هم
همینست یک رزم ماندست سختبکوشیم تا چیست فرجام و بخت
همه جان به یک ره به کف برنهیماگر کام یابیم اگر سر نهیم
مهان هم برین رای گشتند بازهمه شب همی رزم کردند ساز