گنج

بخش ۳۲ - پاسخ گرشاسب به نزد بهو

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
سپهبد ز خشم دل آشفت و گفتکه هوش و خرد با بهو نیست جفت
بگویش سخن پیش ازین در ستیزنگفتی همی جز به شمشیر تیز
کنون کت ز گرز من آمد نهیبگرفتی ز سوگند راه فریب
کسی کو نترسد ز یزدان پاکمر او را ز سوگند و پیمان چه باک
ندانی که در دام آن اژدهابماندی که هرگز نیابی رها
به گرداب ژرف اندر از ناگهانفتادی و آبت گذشت از دهان
نگونسار گشتی به چاهی درازکه هرگز نیایی ازو بر فراز
تنت یافت آماس و تو ز ابلهیهمی گیری آماس را فربهی
همی چاره سازی که من هند و چینسپارم به چنگت نخواهد بُد این
کفی خاک ندهم که بر سر کنینه نیز آب چندانکه لب تر کنی
زمین چون گِری هفت کشور به زورکه چندان نیابی که باشدت گور
دهم گنج و جاهت به دیگر کسانبرد گرگ دل دیده ات کرکسان
بدین خیره گفتارهای تباهنگیری مرا دام برچین ز راه
به من تاج و تخت شهی چون دهیکه هست از تو خود تخت شاهی تهی
یکی را به دِه در ندادند جایهمی گفت بر ده منم کدخدای
بمرد اشتر ابلهی در رمهبه درویش دادمش گفتا همه
به دامادی چون تو دارم امیدکجا ساخت هرگز سیه با سپید
به هم چون بود مهر و کین گاه جنگابا آبگینه کجا ساخت سنگ
که جوید به نیکی ز بدخواه راهبه دیوار ویران که گیرد پناه
نباشد دل هندو از حیله پاکنه نیز از سیه رویی آیدش باک
ز کژران رَهِ راست هرگز نخاستنه کس دُم روباه دیدست راست
بپوسیده وز هم گسسته رسنهمی زیر چاهم فرستی به فن
همانا گمانی که من کودکمبه دانش چنان چون به سال اندکم
همی بازگیری به دام چکاوببینی کنون خنجر مغز کاو
تو شاه جهان را بیاشفته ایفراوان مرو را بدی گفته ای
مرا گفت رو با تو پیکار کنبگیرش نگون زنده بر دار کن
تو ایدون فرستی بَرِ من پیامفریبنده گشتی به نیرنگ خام
گمانی که من چون توام ناسپاسچو گرگ دژآگاه ناحق شناس
که بر مهتر خویش بدساختیهمه گنج و گاهش برانداختی
به زنهار شه گر بیایی کنونبه خواهش بخواهم ترا زو به خون
و گر جز بر این رای رانی سخنبدان کآمدت روز و روزی به بن
ترا زین همه شاهی و گیر و دارنخواهد بُدن بهره جز تیر و دار
فرستاده بشنید پیغام و رفتسپهبد بشد نزد مهراج تفت
بگفتش هر آنچ از فرسته شنودهمان راز نامه مرو را نمود
چو بشنید مهراج دلتنگ شداز اندیشه رویش پر از رنگ شد
به دل گفت ترسم که از بهر چیزبگردد به دشمن سپاردم نیز
شبان سیر باید وگرنه به کینمهین گوسفندی زند بر زمین
خوی هر کسی در نهان آشکاربگردد چو گردد همی روزگار
بَرد خواسته هر کسی را ز راهکند دوست را دشمن کینه خواه
چنین گفت کای گرد بیدار دلبگفتِ بهو خیره مسپار دل
پذیرد به گفتار صد چیز مردکه نتوان یکی ز آن به کردار کرد
دو صد گنج شاید به گفتار دادکه نتوان یکی زان به کردار داد
بپذرفتن چیز و گفتار خوشمباش ایمن از دشمن کینه کش
به گفتار غول آدمی را ز راهبه خوشی فریبد کند پس تباه
نیاید ز دشمن به دل دوستیاگر چند با او ز هم پوستی
اگر کشور و گنج بایدت جستهمه کشور و گنج من ز آنِ تست
هم از کان یاقوت و دریای دُرهمی گنج من هست آکنده پُر
هر آنچ از بهو کام داری و رایسه چندانت پیش من آید به جای
زدن چوب سخت از یکی دوستداربه از بوسه دشمن زشت کار
کشیدی غم و یافتی کام خویشمکن زشت نام شه و نام خویش
سپهبد لب از خنده بگشاد و گفتکزین غم مکن با دل اندیشه جفت
من از بیشه با شیر کوشم همیبر آتش بوم خار پوشم همی
نهم دیده در پای پیل ژیاننپیچم سر از رای شاه جهان
بَرِ ما چه برگشتن از شاهِ خویشچه برگشتن از راه یزدان و کیش
به سر مر مرا تاج فرمان تستبه گردن دَرم طوق پیمان تست
سپاس ترا چاکرم تا زیمبه دیده روم هر کجا تازیم
غم آن کسی خوردن آیین بودکه او بر غمت نیز غمگین بود
ز چاهی که خوردی از و آب پاکنشاید فکندن در و سنگ و خاک
دلش را به هر خوبی آرام دادشد و بود با کام تا بامداد
همان شب گراهون گردن فرازز تاراج با خیلی آمد فراز
تنی هفتصد بیش برنا و پیربه هم کرده از هندوان دستگیر
به چنگال هر یک سری پر ز خونسری دیگر از گردن اندر نگون
ازین تازش آگه نبد پهلوانچو گشت آگه آشفته شد برگوان
که چندین سپه پیش و کین آختنشما را چه کارست بر تاختن
پس از ناگهان دشمن آید به جنگهمه نامها بازگردد به ننگ
ز بیرون لشکرگه ار نیز پاینهد کس نبیند جز از دار جای
پس آن بستگان را هم از گرد راهفرستاد نزدیک مهراج شاه
و ز آن سو بهو چون فرسته رسیدغمی گشت کآن زشت پاسخ شنید
بی اندازه کرد از سران انجمنچنین گفت با هر که بُد رای زن
که از دوزخ اهریمن آهنگ ماگرفت و سپه ساخت بر جنگ ما
بماندیم در کام شیر نژندفتادیم با دیو در دست بند
اگر چند با ما بسی لشکرستازین زاولی رنج ما بی مرست
پذیرفتمش دخت و بسیار چیزهمان کشور و گنج و دینار نیز
به دل طمع دینار نارد همیهمه تخم پیکار کارد همی
کنون از شما هر که از بهر ناممرین زاولی را سرآرد به دام
بود او سپهدار و داماد منننازد مگر زو دل شاد من
سبک زان میان مبتر بد نژادبرآمد به پای و زمین بوسه داد
به آواز گفت ای شه نامجویز یکتن چه چندین بود گفت و گوی
چو خور برکشد تیغ زرّین به گاهبه خم در شود تاج سیمین ماه
من و دشت ناورد و این زاولیبه کف تیغ و زی را برش کاولی
نپیچم عنان زو نه از لشکرش مگر بر سنان پیشت آرم سرش
همی گفت و مرگ از نهان در ستیزهمی کرد بر جانش چنگال تیز
همه شب برین روی راندند رایگه روز شد هر کسی باز جای