گنج

بخش ۳۷ - رفتن گرشاسب به زمین سرندیب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۶ بیت
دگر روز مهراج گردنفرازبسی کشتی آورد هر سو فراز
به ایرانیان داد کشتی چو شستدگر کشتی او با سپه بر نشست
ز کشتی شد آن آب ژرف از نهادچو دشتی در آن کوه تازان ز باد
تو گفتی که کیمخت هامون چو نیلبه حمله بدرّد همی زنده پیل
چو پیلی به میدان تک زودیابورا پیلبان با دو میدانش آب
تکش تیز و رفتنش بی دست و پاینه خوردنش کام و نه خفتنش رای
فزون خم خرطومش از سی کمندز دندانش بر پشت ماهی گزند
به رفتن برآورده پر مرغ وارهمی ره به سینه خزیده چو مار
گهی حلقه خرطومش اندر شکمگهی بسته با گاو و ماهی به هم
یکی دشتش از پیش سیماب رنگسراسر چو پولاد بزدوده زنگ
زمینی بمانند گردان سپهردرو چون در آیینه دیدار چهر
بیابانی آشفته بی سنگ و خاکمغاکش گهی کوه و گه کُه مغاک
یکی دشت سیمین بی آتش به جوشگه آسوده از نعره گه با خروش
بدیدن چنان کابگینه درنگز شورش چو کوبند بر سنگ سنگ
دوان او در آن دشت و راه درازگهی شیب تازنده گاهی فراز
گهی چون یکی خانه در ژرف غارگهی چون دژی از بر کوهسار