گنج

بخش ۲۹ - جنگ اول گرشاسب با لشکر بهو

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۳ بیت
بدو گفت مهراج کآی سرفرازبمان تا سپه یکسر آرام فراز
یل نیو گفتا نباید سپاهتو بر تیغ کُه رو همی کن نگاه
دل و گرز و بازو مرا یار بسنخواهم جز ایزد نگهدار کس
به گردانش گفتا چه شد رزم تنگبدین گاو تازان نمایند جنگ
که ترسیدگانند گاه ستیزهمیشه ز خیل بهو در گریز
زنانند در پیش مردان مردبود اسپشان گاو روز نبرد
هم اندر بَر کُه رده برکشیدسزا جای ده پهلوان برگزید
سوی راست آذرشن و برزهمسوی چپ چو بهپور وارفش بهم
پس صف به مهیار و سنبان سپردکمینگه به گشواد و گرداب گرد
هژیر و گراهون ز زاول گروهستادند در قلب هریک چو کوه
بهو چون سپه دید کاشوفتندبفرمود تا کوس کین کوفتند
بُدش چار سالار چون چار دیوچو اجرا و میتر چو توپال و تیو
ز پیلان هزار از یلان صدهزاربه هریک سپرد از پی کارزار
کشیده شد از صف پیلان مستیکی باره ده میل پولاد بست
بجوشید هندو پس صفّ پیلچو دریای قیر از پس کوه نیل
همه همچو دیوان دوزخ سپاهبه دست آتش و تن چو دود سیاه
به چهره چو انگشت هر یک به رنگ ولیکن به تیزی چو آتش به جنگ
ز بس هندو انبوه چون خیل زاغزبس‌ خشت‌ و خنجر چو رخشان‌ چراغ
یکی بیشه بُد گفتی از آبنوسهمه شاخش الماس و بر سندروس
دلیران ایران برون تاختندجدا هر یکی جنگ برخاستند
ز یک دست بهپور و اجرا به همز دست دگر میتر و برزهم
میان اندرون ارفش شیرفشسوی تیو و توپال شد کینه کش
برآمد ده و افکن و گیر و روغریویدن کوس پیکار و غو
تف نعل اسپان زمین برفروختبه دریا سنان چشم ماهی بسوخت
هوا پرّ طاووس گشت از درفششد از ترگ و از تیغ هامون بنفش
دم نای برخاست چون رستخیزسنان مرگ اسوده را گفت خیز
قضا با سر نیزه انباز گشتنهنگ بلا را دهن بازگشت
شل و خشت پرواز شاهین گرفتزباران خون کوه و در هین گرفت
زمین همچو دریا شد از جوش مردکه موجش همه خون بُد و میغ گرد
درو مرگ همچون نهنگ دژمهمی جان کشید از دلیران به دم
زصندوق پیل ازبس آتش که ریختتو گفتی همی ابر بیجاده بیخت
ز هرسو به گرداب خون شد همیندانست گردون که چون شد همی
سپهبد همان چرخ و تیرش بخواستکه پیش از پی اژدها کرد راست
بیفکند ده تیر از آن هم به جایبه هر تیر پیلی فکند او ز پای
برانگیخت پس چرمه گرم خیزبیفکند در هندوان رستخیز
به خنجر ز سرها همی ریخت ترگچو باد خزان ریزد از شاخ برگ
ز تیغش همی لعل شد باد و گردزگرزش همی پخش شد اسپ‌ومرد
کمندش چو کشتی به کین خم شمرشدی هر خمش گرد ده تن کمر
کجا گرزش از دست رسته شدیسه تن کشته و چار خسته شدی
به زخمی کجا نیزه برگاشتیزدی بر یکی بر سه بگذاشتی
چهل اسپ برگستوان دار بودکه بر هر یکش رزم و پیکار بود
بر آن هر چهل نعل فرسوده شدنه سیر او ز کوشش نه آسوده شد
سرانجام در رزم آن رزم جویهمه مانده بودند و آسوده اوی
به هر هندوی کو ربودی ز زینبه هر پیل کافکندی از خشم و کین
غو لشکر و کوس مهراج شاهرسیدی از آن کوه بر چرخ ماه
درآمد دمان زنده پیلی دژمچو تند اژدها داده خرطوم خم
برآویخت با پهلوان دلیردرآورد خرطوم در گرد شیر
بکوشید کش بررباید ز زیننجنبید بر زین سوار گزین
برآهیخت خرطوم پیل از زرهبپیچید چون رشته برزد گره
به‌گرزش چنان‌کوفت زخمی‌درشتکش اندر شکم ریخت مهره زپشت
بر آن لشکر از کین ببارید مرگهمی کوفت گرزوهمی کافت ترگ
گهی ریخت خون وگه انگیخت گردگهی خست پیل و گهی کشت مرد
ربود آن سپه را ز بالا و پستبه پرده‌سرای بهو برشکست
به یک حمله صد پیل برهم فکندبه نیزه چهل خیمه از بُن بکند
ز گرشاسب نزد بهو شد خبرکه تنها سپه کرد زیر و زبر
برون شد بهو دید هر سو گریزچپ و راست برخاسته رستخیز
هوا جای خاک و زمین جای خونرمان زنده پیلان و گردان نگون
چه مردست گفت این هنرمند گردهنرهاش گفتند نتوان شمرد
یکی کودک نو رسیدست زوشهنوزش نگشتست گل مشک پوش
تن پیل دارد، میان پلنگدل و زَهره شیر و سهم نهنگ
به هر تیر پیلی همی بفکندبه هر حمله‌ای لشکری بشکند
بیامد کنون تا سراپرده تفتیلان را همه کشت و افکند و رفت
ز تیرش یکی پیش او تاختندز خشتی گران باز نشناختند
بسی گرد خشت افکن آمد به پیشکش آن را ز ده گام نفکند بیش
بهو گشت ترسان و پیدا نکردچنین گفت کامروز بُد باد و گرد
از ایرانیان کس نشد چیر دستکه بر ما ز پیلان ما بُد شکست
ره رزم فردا دگرگون کنیمسپه پیش پیلان به بیرون کنیم
عروس سپهری چو کرد آشکاررخ از کله سبز گوهر نگار
پدید آمدش تاج سیمین ز خمشبش ریخت بر تاج مشک و درم
ز جنگ آرمیدند هر دو گروهطلایه همی گشت بر دشت و کوه
چو گرشاسب شد نزد مهراج شاهنشاندش به بزم از بر پیشگاه
به هر حمله کانگیخته بُد ز جوشبه شادیش جامی همی کرد نوش
بسی فرش‌ها دادش از رنگ رنگسراپرده و خیمهای پلنگ
به برگستوان زنده پیلی سپیدبرو تختی از زر چو تابنده شید
سه مغفر ز زر چون مه از روشنیبه زر صد پرند آور روهنی
هم از گرز و خفتان و خود و زرهدوصد جوشن ناگشاده گره
به ایرانیان هر که بودند نیزبسی داد دینار و دیبا و چیز
رسید آن شبش لشکری بی‌شمارابازنده پیلان همی شش هزار
بدو پهلوان گفت چندین سپاهچه باید که بر دشت و کُه نیست راه
چنین گفت مهراج کای سرفرازهنوز این سپه چیست کآمد فراز
هزاران هزار از دلیران جنگهمی لشکرم یاور آید ز زنگ
سپهدار گفتش بدین تاختنچه باید سپاس سپه ساختن
شود کشورت پاک زیر و زبرنه گنجت بماند نه بوم و نه بر
چو کاری برآید بی‌اندوه و رنجچه باید ترا رنج و پرداخت گنج
به مژده نوندی برافکن به راهکه ما چیره گشتیم بر کینه‌خواه
وزین زنده پیلان و چندین گروهیکی لشکر از بهر نام و شکوه
گزین کن دلیران رزم‌آزمایفرست آن سپاه دگر باز جای
که من هرچه تو کام و رای آوریبرآرم نخواهم ز کس یاوری
چنان کرد مهراج کاو رای دیدکه رایش سپهر دل‌آرای دید
چو پنجه هزار آزموده سوارگزید و دو سالار و پیلی هزار
گُسی کرد دیگر سپه هر چه داشتهمه زنگیان را ز ره بازگاشت
وزآن سو شد آگه بهو از نهانکز انبوه زنگی سیه شد جهان
برادرش را با پسر همچو دودفرستاد سوی سرندیب زود
بدان تا علف و آنچه آید به کارهم از کنده و ساز جنگ و حصار
بسازند تا گر در آن رزمگاهشکسته شود شهر گیرد پناه
سه روز اندرین کارها شد درنگکس از هر دولشکر نزد رای جنگ
چهارم چو برزد خور از کُه درفشزمین گشت ازو زرد و گردون بنفش
بهو چل هزار از دلیران گردبه سالار تیو سپه کش سپرد
هم از زنده پیلان هزار و دویستبدو گفت برکش صف کین بایست
هزار دگر پیل پولاد پوشابا چل‌هزار از یل رزم کوش
به توپال بسپرد گرد سترگبفرمود تا کوفت کوس بزرگ
دو سالار ازینگونه برخاستندچپ و راست لشکر بیاراستند
خروش یلان و دم کره نایچنان شد که چرخ اندر آمد ز جای