بخش ۳۰ - جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو
سپهبد چو دید آن خروش سپاهسبک خواست خفتان و رومی کلاه
به مهراج گفت از سپاه تو کسمیار از سر کُه تومی و بس
بهر تیغ کُه دیدهبان برگماشتبه هامون سپه صف کشیده بداشت
سوی راست لشکر به مهیار دادسوی چپ به بهپور سالار داد
بفرمود کاذرشن و بُرزَهمبسازند جنگ و طلایه به هم
کمین داد سنبان و گرداب راکه کردندی از کینه گرداب را
نگهبان سه لشکر سه گرد دلیرهژیر و گراهون و نشواد شیر
به قلب اندرون هر که بُد زاولیپس پشتشان ارفش کاولی
به هر سو که دو گرد کین ساز بودمیانشان یکی آتش انداز بود
چنان بر صف پیل بگشاد جایکه گر کس گریزد بکوبد بپای
جدا هر صفی هم بر بدگمانصفی همچو تیر و صفی چون کمان
کمند افکنان از پس خیل خویشبه تیغوزره نیزهداران زپیش
پیاده سپر در سپر آخته خدنگ افکن از پس کمین ساخته
به هر سو نگهبانی از بهر کینبه هر گوشهای جنگیی در کمین
سوار اندر آمد شدن کین گزارپیاده به قلب اندرون پایدار
چو شیر ژیان پهلوان پیش صفدرفش از پس پشت و خنجر بهکف
تو گفتی سمندش کُه آهنستو گر گرد پاش ابر هامون کنست
همان اژدها فش درفش سیاههمی درکشد گفتی از چرخ ماه
ستاده به پیش گو شیر دلبه برگستوان اسپ جنگی چهل
دلیران به جنگ اندر آویختندبه هر گوشه گردی برانگیختند
غو هایوهوی از دو لشکر بخاستجهان پر دهاده شد از چپوراست
بغرید بر کوس چرم هژبردم نای رویین برآمد به ابر
پُر از اژدها گشت گردون ز گردپُر از شیر هامون ز مردان مرد
کمند سواران سرآویز شدپرند آوران ابر خونریز شد
چنان تف خنجر جهان برفروختکه برچرخ ازو گاو و ماهی بسوخت
به دریا رسید از تف تیغ تاب به کُه سنگ آتش شد و آهن آب
جهان آینه جوش جوشن گرفتزمین گونه روی روشن گرفت
چکاکاک خنجر به گردون رسیدز هندوستان خون به جیحون رسید
هر ایرانیی در کمند و کمینکشیدی همی هندوی بر زمین
تو گفتی که شیرند در کارزارهمی دیو گیرند هر یک به مار
چو پیکار ایرانیان شد درشتیل پهلوان اندر آمد به پشت
به توپال و پیلان و هندو گروهنهاد از کمین سر چو یکپاره کوه
بهتیر و بهخشت و بهگرز و بهتیغهمی ریخت پولاد چون ژاله میغ
کجا گرز کین کوفت کُه غار شدکجا نیزه زد عیبه گلنار شد
زتیغش همی دشت و گردون بتفتز بانگش همی کوه و هامون بکفت
چو شد یک زمان دشت پست و بلندهمه دست و پای و تن و سر فکند
به نوک سنان پیل برداشتیسپاهی به یک حمله برگاشتی
صف زنده پیلان همه کرد پستسوار و پیاده به هم در شکست
همی پیل بر پیل جنگی فتادچو کشتی که بر کشتی افتد ز باد
چو توپال دید آن دم رستخیزز یک تن جهانی سپه در گریز
برانگیخت گلرنگ رزم از میانبزد نیزه بر پهلوی پهلوان
سنان زخم نآورد و شد نیزه خُردبه تیغ اندر آمد سپهدار گرد
چنان زدش بر سر که شد سرنشیبسر و ترگ بگذاشتن تا رکیب
به زخمی دونیمه شد از خشم و زورز بالا سوار و ز پهنا ستور
به دیگر سپه خنجر اندر نهادز هر سو سپاهی به خون در نهاد
همی میمنه کوفت بر میسرهدر افکند پیش آن سپه یکسره
نگه کرد از دور سالار تیوگریزان سپه دید بیهوش و تیو
سواران به زیر پی پیل خوارپیاده نگون زیر نعل سوار
نهاد از کمین سر که سالار بودعمودش ز پولاد بالار بود
همی تاخت هر سو ز پیش سپاهگزیدندگان را همی بست راه
سپه را چنین پنج ره باز گاشتبه صد چاره بر جایگهشان بداشت
همی گفت ازینسان سپاهی به جنگز یک تن گریزان ندارید ننگ
ز ضحاک جز جادوی پیشه چیستهمین رزم ایرانیان جادویست
ز سر گرد کینشان برآید پاکوزین جادویها مدارید باک
گرفتند پاسخ همه تن به تنکزین یک سوارست بر ما شکن
نبینی کزو کشته را جای نیستبَر زخم او پیل را پای نیست
ز خنجر به زخم آتش آرد همیز گرز گران کوه بارد همی
همان گرد گردنکش اجرا به نامکه از شیر جستی به شمشیر کام
ببد تند و گفت این چه آشفتنستز یک تن چه چندین سخن گفتنست
من اکنون روم سوی آورد اوهم از خونش بنشانم این گرد او
سبک باره با باد انباز کردبه ایرانیان آمد آواز کرد
که این زاولی پیشروتان کجاستسپهبد چو بشنید زود اسپ خواست
ز دریای کوشش چو موج دمانبرانگیخت شبرنگ را در زمان
هم از رهش گرزی چنان زد به زورکه گم شد سرش در سرین ستور
دگر ره ز کین رای آویز کردسبک خیز شبدیز را تیز کرد
برافکند بر هندوان تن ز کینبه یک حمله سی گرد زد بر زمین
همی گفت آگه نه اید ای سپاهکه چون رویتان روزتان شد سیاه
نهاد از کمینگه سر آن اژدهاکزو پیل جنگی نباید رها
برآمد ز دریای کین آن نهنگکه برباید از شیر دندان و چنگ
گرفت آن دمان آتش افروختنکه گیتی به رنج آمد از سوختن
ز ریگ از فزون مرشما را شمارز خونتان برم تا بخارا بخار
همی گفت ازینسان و از خشم و کیننهاده یکی پای بر پشت زین
همه هندوان دل شکسته شدندبه جان و دل از بیم خسته شدند
نیارست با او کس آویختننه از پشتش از ننگ بگریختن
بود تن قوی تا بود دل بجایچو ترسید دل سست شد دستوپای
گوی بُد ورا نام بیکاو بودسنانش اژدها را جگر کاو بود
بدو گفت تیو این هنر کار تستترا شاید این نام و این رزم جست
به هندوستان نیست همتای تونگیرد به مردی کسی جای تو
بخندید بیکاو گفت این مبادکز آغالش تو دهم سر به باد
ز پیکار بد دل هراسان بودبه نظاره بر جنگ آسان بود
ز بهر تو جان من این بیش نیستکس اندر جهان دشمن خویش نیست
شدن سوی جنگ کسی کز تو بیشبود مرگ را باز رفتن ز پیش
نگه داشتن سر گه نام و لافاز آن به که دادن به باد از گزاف
چون دشمن کشم نام و کام آیدمچو سر خیره بدهم چه نام آیدم
شد آشفته دل تیو گفت ار به جنگدلت نیست خنجر چه داری به چنگ
ز مرگ ار بترسی بنه تیغ و ترگکه جنگ او کند کو نترسد ز مرگ
ازین زاولی غم چه آید مراکه او گاه کین بنده شاید مرا
چو اسپ اندر افراز و شیب افکنمچو او من به زخم رکیب افکنم
تو رو چون زنان پنبه و دوک گیرچه داری به کف خنجر و گرز و تیر
بگفت این و پس پور کین باد کردسبک دست زی گرز پولاد کرد
به ناورد گِرد سپهبد بگشتسپهبد به حمله بدرید دشت
برانگیخت آن باره آتشیبه کف آهنین نیزه سی رشی
زدش بر کمربند و خفتان و گبربر آوردش از کوهه زین به ابر
بسان درفشی بر افراختشبه پیش صفِ هندوان تاختش
پس از نوک نیزه به زخمی درشتزدش بر دو تن هر سه تن را بکشت
دگر ره میانشان تن اندر فکندبه هر گوشه خیلی به هم بر فکند
ز خنجر چو آتش بر انگیخت جوشز خون دشت کُه کرد مصقول پوش
به گرز و سنان زاسپ وز مرد و پیلهمی کشته افکند بیش از دو میل
چنین تا به نزد بهوشان ز جایهمی برد و بر زد به پرده سرای
بیامد بهو دید هر سو شکستکز ایران سپه خیمها گشته پست
چنین گفت کاین رستخیز از کجاستچنین بیم از اندک سپه تان چراست
نشان داد هر کس که ما را شکوهازین یک سوارست کاید چو کوه
به نیزه رباید همی زاسپ مردبرآرد ز گرز از سر پیل گرد
بهو گفت کز دوزخ اهریمنستشما صد هزارید و او یک تنست
جدا هر یکی گر یکی مشت خاکبرو برفشانید گردد هلاک
ندارید شرم و نه ننگ اندکیگریزید چندین هزار از یکی
از آسوده گردان خنجر گزاربه هم حمله کردند چون سی هزار
سپهبد خروشی چو شیر ژیانبرآورد و زد اسپ کین در میان
بدان ترگ ها بر همی کوفت گرزچو سنگ گران آید از کوه برز
ز گرزش دل خاره خون شد همیسران از سنانش نگون شد همی
کجا خنجر از زخم بفراختیبر الماس آب بقم تاختی
ز ناگاه بیکاو گرد دلیردرآمد یکی تند شولک به زیر
زدش خشتی از گرد چون برق تیزنبد کارگر جست راه گریز
سپهبد برانگیخت شبرنگ زودگرفتش کمربند و از زین ربود
برافکندش از بر به بالای میغچو برگشت دو نیمه کردش به تیغ
پس از کین برافکند تن بر همهرمان کردشان هر سویی چون رمه
پلنگینه پوشان زاول به کینپسش برگشادند ناگه کمین
به یکبار بر قلب لشکر زدندربودندشان بر بهو برزدند
فکندند چندان سران سرنگونکه هر شیب چون فرغری شد ز خون
ز بس کشته هندو زمین شد سیاهچو زاغان فکنده به بیراه و راه
درخشان ز تن خشت افروختهچنان کآتش از هیزم سوخته
چنین جنگ بد تا شب آمد فرازچو شب تنگ شد جنگ چیدند باز
شده شاد مهراج بر تیغ کوههمی هر زمان نعره زد با گروه
فرستاد نزد سپهدار کسکه آمد شب از جنگ و پیکار بس
جهان گرم و دشمن چنین بیکرانتو در رزم سخت و سلیحت گران
زمانی برآسای از آویختنکه گیتی سرآمد ز خون ریختن
به هر جنگ بخت تو پیروز بادشب دشمنان تو بی روز باد
به خواهش مهان نیز بشتافتندعنانش از ره رزم برتافتند
چو خورشید در قار زد شعر زردگهربفت شد بیرم لاجورد
ستاره چو گل گشت و گردون چو باغچو پروانه پروین و مه چون چراغ
از آن لشکر هندوان هر که زیستهمی خسته و کشته را خون گریست
به هر خیمه شیون بد آراستههمه ناله خستگان خاسته
همه شب تن خسته را دوختندبر آتش همی کشته را سوختند
کشیدند در پیش باره ز پیلطلایه پراکنده شد بر دو میل
بهو خیره دل ماند از بس شگفتگه انگشت و گه لب به دندان گرفت
همی گفت از ینسان برو بوم و گاهبه دست آمده گنج و چندین سپاه
بر و پُشت باید همی گاشتنبه بدخواه ناکام بگذاشتن
به دینار هر چیز و تیمار سختتوان یافت جز زندگانی و بخت
دریغ این همه گنج و رنج و نهادکه گنجم همه خاک شد رنج باد
ز کردار این کودک نو رسیدندانم دگر تا چه خواهم کشید
همان به که با او درنگ آورمبه شیرین سخن بند و رنگ آورم
به گنج و به دختر نویدش دهمبه شاهی و کشور امیدش دهم
مگر سر بدین چاره از چنبرشکنم دور و در چنبر آرم سرش
جوان هم سبکسر بود خویش کامسبکسر سبکتر درافتد به دام
به چیزی فریبد دل آویزترکه باشد نیازش بدان بیشتر
نباشد سوی چینه آهنگ بازنه تیهو سوی گوشت آید فراز
جوان را ره و رای گردان بوددلش بردن از راه آسان بود
ز بدخواه وز دشمن کینه کشتوان دوست کردن به گفتار خوش
بسا کس که یکدانگ ندهد به تیغچه خوش گوییش جان ندارد دریغ
به گفتار شیرین فریبنده مردکند آنچه نتوان به شمشیر کرد
همه شب چنین جفتِ اندوه بوداز اندیشه بر جانش انبوه بود
چو برگشت گرشاسب از آوردگاهپذیره شدش زود مهراج شاه
جهان دید کوبان سمندش به نعلبر و بازوی و تیغ و خفتانش لعل
ز خون جگر بسته بر دیده چونگشاده چو اکحل رگ از نیزه خون
بسی آفرین خواند از ایزد برویگهش دست بوسید و گه چشم و روی
به خوان یکسر ایرانیان را نشاندبر ایشان بسی زر و گوهر فشاند
همی گفت در کوشش و دار و بردجز ایرانیان را نزیبد نبرد
باستاد و مر پهلوان را نشاختچونان خورده شد بزم شادی بساخت
سپهدار و مهراج فرخنده پیگرفتند با سروران جام می
نخست از شهنشاه کردند یادپس آنگه نشستند در بزم شاد
سپهبد بر اورنگ و دل شادکامبه پیش اندرون گرز و بر دست جام
تو با تیغ گفتی به رزم اندرستنه با جام شادی به بزم اندرست
چو آسود با می به مهراج گفتکه با دل زدم رای اندر نهفت
ز دشمن سپه بیشمارند پیشز ما هر یک ایشان هزارند بیش
چنانیم ما پیششان روز کینچنان چشمه در پیش دریای چین
اگر دست کشتن برم روز کاربسی بایدم رنج و هم روزگار
دگر ره ز چرخ ار بود یار بختبر آراست خواهم یکی رزم سخت
میان بهو تا به خم کمندنیارم نپیچم عنان سمند
پناه سپه شاه نیک اخترستچو شه شد سپه چو تن بی سرست
گرامی همیشه به بویست مشکچو شد بوی چه مشک و چه خاک خشک
چنین گفت مهراج کز سرورانبه نزد بهو زین سپاه گران
همین چار سالار بودند گردکه بنمودی از تیغشان دستبرد
ز خویشانش ماندست گردی گزینخداوند کوس و درفش و نگین
دلیری کجا نام او مبترستبه رزم از گشن لشکری بهترست
به تو دیده امروز بنهاده بودبه کین در کمین گاهت استاده بود
همی خواستم کت بود پیش بازنبد کش زمانه نیامد فراز
سوی اوست پاک آن سپه را پناهگرو کم شود ، شد شکسته سپاه
سپهدار گفتا دگر ره ز کوههمی جویش اندر میان گروه
نمایش به من در کمینگاه توسرش بی تن آن گه ز من خواه تو
چنان شادی افزود مهراج راکه بگذاشت از اوج مه تاج را
همان شب ز شادی که افکنده پیهمی جز به یادش ننوشید می
یکی باغ زرّین بُدش پیش تختز گوهرش بار از زبرجد درخت
در آن نغز باغ آبگیری گلابز دُر سنگ و ریگش همه مشک ناب
مر آنرا به گرد سپهدار دادجز آن چیزش از گنج بسیار داد
چه مخمل چه شاره چه خز و حریرچه دینار و دیبا چه مشک و عبیر
هزارش سراپردهء گونه گونهمی دادش از بهر نام و شگون
هزارش سپر داد مدهون کرگچهل اسپ جنگی و صد درع و ترگ
سراپرده چینی از زرّ بفتز دیبا شراعی نود خیمه هفت
یکی خسروی شاروان گونه گوندرازاش میدان اسپی فزون
دو خرگه نمد خزّ و چوبش ز زرهمه بندشان شوشهای گهر
ز بیجاده تاجی چو رخشنده هورپر از درّ و گوهر سه جام بلور
همیدون به ایرانیان هر کسیببخشید دینار و گوهر بسی
چنین تا دو پاس از شب اندر گذشتببودند دلشاد و خرّم به دشت