بخش ۲۸ - نامه فرستادن گرشاسب به نزد بهو
دبیر از قلم ابر انقاس کردسخن دُرّ و اندیشه الماس کرد
درخت گل دانش از جوی مشکهمی کاشت بر دشت کافور خشک
نخست از جهان آفرین کرد یادکه دانای رازست و دارای داد
جهان زوست پرپیکر خوبوزشتروان را تن او داد و تن را سرشت
ز خورشید مر روز را مایه کردشب قیرگون خاک را سایه کرد
زمین بسته بر نقطه کار اوستتک چرخ بر پویه پرگار اوست
ز فرمانش بُد گیتی و هر چه خاستنبود و نباشد هر آنچ او نخواست
دگر گفت کاین نامه پندمندفرستاده شد هم به کین هم به پند
ز گرشاسب گرد جهان پهلوانسپهدار ایران و پشت گوان
به نزدیک آنکش خرد نیست بهربهو کاردار سرندیب شهر
تو ای زاغ چهر بداندیش سستهمی خویشتن را ندانی درست
بزرگی ترا شاه مهراج دادهم اورنگ و همچتر و همتاج داد
کنون سر برآهختی از بند خویشبرون آمدی بر خداوند خویش
رهی تا نباشد بد و بد نژادخداوند را بد نخواهد زیاد
نه بس کت شهی داد و بودی رهیکزو نیز خواهی ربودن شهی
نهنگی تو کاندر نکو داشتنمکافا ندانی جز اوباشتن
ازو آن سزید از تو این بد که بودکه از مشک بوی آید از کاه دود
دوصد بار اگر مس به آتش درونگذاری ازو زر نیاید برون
کنون من بدان آمدم با سپاهکه آیی به درگاه مهراج شاه
به پوزش کنی بیگناهی درستهمان بنده باشی که بودی نخست
بیندازی این تیغ تندی ز دستبپیچی عنان از بلندی به پست
وگر نایی و کینه خواهی کنینباشی رهی طمع شاهی کنی
یکی شاه گردانمت تیرهبختکه کرکس بود تاجت و دار تخت
ز بر سایت از سنگ باران کنمنثارت خدنگ سواران کنم
یکی جامه پوشمت بیپود و تارکه گردش بود پیکر و خون نگار
سپهر ار کند خویشتن مغفرتهمو نرهد از تیغ من هم سرت
یلانند با من که گاه ستیزبود نزدشان مرگ به از گریز
به شمشیر از بیشه شیر آورندبه پیکان مه از چرخ زیر آورند
نتابند روی از نبرد اندکیهزار از شما گرد و زیشان یکی
به جنگ شما خود نباید کسمکه من با شما پاک تنها بسم
زمانه بگردد ز من در نبرداز آن پیش کش گویم از راه گرد
کنون زین دو بگزین یکی ناگزیراگر بندگی کردن از دار و گیر
فرستاده و نامه هم در زمانفرستاد با هندوی ترجمان
بهو نامه چون دید شد پر ستیززبان را به دشنام بگشاد تیز
سر ترجمان کند و بردار کردبه سیلی فرستاده را خوار کرد
بدو گفت مهراج را شو بگویدگر باره بازآمدی جنگجوی
به خورشید و دین بتان نخستبه گور و پی آدم و بوم رست
که بر خون برانم کت و افسرتبرم زی سرندیب بیتن سرت
همی لشکرانگیز از ایران کنیبه روبه همی جنگ شیران کنی
ببین بر سنان کرده سرشان کنونتن افکنده در پای پیلان نگون
ز گرشاسب گفتار دارم دریغزمن پاسخش نیست جز گرز و تیغ
فرسته شد و هرچه دید و شنیدنمود و بگفت آنچه بر وی رسید
سپهبد برآشفت و زد کوس جنگسپه راند تا نزد بدخواه تنگ