گنج

بخش ۲۲ - خبر فرستادن کرشاسب پیش پدر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۰ بیت
فرسته برون کرد گردی گزینبدادش عرابی نوندی به زین
یکی دشت پیمان برّنده راغبه دیدار و رفتار زاغ و نه زاغ
سیه چشم و گیسوفش و مشک دُمپری پوی و آهو تک و گور سم
که اندام مه تازش و چرخ گردزمین کوب و دریا بُرو ره نورد
به پستی چو آب و به بالا چو ابرشناور چو ماغ و دلاور چو ببر
از اندیشه دل سبک پوی ترز رای خردمند ره جوی تر
چو شب بد ولیکن چه بشتافتیبه تک روز بگذشته دریافتی
به گامی شمردی کُه از روی زوربدیدی شب از دور بر موی مور
بجستی به یک جستن از روی زمبگشتی به ناورد بر یک درم
چو بر آب جستی چو بر کوه راهبه روز از خور افزون شدی شب زماه
برو مژده بر چون ره اندر گرفتجهان گفتی از باد تک برگرفت
چنان شد میان هوا تیرپویکه چوگان بُدَش دست و خورشید گوی
همی جست چون تیر و رفتار تیرز نعلش زمین چون ز باد آبگیر
فروهشته پُش چون زره بر عنانبرافراشته گوش ها چون سنان
همی بست از گرد تک چشم مهرهمی کافت از شیهه گوش سپهر
سوارش ازو باز ناورد پایمگر بر در شاه زابل خدای
رسانید مژده به شاه دلیرکه بر اژدها چیره شد نرّه شیر
ز شادی برو جان برافشاندندبر آن مژده بر آفرین خواندند
دهانش ز یاقوت کردند پُردو دستش ز دینار و دامن ز دُر
به شبرنگ بر نیز دیبای لعلفکندند و زرینش کردند نعل
چو باران درم ریختند از برشگرفتند در مشک سارا سرش
برفتند نزد سپهبد سپاهکشیدند پس اژدها را به راه
ز گردون بهم بیست و از پیل پنجبُد از بار آن اژدها زیر رنج
همه ره ز بس بار آن کوه نیلز گردون همه بیش نالید پیل
بزرگان ابا اثرط سرفرازدرفش و سپه پیش بردند باز
ز کوس و تبیره برآمد خروشجهان شد پر از رامش و نای و نوش
همه شهر و ره بود پُرخواستهبه آذین و گنبد بیاراسته
شده کوی و برزن چو باغ ارمزبر مشک و در پای ریزان درم
پذیره شد از شهر برنا و پیراز آن اژدها خیره وز زخم تیر
به صحرا برون چرمش آکنده کاهنهادند تا دید ضحاک شاه
بدان خرمی بزمی افکند پیکزآن بزم ماه آرزو کرد می
بفرمود کامروز دل شادکامهمه یاد گرشاسب گیرید جام
زره دادش و خود و زرّین سپرکلاه و نگین، اسپ و تیغ و کمر
همان جوشن خویش و خفتان جنگبه خروارها دیبه رنگ رنگ
از آن کاژدها کشت و شیری نموددرفش چنان ساخت کز هردو بود
به زیر درفش اژدها سیاهزّبر شیر زرّین و بر سرش ماه
زمین همه زاول و بوم بُستبدو داد و بنوشت عهدی درست
جهان پهلوانی مرو را سپردوزآنجای لشکر سوی هند بُرد
مرین داستان را سرانجام کارنبشتند هرکس در آن روزگار
به رود و ره جام برداشتندبه ایوان ها نیز بنگاشتند