گنج

بخش ۲۱ - رزم پهلوان گرشاسب با اژدها و کشتن اژدها

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۴ بیت
زدش بر گلو کام و مغزش بدوختز پیکان به زخم آتش اندرفروخت
چو بفراخت سر دیگری زد به خشمز خون چشمه بگشادش از هر دو چشم
دمید اژدها همچو ابر از نهیبچو سیل اندر آمد ز بالا به شیب
به سینه بدرید هامون ز همسپر درربود از دلاور به دم
زدش پهلوان نیزهای بر ز فرسنانش از قفا رفت یک رش به دَر
دُم اژدها شد گسسته به دردبرافشاند با موج خون زهر زرد
به کام اندرش نیزه آهنینبه دندان چو سوهان بیازد به کین
به گرز گران یاخت مرد دلیردرآمد خروشنده چون تند شیر
بدانسان همی زدش با زور و هنگکه از کُه به زخمش همی ریخت سنگ
سر و مغزش آمیخت با خاک و خونشد آن جانور کوه جنگی نگون
همه جوشنش زان دم و زهر تیزبجوشید و برجای شد ریزریز
زمانی بیفتاد بی هوش و رایچو آمد به هُش راست برشد به جای
بغلتید پیش گرو گر به خاکهمی گفت کای دادفرمای پاک
ز تُست این توان من، از زور نیستکه بی تو مرا زورِ یک مور نیست
همه زور و فرّ و توان و بهیتو داری و آن را که خواهی دهی
سواران او هم بدان دیده گاهبَرِ دیده بان دیده مانده به راه
سمندش بدیدند کز تنگ کوهبیامد دوان وز دویدن ستوه
تن زرّ گون کرده سیمین ز خویکشان زین و برگستوان زیر پی
گمانشان چنان بُد که شد گردگیرسرشکش همه خون شد و رخ زریر
فتادند بر خاک بی هوش و تیوهمی داشتند از غم دل غریو
دژم دیده بان گفت کای بیهشانچه گریید ازین اسپ و وین زین کشان
سپهبد به دام دم اژدهااگر ماندی اسپش نگشتی رها
که او اسپ اندر تک زور و رک ز فرسنگی آهو بگیرد به تک
درین سوک بودند و غم یکسرهکه گرشاسب زد نعره ای از دره
همی آمد آشفته چون پیل مستبه بازو کمان، گرز و خنجر به دست
بدان مژده از دیده بان خاست غودویدند پیش سپهدار نو
همی گفت هر کس که یزدان سپاسکه رَستی تو از رنج و ما از هراس
بی آزار باز آمدی تن دُرستاز آن اژدها کین نبایست جُست
چو نتوان ز دشمن بر آورد پوستازو سر به سر چون رهی هم نکوست
یل نیو گفت آنکه بدخواه ماستچنان باد بیچاره کان اژدهاست
برفتند و دیدند، هرکس که دیدبرآن دست و تیغ آفرین گسترید
از آن مرز برخاست هرسو خروشز نظاره کوه و درآمد به جوش
برآن اژدها و یَل نامدارفزون گرد شد مردم از صدهزار
سپهبد هم آنجا چو آمد فرودشد از رزم زی شادی و بزم و رود