گنج

بخش ۱۳۸ - گردیدن گرشاسب و عجایب دیدن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۹ بیت
سپهبد چو از طنجه برگاشت بازبگشت اندر آن مرز شیب و فراز
همی خواست تا یکسر آن بوم و برببیند که کم دید بار دگر
چو یک هفته شد دید کوهی چو نیلبدو رودی از آب پهنا دو میل
درختان رده کرده بر گرد رودتنه لعلگون شاخهاشان کبود
بدان شاخ ها برگ ها سبز و ترنه آهن نه آتش بر او کارگر
وزو هر که کندی به دندان برشنبردی دگر درد دندان سرش
ز بهر شگفتی بزرگان و خردبه نی ز آن فراوان بریدند و برد
از آن پس بر سبزدشتی رسیدهمه کوکنار و گل و سبزه دید
چنان بد بزرگی هر کوکنارکه پر گشتی از کوشهٔ او کنار
دگر دید مرغی به تن خوب رنگبزرگیش هم برنهاد کلنگ
یکی مرغ کوچکتر از فاختههمیشه پسش تاختن ساخته
همه ساله بر طمع پیخال اویبدی مانده در سایه بال اوی
هر آن گه که پیخال بنداختیوی اندر هوا آن خورش ساختی
سپهدار از اندیشه شد خیره سرهمی گفت کاین بخش یزدان نگر
بدین آن دهد کآید آن را بروندرین بخش او راه داند که چون
یکی گفت مرغی چو رنگی تذروهمانجاست در بیشه بید و غرو
نداند ز بن برچدن دانه چیزکه کورست و کور آید از خایه نیز
همه روز نالان و جوشان بودبه یک جای تا شب خروشان بود
دگر مرغکی کوچک آید فرازدهدش آب و چینه به روز دراز
چو از بس چنه پرشود ژاغرشگرد زورمندی تن لاغرش
خروشنده از جای بجهد دژممرین کوچکک را بدرد ز هم
برین بوم و بر هر کس از راستانزند بی وفا را از او داستان
دهی دید جای دگر چون بهشتز پیرامنش باغ و بسیار کشت
برآورد بت خانه ای زو به ماهدرش جزع رنگین سپید و سیاه
زمینش به یکپاره از لاژوردهمه بوم و دیوار مینای زرد
درو شیری از سیم و تختی به زیربتی کرده از زر بر پشت شیر
به دست آینه چون درفشنده مهربدآن آینه درهمی دید چهر
هرآن دردمندی که بودی تباهچو کردی بدآن آینه در نگاه
چو چهرش ندیدی شدی زین سرایورایدون که دیدی شدی باز جای
شب تیره بی آتش تابناکبدی روشن آن خانه چون روز پاک
بت آرای خیلی در آن انجمنکه بودندی از پیش آن بت شمن
جدا هر یکی هدیه ای کرده سازببردند پیش سپهبد فراز
بپرسید از ایشان جهان پهلوانکزینسان دهی وآب هر سو دوان
سرا و دز و کشتش ایدون بسیچرا جز شما نیست ایدر کسی
دژم هر کسی گفت کز راه راستیکی بیشه نزدیک این مرز ماست
ددی در وی از پیل مهتر به تنچو تند اژدها زهر پاش از دهن
تن او یکی هشت پای و دو سرسرش از دو سو پای زیر و زبر
چو شد پای زیرینش از کار و سازبگردد برآن پای کش از فراز
همش چنگ شیرست و هم زور پیلبدرد به آواز کوه از دو میل
شگفتیست جویان خون آمدهز دریای خاور برون آمده
به چنگ از که و بیشه شیر آوردبه دم کرکس از ابر زیر آورد
کمینی نهد هر زمان از نهانبرد هر که یابد ز ما ناگهان
به راهش بویم از نهان دیده دارگریزیم چون او شود آشکار
تهی شد ده از مردم و چارپاینماندست جز ما کس ایدر به جای
همی شد نشاییم زن بوم و رستکه این جای بد زادن ما نخست
برین بام بتخانه دلفروزنشسته بود دیده بانی به روز
که تا چونش بیند زند نعره زودز هامون گریزیم در ده چو دود
سپهدار پذرفت کامروز منرهایی دهمتان از این اهرمن
سپه برد تا نزد بیشه رسیدبر بیشه صف سپه برکشید
چنان تنگ درهم یکی بیشه بودکه رفتن درو کار اندیشه بود
درختانش سر در کشیده به سرچو خط دبیران یک اندر دگر
همه شاخ ها تا به چرخ کبودبه هم برشده تنگ چون تار و پود
تو گفتی سپاهیست در جنگ سختوزو هست گردی دگر هر درخت
کشان شاخ ها نیزه و گرز بارسپر برگ ها و سنان نوک خار
ز بس برگ ریزش گه باد تیزگرفتی جهان هر زمان رستخیز
نتابیدی اندر وی از چرخ هورز تنگی بسودی درو پوست مور
نی اش گفتی از برگ و خار از گرهمگر تیغ این دارد و آن زره
به پهلوی بیشه یکی آبکندبرش خفته دد همچو کوهی بلند
بپوشید خفتان کین پهلوانبرافکند بر پیل برگستوان
به صندوق در رفت با ساز جنگهمی راند تا نزد او رفت تنگ
سوی روشن پاک برداشت دستاز او خواست زور و به زانو نشست
زه آورد بر چرخ پیکار برز دستش گره زد به سوفار بر
یکی فیلکی سود سندان گذاربزد دوخت بر هم ز فرش استوار
دد آن گه سر از جای بر کرد تیزبه پیل اندر آمد به خشم و ستیز
به چنگال بفکند خرطوم اویبه دندان بکندش سر از تن چو گوی
زدش نیزه بر سینه گرد دلیرز صندوق با گرز کین جست زیر
چنان کوفت بر سرش کز زخم سختدر آن بیشه بی برگ و بر شد درخت
همی چند زد بر سرش گرز جنگتن پیل خست او به دندان و چنگ
چنین تا همه ریخت مغز سرشبه زهر و به خون غرقه گشته برش
بمالید رخ پهلوان بر زمینگرفت آفرین بر جهان آفرین
که کردش بر آن زشت پتیاره چیرکه هم اژدها بود و هم پیل و شیر
همان گه بیاکند چرمش به کاهبرافکند بر پیل و برداشت راه
به سوی بیابانی آمد شگفتشتابان بیابان به پی برگرفت
به نزدیکی بادیه روز چندچو شد دید در ره حصاری بلند
هم سنگ دیوار برج و حصارز گردش روان ریگ و جای استوار
بر او نردبانی هم از خاره سنگیکی راهش از پیش دشوار و تنگ
از آهن دری بر سر نردبانبر او مردی از چوب چون دیده بان
بر آیین تیرافکنانش نشستکمانی و تیری گرفته به دست
بر آن پایه نردبان هر که پاینهادی سبک مرد چوبین ز جای
به تیرش فکندی هم اندر زمانشدی تیر او باز سوی کمان
به درع و سپر چند کس رفت تفتهمین بود و شد کشته هر کس که رفت
جهان پهلوان خواست درع نبردخدنگی بینداخت بر چشم مرد
چنان زد که یک نیزه بفراختشز بالا به ریگ اندر انداختش
هم اندر پی آهنگ افراز کردز بر قفل بشکست و در باز کرد
یکی شیر دید از پس در بپایز روی و ز مس کرده جنبان ز جای
به کردار کوره پر آتش دهاندمادم درخش از دهانش جهان
سپهبد ز فرازنگان باز جستطلسمش که چون بود شاید درست
یکی گفت هست آتش تیز تفتدرین سنگ‌ کش‌ زیر چاهست و نفت
ز چشمه همی زاید آن نفت زیروز او گیرد آتش همی کام شیر
همان جنبش مرد و تیر و کمانازین آتش و نفت بد بی گمان
چنان ساخت فرزانه پیش بینکه تا گیتیست این بود هم چنین
به چاره شدند اندر آن جای تنگهمه بوم و دیوار بد خاره سنگ
ز مرمر برافراز بام و حصاریکی قبه جزعین ستونش چهار
دراو تختی از زر و مردی درازبرآن تخت بد مرده از دیرباز
گرفته همه تنش در قیر و مشکگهر برش و از زیر کافور خشک
به طمع آنکه رفتی برش ز آزمونزدی بانگ و بی هش فتادی نگون
چنان کرد فرزانه ز آن مرد یادکز اخنوخ پیغمبرش بد نژاد
کجا نام اخنوخ دانی همیدگر نامش ادریس خوانی همی
دژم پهلوان با دلی پرشگفتتهی رفت از آن جا و ره برگرفت