بخش ۱۳۷ - جنگ دیگر گرشاسب با شاه طنجه
چو شاه حبش سوی خاور گریختهمه رخت و دینار و گوهر بریخت
شه روم بنشست بر تخت عاجدرآویخت زایوان پیروزه تاج
دو لشکر به هم کینه خواه آمدنددلیران ناوردگاه آمدند
غو کوس تندر شد و گرد میغدر آن میغ خون آب شد برق تیغ
برآویخت یک باره با مهر خشمخرد را سترگی فرو بست چشم
همی تاخت خنجر ز گرد سیاهچو ایمان پاک از میان گناه
کمان شد یکی برزگر تخم کاروزآن تخم پیکان و دل کشتزار
از آن تخم هر کشت کآمد درستز خون خورد آب و برش مرگ رست
ز پاشیده خرطوم پیلان به تیغتو گفتی همی مار بارد ز میغ
سر خشت گفتی می آشام شدصفش بزم و می خون و دل جام شد
دلیران بر اسپان کفک افکنانبدین دست گرز و به دیگر عنان
روان خون به زخم از بر پشت پیلچو ز آب بقم چشمه بر کوه نیل
روان هر سوی اسپی هراسان ز جایسوارش نه پیدا و زین زیر پای
سپهدار بر زنده پیلی دمانهمی تاخت آورده بر زه کمان
کجا بد سری با درفشی به دستبه پیکان همی دوخت و افکند پست
ز تیرش تو گفتی که در مغز و ترگهمی آشیان کرد زنبور مرگ
چو یک چند بر پیل پیوست جنگپیاده ببد تیغ و نیزه به چنگ
برد بر کمربند چاک زرهبه نعره گسست از گریبان گره
به تیغ و سنان هر کجا کینه توختگهی دل درید و گهی سینه دوخت
همی داد شمشیرش اندر شتابهم اندر هوا کرکسان را کباب
به هر بار کاو گرز بفراشتیبه زنهار مه بانگ برداشتی
به هر تیر کاو برگشادی ز زهزمانه زدی نعره گفتی که زه
سر خنجرش لاله کارنده بودز درع یلان حلقه بارنده بود
تو گفتی به هر حلقه گردون دو نیمهمی وی نگارد ز پولاد میم
هزار از دلیران جوینده کینبه گردش تنوره زدند از کمین
بدانسان زدندش همی چپ و راستکه در کوه و دریا چکاچاک خاست
شل و خنجر و گرز چندان سپاهچه بر ترگ او بر چه بر کوه کاه
تو گفتی همی زخم آن سرکشانگل افشان شمردی نه آهن فشان
شه طنجه آمد چو تند اژدهابر او کرد در گرد خشتی رها
نبد سود برگاشت روی از نبردبرادرش پیش اندر آمد چو گرد
بپوشیده خفتان و نیزه به دستبه زیر اسپ چون کوه پولاد بست
بینداخت زی پهلان خشت و رفتپسش پهلوان رفت چون باد تفت
گرفتش دم اسپ و از جای خویشبرآورد و بنداخت سی گام پیش
برآنگونه زد نعره ی کوه کافکه سیمرغ بگریخت از کوه قاف
تن افکند بر قلب لشکر به کیندلیران ایران پسش هم چنین
چنان جنگ بر جنگیان تیز شدکه دست و گریبان هم آویز شد
تو گفتی ز خون چرخ جوشد همیزمین چادر لعل پوشد همی
به هر گوشه آویزش سخت بودسر و کار با گردش بخت بود
ز غریدن کوس ترسان هژبرعقاب از تف تیغ پران در ابر
ز گرد آسمان در سیاهی شدهز جوشن زمین پشت ماهی شده
بریده ز تن جان امید از نهیبچو عشق از دل مهرجویان شکیب
گشاینده شمشیر بند از زرهچو باد از سر زلف خوبان گره
چو ابرش شده چرمه از خون مردشده باز چون چرمه ابرش ز گرد
یلان را رخ و کام پرخون و خاکچه خفتان چه برگستوان چاک چاک
بریده بر او جوشن از تیغ تیززره پاره و ترگ ها ریز ریز
فسرده به خون اندرون تیغ و مشتپر از آبله کف ز زخم درشت
شه طنجه برگاشت روی از نهیبسپاهش گرفتند بالا و شیب
گریزنده دیدی گروها گروهچه از سوی دریا چه از سوی کوه
چو نخچیر بر که یکی با شتابیکی همچو ماهی دوان زیر آب
دگر تن به شهر اندر انداختندبه باره ره جنگ برساختند
چو بفکند زرین سپر آسمانمه نو به زه کرد سیمین کمان
خبر زان بنه شد به گرشاسب زودکجا شه به کشتی فرستاده بود
برافکند کس تا گرفتند پاکشه طنجه را دل شد از درد چاک
فروهشت در شب ز باره رسنبه دریا گریزنده شد با دو تن
سیه پوش گیتی چو شد زرد پوشکه کهربا برزد از چرخ جوش
سپهدار با شهر برساخت جنگبپیوست رزمی گران بی درنگ
چو لشکر شد آگه که بگریخت شاهدگر کس نیارست شد رزم خواه
تن از باره یکسر فکندند زیربه کین دست ایرانیان گشت چیر
فکندند در شهر خرسنگ و خاکاز آن پس به آتش سپردند پاک
شه طنجه را نزد دریا کنارگرفتند از ایران گروهی سوار
که زورقش را باد گم کرده بودز دریا به خشک از پس آورده بود
ورا زی سپهدار با آن دو تنببردند در حلق بسته رسن
سپهدار گفت ای بد زشت کیشخوی بد چنین آورد کار پیش
خوی نیک همچون فرشتست پاکخوی بد چو دیوست بی ترس و باک
ز فرزند وز جفت و تخت شهیبماندی و خواهی شد از جان تهی
پس آن خواسته جملگی را درستهمیدون از آن هر دو تن بازجست
ببریدشان گوشت یکسر به گازبمردند و کس هیچ نگشاد راز
چنینست کار طمع را نهادبسا کس که داد از طمع جان به باد
ز طمعست کوته زبان مرد آزچو شد طمع کوته زبان شد دراز
چو برداشتی طمع از آنچت هواستسخن گر ز کس برنداری رواست
از آن هر سه چون پهلوان دل بشستهمه کاخ شه گشت و هر سو بجست
ز سنگ سیه خانه ای ناگهانبدید اندرو کرده گنجش نهان
همه چیزها یک به یک برده نامبه سنگ اندرون کنده دیوار و بام
به در بر نوشته که این خواستهجهان پهلوان راست ناکاسته
ببد شاد دل وز جهان آفرینبرآن شاه کآن ساخت کرد آفرین
ببرد آن همه خواسته سر به سراز آن پس نیازرد کس را دگر
همه طنجه را از سر آباد کرداسیرانش را یکسر آزاد کرد
فراوان ز هر شهر و هر بوم و مرزنشاند اندرو مردم کشت ورز
هم از تخم شه پادشاهی نشاستبر او رسم باژ آنچه بد کرد راست
نوندی بدین مژده زی شهریاردر افکند و ره را برآراست کار
چه چیز آمد این خواسته کز جهانکسی نیست بی آزش اندر نهان
چو باشد جهانی بدو دشمنستچو نبود غم جان و رنج تنست
ایا آز را داده گردن به مهردوان پیش او هر زمان تازه چهر
به گیتی در آنست درویش ترکش از آز بر دل گره بیش تر
هر آن سر که او آز را افسرستبه خاک اندرست ار ز مه برترست
بوی بنده آز تا زنده ایپس آزاد هرگز نئی بنده ای
یکی چاه تاریک ژرفست آزبنش ناپدید و سرش پهن باز
سراییست بروی بی اندازه درچو یک در ببندی گشاید دگر
به هر راه غولیست گسترده داممنه تا توان اندرین دام گام
پراکنده عمر و درم گرد گشتبخور کت به خواری بباید گذشت
چنان کآمدی رفت خواهی تهیتو گنج از پی گنج بانی نهی
نهم گویی ازبهرفرزند چیزمبر غم که چیزش بود بی تو نیز
کسی را جهانبان ز بن نافریدکه از پیش روزی نکردش پدید
ترا داد و آنکس که پیوند تستدهد نیز آن را که فرزند تست