بخش ۱۳۹
به ایران سوی شاه با فرهیچو آمد به شاه کیان آگهی
پذیره شدش منزلی بیش و کمنشست از بر تخت با او به هم
ببوسید و پرسید چیزی که دیدسپهبد همی گفت و شه زو شنید
پس آن چرم پتیاره کآورده بودبیآورد و شاه و سپه را نمود
کهی بد دو سر بر وی و هشت پایکه ده زنده پیلش نبردی ز جای
همه کام دندان پیل و نهنگهمه پنجه چنگال شیر و پلنگ
ازو خیره شد شاه با هر که بودهمی هر کسی پهلوان را ستود
فکندند بر درگه شهریاربر او مردم انبوه شد صد هزار
پس از پهلوان باز پرسید شاهکه چون طنجه کندی و بردی سپاه
چرا کردی آباد بار دگرچنین داد پاسخ یل پرهنر
که هنگام ضحاک گیتی ستاننهادم یکی شهر چون سیستان
نشایستی اکنون که شاهی تراستشدی شهری از بنده با خاک راست
چو پولی است زی آن جهان این جهاندر او عمر ما راه و ما کاروان
چو از بهرم آن کاو شد آباد داشتبه دیگر کس آباد باید گذاشت
پس از گنج طنجه سخن کرد یادهر آنچ از ره آورد شه را بداد
نپذرفت شه زان همه هیچ چیزدگر چیز بخشیدش از گنج نیز
از آن پس یکی مه ز شادی و میبیاسود با وی جهاندار کی
همی خواست کآسوده گردد ز رنجکه تا رفت زی طنجه بد سال پنج
چو شد چهره ادهم شب سپیدبه زربفت روزش بپوشید شید
سر مه رسید از نریمان پگاهدو نامه به نزد سپهدار و شاه
بسی آفرین کرد بر شاه و دادبسی بویه پهلوان کرده یاد
چو برخواند نامه یل نامجویبراند از دو دیده به رخ بر دو جوی
شدش موی کافوری از اشک پرچو بر شفشه سیم خوشاب در
بدانست شه کآرزو راز کرددگر روز کار رهش ساز کرد
ز گنجش بسی گونه گون هدیه دادسوی سیستانش فرستاد شاد
نریمان چو زاین مژده آگاه گشتزد آیین و گنبد همه کوه و دشت
زمین رنگ باغ بهاران گرفتهوا از درم ریز باران گرفت
ز دیبا تو گفتی بر آن شهر بربگسترد همواره سیمرغ پر
دو فرسنگ بد لشکر آراستهغو کوس و نای از جهان خاسته
پیاده ز دو سوش دیوار بستسپر در سپر تیغ و نیزه به دست
برافکنده بر پیل بر خیل خیلچه برگستوان و چه دیبا جلیل
میان اندر آراسته پیل سامبه دیبای چینی و زرین ستام
بر او سام بر کتف کوبال خویشزره از پس و گرز و خفتانش پیش
درفش نریمان ز بالای سرفروهشته از پیل گرز و سپر
نریمان ز پس با همه سرورانتبیره زنان پیش و رامشگران
خزان و بهاریست گفتی به همز دینار باریدن و از درم
چو آمد به تنگی سپهدار شیرسبک سام گرد آمد از پیل زیر
گرفتش به بر پهلوان گزیننریمان فرخنده را همچنین
همه راه بودند با می به دستشدند اندر ایوان به هم شاد و مست
بیاسود هر کس ز شادی و کامز کف پهلوان نیز ننهاد جام
هر آنچ از ره آورد بد نام راسراسر ببخشید مر سام را
سپاس جهانبان بسی یاد کردکه جانش به دیدار او شاد کرد
دل و رای از آن پس برافروختششکار و سواری بیاموختش
بدان گه که سالش ده و چار شدسوار و دلیر و صف آوار شد
به هم برزدی لشکری در نبردربودی به نیزه ز زین کوهه مرد
بدی پیل در صف کین رام اوشدی غرقه غواص در جام او