بخش ۱۳ - تزویج دختر شاه زابل با جمشید
بدین کار ما گفت یزدان گواچنین پاک جانهای فرمانروا
همین تار و روشن شتابندگانهمین چرخ پیمای تابندگان
ببستش به.پیمان و سوگند خویشگرفتش ز دل جفت و پیوند خویش
پس از سر یکی بزم کردند بازبه بازیگری می ده و چنگ ساز
به شادی و جام دمادم نبیدهمی خورد تا خور به خاور رسید
چو بر روی پیروزهٔ چنبریز مه کرد پس شب خم انگشتری
بگسترد بر جای زربَفت بُردبه مرمر برافشاند دینارِ خُرد
نهان برد جم را سوی کاخ ماهبه مشکوی زرّین بیاراست گاه
نشستند با ناز دو مهر جویشب و روز روی آوریده به روی
گزیده به هم بزم و دیدار یارمی و رود و بازی و بوس و کنار
جوانیّ و با ایمنی خواستهچه خوش باشد این هرسه آراسته
چو برداشت دلدار از آمیغ جفتبه باغ بهارش گل نو شکفت
چو در نقطه جان گهر کار کرددو جان شد یکی چهره دیدار کرد
مه نو در آمد به چرخ هنرزمین شد برومند و کان پرگهر
ز گردون و از گشت گیتی فروزبرین راز چندی بپیمود روز
به نزد پدر کم شدی سرو بنپدر بدگمان شد بدو زین سخن
بدش قندهاری بتی قند لبکه ماه از رخش تیره گشتی به شب
یکی سرو سیمین بپرورده نازبرش مشک و شاخش بریشم نواز
بدو گفت شبگیر چون دخترمبه آیین پرسش بیاید برم
بدو بخشمت من همی چند گاههمیدار رازش نهانی نگاه
نهاد و نشست و ره و ساز اوبدان و مرا بر رسان راز او
دگر روز چون چرخ شد لاجوردبرآمد ز تل کان یاقوت زرد
به نزد پدر شد بت دلرباینشستند و کردند هرگونه رای
شه از گنج دادش بسی سیم و زرهم از فرش و دیبا و مشک و گهر
وزان قندهاری بهاری کنیزسخن راند کاین در خور تست نیز
تورا شاید این گلرخ سیمتنکه هم پای کوبست هم چنگزن
به مردان همی دل نیاسایدشبجز با زنان هیچ خوش نایدش
به تو دادمش باش ازو تازه چهرگرامی و گستاخ دارش به مهر
سمنبر به سرو اندر آورد خمسوی کاخ شد شاد نزدیک جم
به آرام دل روز چندی گذاشتچنین تا دگر ز تخمی که داشت
گدازان شد از رنج سیمین ستونگلش گشت گِل رنگ و مه تیره گون
سَهی سروش از خَم کمان وار شدتهی گنجش از دُرّ گرانبار شد
همه هرچه بُد رازش اندر نهفتکنیزک بدانست و شد بازگفت
شه آن راز نگشاد بر دخترشهمی بود تا دختر آمد بَرش
چو دیدش، گره زد بر ابرو ز خشمبدو گفت کای بدرگِ شوخ چشم