بخش ۱۴ - ملامت کردن پدر دختر خویش را
چنان تند و خودکام گشتی که هیچبه کاری در از من نخواهی بسیچ
ز سر تاج فرهنگ بفکندهایز تن جامهٔ شرم برکندهای
نگویی مرا کز چه این روزگارگریزانی از من چو کاهل ز کار
دو چشم ترا دیدنم سرمه بودکنون از چه گشتهست آن سرمه دود
گمانی که رازت ندانم همیز چهرت چو نامه بخوانم همی
زبانت ار چه پوشندهٔ راز تستهمی رنگ چهرت بگوید درست
رخت پیش بُد چون یکی گلستاندر آن گلستان هر گلی دلستان
کنون سوسنت دردمندی گرفتگلت ریخت ، لاله نژندی گرفت
بهاری بُدی چون نگار بهشتنمانی کنون جز به پژمرده کِشت
ز خورشید رویت بُد آن گه فزونفروغ چراغی نداری کنون
نه آنی که بودی اگرچه توییکه آن گه یکی بودی اکنون دویی
ز مردان ازین پیش ننگ آمدتز بودن بود مرد ار به جنگ آمدت
پس پرده گشتی چنین پرفسوسنه آگه من از کار و ، تو نوعروس
نگویی تو را جفت در خانه کیستپس پرده این مرد بیگانه کیست
چو دختر شود بد، بیفتد ز راهنداند ورا داشت مادر نگاه
چنین گفت دانا که دختر مبادچو باشد، به جز خاکش افسر مباد
به نزد پدر دختر ار چند دوستبتر دشمن و مهترین ننگش اوست
پریرخ بغلتید در پیش شاهبه خاک از سر سرو بر سود ماه
چنین گفت کای بخت پیشت رهیتو دانی که ناید ز من بی رهی
اگر بزم، اگر ساز جنگ آورمنه آنم که بر دوده ننگ آورم
مرا داده بودی تو فرمان ز پیشکه آن را که خواهم کنم جفت خویش
کنون جفتم آن شاه نیک اخترستکه از هر شه اندر جهان بهترست
همه کار جم یاد کرد آنچه بودچو بشنید ازو شاه شادی نمود
بدو گفت خوش مژده ای دادیمز شادی دری تازه بگشادیم
ز تو بود فرخ مرا تاج و تختز تست اینکه جم را به من داد بخت
کنون بر هیون بسته او را به گاهفرستم به درگاه ضحاک شاه
که گفتهست هر ک آرد او را به بندبه گنج و به کشور کنمش ارجمند
ز جان دختر امید دل بر گرفتبه پیش پدر زاری اندرگرفت
دو مشکین کمان از شکن کرد پرببارید صد نوک پیکان ز دُر
مشو، گفت در خون شاهی چنینکه بدنام گردی برآیی ز دین
هم از خونش تا جاودان کین بودهم از هرکسی بر تو نفرین بود
گرت سوی نخچیر کردن هواستهم از خانه نخچیر نکنی رواست
بترس از خداوند جان و روانکه هست او توانا و ما ناتوان
گر ایدر نگیردت فرجام کاربگیرد به پاداش روز شمار
بدی گرچه کردن توان با کسیچو نیکی کنی بهتر آید بسی
اگرچند بدخواه کشتن نکوستاز آن کشتن آن به که گرددت دوست
گر او را جدا کرد خواهی ز مننخستین سر من جدا کن ز تن
بگفت این و شد با غریو و غرنگبه لؤلؤ ز لاله همی شست رنگ
روان پدر سوخت بر وی به مهربه چهرش بر از مهر برسود چهر
مبر، گفت غم کان کنم کت هواستبه هر روی فرمان و رایت رواست
ز بهر جم از جان و شاهی و گنجبرای تو بدهم ندارم به رنج
تو رو زو ره پوزش من بجویکه فردا من آیم به گه نزد اوی
بشد دلبر و شاه را مژده دادشد ایمن جم و بود تا بامداد
سپهر آتش روز چون برفروختدرو خویشتن شب چو هندو بسوخت
بیامد بَر جم شه سرفرازز دور آفرین کرد و بردش نماز
لبت گفت جاوید پرخنده باددرین خانه بودنت فرخنده باد
چو خورشید بی کاست بادی و راستبداندیش چون ماه بگرفته کاست
بر آمد جم از جای و بنواختشبه اندازه بستود و بنشاختش
به بهبود برگفت بر من گمانگرت نابیوس آمدم میهمان
بود نام نیک و سرافراشتنز ناخوانده مهمان نکو داشتن
همی تا توان راه نیکی سپرکه نیکی بود مر بدی را سپر
همی خوب کاریست نیکی به جایکه سودست بر وی به هر دو سرای
ازین پس دهد بوسه ماه افسرتهم از گوهر من بود گوهرت
بود نامداری دلیر و سترگوزین تخمه خیزد نژادی بزرگ
به پنجم پسر باز گرد اوژنیبود اژدهاکش هژبر افکنی
که جوشنش پیل ار به هامون کشدبه گردن نتابد به گردون کشد
ولیکن بترسم که از بهر منبتابدت روزی ز راه اهرمن
به طمع بزرگیم بدهی به بادبدان اژدها پیکر دیوزاد
به جم گفت شه کای جهان شهریاربه من بنده بر بد گمانی مدار
به یزدان که گردون به پرگار زدکره هفت پیمود و بر چار زد
به باد این زمین باز گسترد پستبه آبش گشاد و به آتش ببست
که جز کام تو تا زیم زین سپسنجویم، نه رازت بگویم به کس
به از خوب کاری به گیتی چه چیزکی اندر رسم من بدین روز نیز
گرم دسترس در سزای تو نیستبسندم که ایدر ترا هست زیست
که با دختر خویش تا زنده امپرستار تُست او و، من بنده ام
گر اکنون نه آنی که بودی ز پیشبَرِ من همانی وزان نیز بیش
گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاسگرامی بود نزد گوهرشناس
درنگ آور ایدر،همی زی به نازبود کاید آن بخت برگشته باز
نماند جهان بر یکی سان شکیبفرازیست پیش از پس هر نشیب
پسِ تیرگی روشنی گیرد آببرآید پسِ تیره شب آفتاب
بهر بدت خُرسند باید بُدنکه از بد بتر نیز شاید بُدن
غمی نیست کان دل هراسان کندکه آن را نه خُرسندی آسان کند
نبست ایچ دَر داور بی نیازکز آن به دری پیش نگشاد باز
بگفت این و با مهر برخاست تفتبه رخ خاک پیشش برُفت و برفت
می و عنبر و عود و کافور خشکهم از دیبه و فرش و دینار و مشک
فرستاد ازین هرچه بُد در خورشیکی بار هر هفته رفتی برش
همی بود با دلبر و جام جمکه روزی نگشت از دلش کام کم
نهان مانده در کاخ آن سرو بُنچو اندر دل رازداران سخن