بخش ۱۲ - آغاز داستان
سراینده دهقان موبد نژاد ز گفت دگر موبدان کرد یاد
که بر شاه جم چون بر آشفت بختبه ناکام ضحاک را داد تخت
جهان زیر فرمان ضحاک شد ز هر نامه ای نام جم پاک شد
چو بگرفت گیتی به شاهنشهیفرستاد نزد شهان آگهی
به روم و به هندوستان و به چینبه ایران و هر هفت کشور زمین
که با رأی ما هر که دل کرد راستبجویند جمشید را تا کجاست
گرش جای بر کُه بود با پلنگ و گر زیر آب اندرون با نهنگ
به خشکی چو یوزش ببندید دستبرآرید از آبش چو ماهی بشست
به درگاه ما هرکش آرد به بندنباشد پس از ما چو او ارجمند
گریزان همی شد جم اندر جهان پری وار گشته ز مردم نهان
جدا مانده از تخت و راهی شدهنیاز آمده پادشاهی شده
چه بی توشه تنها میان گروهچو هم خفت نخچیر بردشت و کوه
به شهری که رفتی نبودی بسیبدان تا نشانش نداند کسی
بدینگونه بُد تا درفشنده مهربگردید ده راه گرد سپهر
پس از رنج بسیار و راه درازبیامد ابر زابلستان فراز
یکی شهر دید از خوشی چون بهشتدر و دشت و کوهش همه باغ و کشت
نهادش نکو تازه و پر نوازمین خرم ، آبش سبک ، خوش هوا
پر از چیز و انبوه و مردان مردسپاهی و شهری یلان نبرد
که کمتر کس ار جنگ را خاستیدر آوردگه لشکری خواستی
بدو خسروی نامور شهریارشهی کش نبد کس به صد شهریار
مر آن شاه را نام گورنگ بودکزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود
یکی دخترش بود کز دلبریپری را به رخ کردی از دل بری
شبستان چو بستان ز دیدار اویز زلفینش مشکوی مشکین به بوی
به کاخ اندرون بت ، به مجلس بهاردر ایوان نگار و ، به میدان سوار
مهش مشک سای و شکر می فروش دور نرگس کمانش ،دو گل درع پوش
روان را به شمشاد پوینده رنجخرد را به مرجان گوینده گنج
شده سال آن سرو آراستهسه بیش از شب ماه ناکاسته
یلی گشته مردانه و شیرزنسواری سپردار و شمشیرزن
شنیدم ز دانش پژوهان درستکه تیر و کمان او نهاد از نخست
هم از نامه پیش دانان سخنشنیدم که جم ساخت هر دو ز بُن
نبد پَرّ بر تیر آنگه ز پیشمنوچهر شه ساخت هنگام خویش
زبد رَسته بُد شاه زابلستانز تدبیر آن دختر دلستان
زهر جای خواهشگران خاستندز زابل مر او را همی خواستند
نه هرگز به کس دادی او را پدرنه روزی ز فرمانش کردی گذر
چنان بود پیمانش با ماهرویکه جفت آن گزیند که بپسندد اوی
مر او را زنی کابلی دایه بودکه افسون و نیرنگ را مایه بود
ببستی ز دو اژدها را به دَماز آب آتش آوردی ، از خاره نم
نهان سپهر آنچه گفتی ز پیشز گفتار او کم نبودی نه بیش
بدین لاله رخ گفته بود از نهفتکه شاهی گرانمایه باشدت جفت
بزرگی که مانند او بر زمیبه خوبی و دانش نبد آدمی
پسر باشدت زو یکی خوب چهرکه بوسه دهد خاک پایش سپهر
کنیزک شده شادمان زان نویدهمی بد نهان راز ، دل پرامید
ز خواهنده کس پیش نگذاشتیهرآن کآمدی خوار برگاشتی
نکردی پسند ایچ کس را به هوشهمیداشتی راز این روز گوش
چو جمشید در زابلستان رسیدبه شهر اندرون روی رفتن ندید
خزان بد شده ز ابر وز باد تفتسر کوهسار و زمین زرّ بفت
کشیده سر شاخ میوه به خاکرسیده به چرخشت میوه ز تاک
گل از بادهٔ ارغوانی به رشکچکان از هوا مهرگانی سرشک
بر سیب لعل و رخ برگ زردتن شاخ کوژ و دم باد سرد
رزان دید بسیار بر گرد دشتبر آن جویبار و رزان بر گذشت
دو صف سرو بن دید و آبی و ناززده نغز دکانی از هر کنار
میان آبگیری به پهنای راغشنا بردر آب شکن گیر ماغ
خوش آمدش و بر شد به دکان ز راهبر لختی در آن سایه گاه
یکی باغ خرم بد از پیش جویدر او دختر شاه فرهنگ جوی
می و میوه و رود سازان ز پیشهمی خورد می با کنیزان خویش
پرستنده ای سوی در بنگریدز باغ اندرون چهرهٔ جم بدید
جوانی همه پیکرش نیکویفروزان ازو فرّه خسروی
به رخ بر سرشته شده گرد خویچو بر لاله آمیخته مشک و می
پریچهره را دید جم ناگهانبدوگفت ماها چه بینی نهان
یکی گمره بخت برگشته امزگم کردن راه سرگشته ام
از آن خون با خوشه آمیختهکه هست رگ تاک رز ریخته
سه جام از خداوند این رز بخواهبه من ده رهان جانم از رنج راه
کنیزک بخندید و آمد دوانبه بانو بگفت ای مه بانوان
جوانی دژم ره زده بر دَرستکه گویی به چهراز تو نیکوترست
ز گیتی بدین در پناهد همیسه جام می لعل خواهد همی
ندانم چه دارد می لعل کامکه نز خوردنی برد و نز میوه نام
برافروخت رخ زآن سخن ماه راچنین پاسخ آورد دلخواه را
که برنا اگر چیزجز می نخواستبدان پس مهمانیی خواست راست
می و نقل و خوان خواست و آوای رودرخ خوب و شادی و بانگ سرود
بیامد به در با کنیزک به همبدید از در باغ دیدار جم
جوانی به آیین ایرانیانگشاده کش و تنگ بسته میان
شده زرد گلنارش از درد و داغبه گرد اندرش گرد م پر زاغ
چنان با دلش مهر در جنگ شدکه برجانش جای خرد تنگ شد
بماندش دو گلنار خندان نژندبجوشید پولادش اندر پرند
دو گویا عقیق گهرپوش راکه بنده بدش چشمهٔ نوش را
به می درسرشت وبه در در شکفتبه پروین بخست و به شکر بسفت
گشاد و جهان کرد ازو پرشکرمه مهرروی و بت سیمبر
به جم گفت کای خسته از رنج راهدرین سایه گا ه از چه کردی پناه
کرایی بدین جای جویان شدهچنین در تک پای پویان شده
مگر زین پرستنده کام آمدتکه چون دیدی اش یاد جام آمدت
کنون گر به باده دلت کرد رایاز ایدر بدین باغ خرم درآی
بدو گفت جم کای بت مهرچهرز چهر تو بر هر دلی مهر مهر
ز شاهانی ار پیشه ور گوهریپدر ورز گر داری ار لشکری
که بازاریان مایه دانند و سودکدیور بود مرد کشت و درود
به چیز فراوان بوند این دو شادندانند آمرغ مرد و نژاد
سپاهی به مردی نماید هنربود پادشازادگان را گهر
تو زین چار گوهر کدامی بگویدلم را رهِ شادمانی بجوی
بت زابلی گفت ازین هر چهارنی ام من جز از تخمهٔ شهریار
پدر دان مرا شاه زابلستانندارد به جز من دگر دلستان
وز او مرمرا هست فرمان رواکه جفت آن گزینم کم آید هوا
بر جوی منشین و جایی چنینبدین باغ ما اندرآی و ببین
که گر رای می داری و می گسارهَمت می بود ، هم بُت مشک سار
جم از پیش دانسته بُد کار اویخوش آمدش دیدار و گفتار اوی
به دل گفت کاین ماه دژخیم نیستگر از راز آگه شود بیم نیست
کر در جهان خوی زشت ار نکوستبه هر کس گمان آن برد کاندر اوست
به مردم خردمند نامی بودکه مردم به مردم گرامی بود
خرامید از آن سایهٔ سرو و بیدسوی باغ شد دل به بیم و امید
چمن در چمن دید سرو سهیگرانبار شاخ ترنج و بهی
رخ نار با سیب شنگرف گونبدان زخم تیغ و بدین رنگ خون
یکی چون دل مهربان کفته پوستیکی چون شخوده زنخدان دوست
تو گفتی سیه غژب پاشنگ بودو یا در دل شب شباهنگ بود
همی رفت پیش جم آن سعتریچمان بر چمن همچو کبک دری
چو سروی که با ماه همسر بودبر آن مه بر از مشک افسر بود
سرگیس در پای چنبر کشانخم زلف بر باد عنبرفشان
رسیدند زی آبگیری فراززده کله زرّ بفت از فراز
کیانی نشستنگهی دلپذیرگزیدند بر گوشهٔ آبگیر
کنیزان گلرخ فراز آمدندهمه پیش جم در نماز آمدند
پرستنده دختر به آیین خویشز خوالیگران خوان و می خواست پیش
جم اندیشه از دل فراموش کردسه جام می از پیشِ نان نوش کرد
ز دادار پس یاد کردن گرفتبه آهستگی رأی خوردن گرفت
نه بنشسته از پای و نه نیز مستهمی خورد کش لب نیالود و دست
از اورنگ و آن بازو و برز و چهرفرومانده بُد دختر از روی مهر
همی دید کش فرّ و برزکییستولیکن ندانستش از بن که کیست
به دل گفت شاهیست این پر خردکزینسان نشست از شهان در خورد
ز لؤلؤ و بیجاده بگشاد بندبرآمیخت شنگرف و گوهر به قند
به جم گفت می دوست داری مگرکه جز می تو چیزی نخواهی دگر
هم از پیش نان با می آراستیهم از در برون جام می خواستی
جمش گفت دشمن ندارمش نیزشکیبد دلم گر نیابمش نیز
به اندازه به هرکه او می خوردکه چون خوردی افزون بکاهد خرد
عروسیست می شادی آیین اوکه شاید خرد داد کابین او
به زور آنکه با باده کستی کندفکندست هرگه که مستی کند
ز دل برکشد می تف درد و تابچنان چون بخار از زمین آفتاب
چو بیدست و چون عود تن را گهرمی آتش که پیدا کندشان هنر
گهر چهره شد آینه شد نبیدکه آید درو خوب و زشتی پدید
دل تیره را روشنایی میستکه را کوفت غم ، مومیایی میست
به دل می کند بددلان را دلیرپدید آرد از روبهان کار شیر
به رادی کشد زفت و بد مرد راکند سرخ لاله رخ زرد را
به خاموش چیره زبانی دهدبه فرتوت زور جوانی دهد
خورش را گوارش می افزون کندز تن ماندگی ها به بیرون کند
بدم مانده راه و می خوردنمبدان بد که تا ماندگی بفکنم
تو می ده مگو کاین چسان و آن چراست مبر مهر بر بیش و کم کژ و راست
خورش باید از میزبان گونه گوننه گفتن کزین کم خور و زآن فزون
خورش گر بود میهمان را زیانپزشکی نه خوب آید از میزبان
همان گه گمان برد دختر ز مهرکه اینست جمشید خورشید چهر
بدان روزگار آنکه بود از شهانکه فرمان ضحاک جست از جهان
همه چهر جم داشتند آشکاربه دیبا و دیوارها بر نگار
بدان تا هر آنجا که پیکرش بودگر آید بدانند و گیرند زود
همین دلبر آگه بُد از کم و بیشکه جم را چه آمد ز ضحاک پیش
بدش پارهٔ پرنیان کبودنگاریده جمشید بر تار و پود
پژوهش همی کرد و نگشاد رازچنین تا ز خوان اسپری گشت باز
از آن پس به آب گل و بوی خوشبشستند دست و نشستند کش
هم اندر زمان بر کله زرنگارز بگماز و رامش گرفتند کار
بر آورد رامشگر کابلیرهِ رود با خامهٔ زابلی
هوا ابر بست از بخور عبیربخندید بمّ و بنالید زیر
پرستار صف زد دو صد ماهرویطرازی بتانِ طرازیده موی
همه طوق دار و همه حُله پوشبه شمشاد مشک و به بیجاده نوش
چه با ناز و شادی چه با بوی و رنگچه با عود و مجمر چه با نای و چنگ
هنوز از زمانی فزون شادکامنپیموده بد شاه با ماه جام
که جفتی کبوتر چو رنگین تذروبه دیوار باغ آمد از شاخ سرو
نر و ماده کاوان ابر یکدیگربه کشی کرشمه کن و جلوه گر
فروهشته پَر گردن افراختهچو نایی دم اندر گلو ساخته
به هم هر دو منقار برده فرازچو یاری لب یار گیرد به گاز
پریرخ به شرم آمد از روی جمز بس ناز آن دو کبوتر به هم
به خنده لبان نقطه میم کردشباهنگ در میم دونیم کرد
ز ترک چگل خواست چینی کمانبه جم گفت کای نامور میهمان
ازین دو کبوتر شده جفت گیرکدامست رایت که دوزم به تیر
بدو گفت جمشید کای کش خرامنزیبد ز تو این سخنهای خام
از آهو سخن پاک و پردخته گویترازو خرد سازش و سخته گوی
تو هستی زن و مرد من پس نخستز من باید انداز فرهنگ جست
زن ارچه دلیرست و بازور دستهمان نیم مردست هر چون که هست
زنان را ز هر خوبی و دسترسفزونتر هنر پارساییست بس
هنرها ز زن مرد را بیشترز زن مرد بد در جهان پیشتر
سزا آن بُدی کز نخستین کنونمرا کردی اندر هنر آزمون
به من دادی این تیر و چرخ اندکیکز این دو کبوتر بیفکن یکی
که تا من فکندی یکی را ز پایمگر پوزش آوردمی هم به جای
دلارام را بر رخ از شرم کیسمن لاله شد لاله لؤلؤ ز خوی
شدش خستو آن ماه و خواهش نمودنهادش کمان پیش و پوزش فزود
به یادش یکی جام جم در کشیدپس آن چرخ کین را به زه بر کشید
بگفت ار دو بال و پر ماده راستبدوزم پس آن کم خوش آید مراست
بدین در مراد جم آن ماه بودهمان ماه معنیش دریافت زود
خدنگ از خم چرخ برکرد شاهبه زخم کبوتر ز صد گام راه
خدنگین الف از خم ی و دالبرون راند و بردوختش هر دو بال
طپان ماده بفتاد و نر برپریدبیامد همان جا که بد آرمید
به زابل نبد هیچ زورآزمایکه آن چرخ کردی به زه سرگرای
بدانست دلدار کان ارجمندبود پور طهمورث دیوبند
بسش آفرین خواند بر فر و هوشبه یادش یکی جام می کرد نوش
بماند از گشاد و برش در شگفتبیازید تیر و کمان برگرفت
به پیلسته دیبای چین برشکستبه ماسورهٔ سیم بگرفت شست
گرین نر را گفت با جفت راستکنم ، پس شوم جفت آن کم هو است
بدین معنی او شاه را خواست جفتهمان نیز دریافت جم کاو چه گفت
گشاد از کمان بر کبوتر خدنگتنش چون نشانه فرو دوخت تنگ
ز تیر و کمان چون بپرداختندبه نوّی ز می کار بر ساختند
همه غم به باده شمردند بادبه جام دمادم گرفتند یاد
ز شادی همی در کف رود زنشکافه شکافنده گشت از شکن
بت گلرخ از کار جمشید کیدر اندیشه رفته همی خورد می
به ناسفته سی دُر که پیوسته داشتهمی سفته بیجاده را خسته داشت
همان گه زن جادوی پرفسونکه بُد دایه مه را و هم رهنمون
ز گلشن به باغ آمد از بهر سورببد خیره چون دید جم را ز دور
به زابل زبان گفت کای مهر جویچنین میهمان چون فتادت بگوی
درست از گمان من این شاه اوستکش از دیرگه باز داری تو دوست
ازو خواهدت داد یزدان پسرنشان داده ام ز اخترت سر به سر
بُد از مهر جم شیفته ماه چهرفزون شدش ازین مژده بر مهر مهر
بدو گفت ارایدو نکه این هست راستز یک آرزویم دو شادی بخاست
چو امید دادی نباشم به دردکه امید نیکو به از پیش خورد
رو آن پرنیان کبود ایدر آرکه هست از برش چهره جم نگار
چنان این سخن دار در دلت رازکه دلت ار بجوید نیابدش باز
بشد دایه و آن نیلگون پرنیانبیآورد و بنهاد اندر میان
تو گفتی که بر چرخ خورشید بودنه بر پرنیان چهر جمشید بود
چو آن پیکر پرنیان دید شاهدژم گشت هر چند کردش نگاه
همی خویشتن را به چهر و به سازازاو جز به جنبش ندانست باز
یکی آینه داشت گفتی به پیشهمی دید روشن در او چهر خویش
به یاد آمدش تاج و تخت شهیکزو کرد بد خواه ناگه تهی
دلش گشت دریای درد از دریغشدش دیدگان ژاله بارنده میغ
دو جزعش ز در هر زمان رشته بستگهی بر شبه ریخت و گه بر جمست
فغ ماهرخ گفت کای ارجمنددرین پرنیان از چه ماندی نژند
که دلشادی و می گساری همیچرا غم خوری و اشک باری همی
مگر میزبانت دلارای نیستبه نزدیک ما امشبت رای نیست
کی نامور گفت کای ماهروینه مردم بود هرکه نندیشد اوی
گرستن به هنگام با سوز و دردبه از خندهٔ نابهنگام سرد
اگر چند پویی و جویی بسیز گیتی بی انده نیابی کسی
تو ویژه دو کس را ببخشای و بسمدان خوار و بیچاره تر زین دو کس
یکی نیک دان بخردی کز جهانزبون افتد اندر کف ابلهان
دگر پادشاهی که از تاج و تختبه درویشی افتد ، شود شوربخت
ازین پرنیان زان دلم شد دژمکه دیدم بر او چهرهٔ شاه جم
به یاد آمدم فرّ و فرهنگ اویبزرگی و دیهیم و اورنگ اوی
ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفتکه مهر از چنان شه چرا برگرفت
یکی زشت را کرد گیتی خدیوکه از کتف مارست و از چهره دیو
که داند کنون کاو بماند ار بمردبدرّید شیر ار پلنگش ببرد
فزون زان ستم نیست بر رادمردکه درد از فرومایه بایدش خورد
بر بخردان مرگِ والا سرانبه از زندگانیّ بدگوهران
ولیکن چنین است چرخ از نهادزمانه نه بیداد داند نه داد
زمین هست آماجگاه زماننشانه تن ما و چرخش کمان
ز زخمش همه خستگانیم و زارنهانیم خون لیک درد آشکار
بگفت این و شد بر رخ اشکش ز دردچو سیم گدازیده بر زرّ زرد
به رخ دلبر از درد شد چون زریرمژه ابر کرد و کنار آبگیر
ز بادام سرمه به مرجان خردگهی ریخت و گاهی به فندق سترد
هرآنکس که پیرامنش بُد براندخود و دایه جادو و شاه ماند
چو پر دَخته شد جای بر پای خاستنیایش کنان گفت کای شاه راست
خرد بر دلم راز چونین گشادکه هستی تو جمشید فرخ نژاد
ز مهر تو دیریست تا خسته امبه بند هوای تو دل بسته ام
نگار تو اینک بهار منستبرین پرنیان غمگسار منست
همین بود کام دلفروزیمکه روزی بود دیدنت روزیم
تراام کنون گر پذیری مرابر آیین به جفت گیری مرا
دهم جان گر از دل به من بنگریکنم خاک تن تا به بسپری
همی گفت و ز نرگسان سیاهستاره همی ریخت بر گرد ماه
جهاندار گفت ار تو را جم هواستنی ام من، وگر مانم او را رواست
همانند بس یابی این مردمانولیکن درستی نباشد همان
نه هر آهوی را بود مشک نابنه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب
گمانی نکو بردی ای دلپذیرولیکن گمانت کمان بُد نه تیر
به من برمنه نام جم بی سپاسمرا نام ماهان کوهی شناس
چنین داد پاسخ بُت دل گسلکه خورشید پوشید خواهی به گل
که گوید به گیتی که ماهان تویکه جمشید خورشید شاهان توی
نهان گر کند شاه نام و گهرنماند نهان زیب شاهیّ و فَر
گر از ابر دیدار گیتی فروزبپوشد ، نماند نهان نور روز
ترا دام و دَد بازداند به مهرچه مردم بود کِت نداند به چهر
گوا بر نکو پیکر تو دُرستهمین پرنیان بس که در پیش تست
مرا این زن پیر چون مادرستیکی چابک اندیش کندا گرست
به هر دَم زدن زین فروزنده هفتبگوید که اندر دَه و دو چه رفت
نمودست رازت به من سر به سرکه باشد مرا از تو شه یک پسر
ز پیوند یاری چه گیری کنارکه سروت بود پیش و مه در کنار
نگاری نخواهی بهشتی سرشتکه با روی او باشی اندر بهشت
به خوبی بتان پیشکار من اندبه مردی سواران شکار من اند
ز خوشیّ و خوی و خردمندیمبهانه چه داری که نپسندیم
مَده روز فَرخ به روز نژندز بهر جهان دل در اندُه مبند
جهان دام داریست نیرنگ سازهوای دلش چینه و دام آز
کشد سوی دام آنکه شد رام اوکُشد پس چو آویخت در دام او
از آن او بجایست و ما برگذارکه چون ما نکاهد وی از روزگار
پسِ پیری از ما ببرّد روانچو او پیر شد بازگردد جوان
تو تا ایدری شاد زی غم مخورکه چون تو شدی باز نایی دگر
به امروز ما باز کی در رسیمکه تا پیش تازیم پیش از پسیم
بگفت این و گلبرگ پرژاله کردز خونین سر شک آستین لاله کرد
دو نرگس شدش ابر لؤلؤ فکنبه باران همی شست برگ سمن
دل جَم ز بس خواهشش گشت نرمنهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم
از آن راز بیرون نیارم همیکه از جان به بیم ام نیارم همی
هم از بخت ترسم که دمساز نیستهم از تو که با زن دلِ راز نیست
که مؤبد چنین داستان زد ز زنکه با زن دَرِ راز هرگز مزن
سخن همچو مر غیست کش دام کامنشیند به هر جا چو بجهد ز دام
پدرت ار ز من گردد آگاه ، نیزبود کِم شود دشمن از بهر چیز
به طمع بزرگی نگهدار دمبه ضحاکِ نا پاک بسپار دم
کسی کش نه ترس از نکوهش نه غمکند هر چه رای آیدش بیش و کم
تهی دستی و ایمن از درد و رنجبسی بهتر از بیم با ناز و گنج
دلارام گفت ای شه نیک داننه هر زن دو دل باشد و ده زبان
همه کس به یک خوی و یک خواست نیستده انگشت مردم به هم راست نیست
به دارنده کاین آتش تیز پویدواند همی گرد این تیره گوی
که تا زنده ام هیچ نازارمتبرم رنج و همواره ناز آرمت
چنان دارم این راز تو روز و شبکه با جان بود گر برآید ز لب
به گیتی ندانم پناه تو کسهمه دشمنندت ، منم دوست بس
مرو ، با من ایدر بزی شادکامنباید که جایی بمانی به دام
کرانیست دل خوش به نیکیّ خویشگنه زو بود گر بد آیدش پیش
کرا بخت فرخ دهد تاج و گاهچو خُرسند نبود ، درافتد به چاه
همه کس پی سود باشد دوراننخواهد کسی خویشتن را زیان
ز بس لابه و مهر و سوگند و پندازو ایمنی یافت شاه از گزند
چنان دان که هود اندران روزگارپیمبر بُد از داور کردگار
به آیین پیمانش با او ببستبه پیوند بگرفت دستش به دست