گنج

بخش ۱۱ - در مردانگی گرشاسب گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
ز کردار گرشاسب اندر جهانیکی نامه بُد یادگار از مهان
پر از دانش و پند آموزگارهم از راز چرخ و هم از روزگار
ز فرهنگ و نیرنگ و داد و ستمز خوبّی و زشتیّ و شادّی و غم
ز نخجیر و گردنفرازی و رزمز مهر دل وکین و شادی و بزم
که چون خوانی از هر دری اندکیبسی دانش افزاید از هر یکی
ز رستم سخن چند خواهی شنودگمانی که چون او به مردی نبود
اگر رزم گرشاسب یاد آوریهمه رزم رستم به باد آوری
همان بود رستم که دیو نژندببردش به ابر و به دریا فکند
سُته شد ز هومان به گرز گرانزدش دشتبانی به مازندران
زبون کردش اسپندیار دلیر به کشتیش آورد سهراب زیر
سپهدار گرشاسب تا زنده بودنه کردش زبون کس ، نه افکنده بود
به هند و به روم و به چین از نبرد بکرد آنچه دستان و رستم نکرد
نه ببر و نه گرگ آمد از وی رهانه شیر و نه دیو و نه نر اژدها
به جنگ ار سوار ار پیاده بدیجهان از یلان دشت ساده بدی
سپردی به هنگام که مال میل فکندی به کشتی و کوپال پیل
به شهنامه فردوسی نغزگوی که از پیش گویندگان برد گوی
بسی یاد رزم یلان کرده بودازین داستان یاد ناورده بود
نهالی بُد این رُسته هم زان درختشده خشک و بی بار و پژمرده سخت
من اکنون ز طبعم بهار آورممراین شاخ نو را به بار آورم
به باد هنر گل کفانم بر اویز ابر سخن دُر فشانم بر اوی
برش میوهٔ دانش آرم برون کنم آفرین شهنشه فزون
بسازم یکی بوستان چون بهشتکه خندد ز خوشی چو اردیبهشت
گلش سربه سر درّ گویا بوددرخت و گیا مشک بویا بود
بتستانی آرایم از خوش سخنکه هرگز نگارش نگردد کهن
بتش از خردزاده و جان پاکز دانش سرشته نه از آب و خاک
ببافم یکی دیبهٔ شاهوارز معنیش رنگ و ز دانش نگار
ز جان آورم تار و پودش فرازکنم خسروی را برو بر طراز
مرا جز سخن ساختن کار نیستسخن هست لیکن خریدار نیست
ز رادان همی شاه ماندست و بسخریدار از او بهترم نیست کس
که همواره من بنده را شاد داشتسرم را زهم پیشگان بر فراشت
دبیر وی آورد زی من پیام گزین دهخدا لولوی نیکنام
که گوید همی شاه فرهنگ جویبه نام من این نامه را بازگوی
اگر زانکه فردوسی این را نگفتتو با گفتهٔ خویش گردانش جفت
دو گویا چنین خواست تا شد ز طوس چنان شد نگویی تو باشد فسوس
کنون گر سپهرم نسازد کمین بگویم به فرمان شاهِ زمین
کز او نام را خوب کاری بودز من در جهان یادگاری بود
ز بهتر سخن نیست پاینده تر وز او خوشتر و دل فزاینده تر
سخن همچو جان ز آن نگردد کهنکه فرزند جانست شیرین سخن