گنج

بخش ۱۰ - در ستایش شاه بودلف گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۰ بیت
کنون ز ابر دریای معنی گهرببارم ، گل دانش آرم به بر
فزایم ز جان آفرین شاه راکه زیباست مر خسروی گاه را
شه ارمن و پشت ایرانیانمه تازیان ، تاج شیبانیان
ملک بودلف شهریار زمینجهاندار ارّانی پاک دین
بزرگی که با آسمان همبرستز تخم براهیم پیغمبرست
فروغست رایش دل و دیده را پناهست دادش ستمدیده را
نبشتست بخت از پی کام خویشبه دیوان فرهنگ او نام خویش
به فرّش توان رفت بر مشتریبه نامش توان بست دیو و پری
بن  همتش را بر انجم برست که آنجا که ساقش زحل را سرست
به صد لشکر اندر گه رزم و نامنپرسید باید ز کس کاو کدام
چنو دست زی تیغ و ترکش کشیدکه یارد به نزدیک تیغش چخید
اگر خشتی از دستش افتد به رومشوندش رهی هر کز آن مرز و بوم
برد سهم او دل ز غران هژبرکند گرد او خشک باران در ابر
به دریا بسوزد ز تف خیزران چنو زد نوند سبک خیز ران
اگر بابت روم کین آوردبه شمشیر بت را به دین آورد
جهان را اگر بنده خواند ز پیشز بهرش کند حلقه در گوش خویش
ز گردون چنان کرد جاهش گذارکز او نیست برتر به جز کردگار
فرستست خشتش به گاه پیامنبردش نویدست و کشتن خرام
عقابیست تیرش که در مغز و ترگبچه فتح باشد ورا خایه مرگ
سپه را که چون او سپه کش بودچه پیش آب دریا ، چه آتش بود
زمینی که شد جای ناورد اویکند سرمه در دیده مه گرد اوی
برون از پی دینش پیکار نیستبرون از غراش ایچ کردار نیست
چلیپاپرستان رومی گروهچنانند از او وز سپاهش ستوه
بدارند روز و شب از بس هراسبه هر کوه دیده ، به هر دیر پاس
ستون سپهر روان رأی اوستسر تخت بخت جوان جای اوست
چنانست دادش که ایمن به نازبخسبد همی کبک درپّر باز
شود در یکی روزه ده بار بیشبه پرسیدن گرگ بیمار میش
چو خواهندگان دید شادی کندفزون زان که خواهند رادی کند
دو دستش تو گویی گه کین و مهریکی هست دریا و دیگر سپهر
درین موجها گوهر و جود نم در آن ماه تیغ و ستاره درم
کز آن گوهر و زر که را داد پیشبه یک ره گر آری از و کم و بیش
بدین کرد شاید نهان آفتاببدان شاید انباشت دریا و آب
که را راند خشمش فتد در گدازکه را خواند جودش برست از نیاز
چنو تاج و اورنگ را شاه نیستجز او چرخ فرهنگ را ماه نیست
ز هر افسری برتر ست افسرشز هر گوهری پاکتر گوهرش
هماییست مر چرخ را فّر اویکه شاهی دهد سایهٔ پّر اوی
به چوگان چو برداشت گوی زرنگز بیمش بگردد رخ مه ز رنگ
کمندش چو از شست گردد رهاتو گویی که برداشت ابر اژدها
ز هامون شب تیره بر چرخ تیرکند رشته در چشم سوزن به تیر
چو مالد به زه گوشهای کمانبمالد به کین گوش گشت زمان
به باد تک اسپش به خاور زمینکند غرق کشتی به دریای چین
تف تیغش از هند شب کرد بوم کند باز قنذیل رهبان به روم
نه کس را بود فرّه و جود اونه فرزند چون میر محمود او
شهی مایهٔ شاهی و سروریبزرگی ز گوهر به هر گوهری
گرد زیب از او نامداری همی دهد بوی از او شهریاری همی
دل اختر از جان هوا جوی اوستزبان زمانه ثناگوی اوست
سخنهاش درّست و دانش سرشت خبرهاش هریک چراغ بهشت
چو خرسند بد خوب کاری کندچو خشم آیدش بردباری کند
به نیزه مه آرد ز گردون فرودبه ناوک به کیوان فرستد درود
ز دریا کند در تف تیغ میغز باران خونین کند میغ تیغ
روا باشد این شاه را ماه تخت که فرزند دارد چنان نیکبخت
برادرش چون ماه آن پاکزادبراهیم بن صفر با فر و داد
پناه جهان خسرو ارجمنددل گیتی امید تخت بلند
بزرگی که اختر گه مهر و خشمبه فرمان او دارد از چرخ چشم
بهی در خور تخت او روز بارزهی از در بخت او روزگار
ز شمشیر او لعل جای کمینبریزد ز کف زر به روی زمین
سزد گر کشد بر مه این شاه سر که زینسان برادر وز آنسان پسر
نه زین شاه به در خور گاه بودنه کس را به گیتی چنان شاه بود
نبینی ز خواهنده و میهمانتهی بارگاه ورا یک زمان
همی هرکه جایی فتد در نیازبدین درگه آیند تازان فراز
رسد هر که آید هم اندر شتاببه خوان و می و خلعت و جاه و آب
نه کس زین شهنشاه دل خسته شدبه بر هیچ مهمان درش بسته شد
هر آن کز غم جان و بیم گناهبه زنهار این خانه گیرد پناه
ز بدخواه ایمن شود وز ستمچو از چنگ یوز آهو اندر حرم
اگر داد باید شهی هرچه هستدهد این شه و ندهد او را ز دست
چنین باد تا جاودان نام اومگر داد چرخ از ره کام او
همی تا بماند زمان و زمین به فرمانش بادا هم آن و هم این
تن زندگانیش چون کدخدایسلب روز و شب وین جهانش سرای
ز بالای تابنده ماه افسرشز پهنای گیتی فزون کشورش
جهان خرم از فر و اورند اویهم از میر محمود فرزند اوی