بخش ۱۲۹ - نامه گرشاسب به نزد فریدون
سپهبد گزید این همه چار ماهیکی نامه فرمود نزدیک شاه
نویسنده قرطاس بر برگرفتسر خامه در مشک و عنبر گرفت
بر آمد ز شاخ آن نگونسار سارکه بر سیم بارد ز منقار قار
سواری سه اسپه پیاده روانتنش رومی و چهره از هندوان
همان شیرخواره کش از قیر شیرز گهواره بر جست گویا و پیر
همه تنش چشم و همه چشم گوشهمه گوش دل ها همه دل خروش
دویدندش با سرنگونی به راهسخن گفتنش بر سپیدی سیاه
نگارید نام خدای از نخستکه بی نام او دین نیاید درست
خداوند هرچ آشکارست و رازاز آهو همه پاک و دور از نیاز
بری از گهر بی گزند از زمانفزون از نشان و برون از گمان
دگر آفرین کرد بر شاه نوکه بادش بلند افسر و گاه نو
خدیو زمانه کی فرمندگشاینده گیتی و ضحاک بند
شه خاور و خسرو باخترکیومرثی تخم و جمشید فر
فرستاده از دین به کشور درودگذارنده بی کشتی اروند رود
دهد شاه را بنده مژده ز بختکه بنوشتم این دیو کش راه سخت
به خون بداندیش ز الماس کینبشستم همه بوم ماچین و چین
ز جیحون شدم تا بدآن جا که مهربر آن بوم تابد نخست از سپهر
به هر شاه بر باژ کردم نخستجز از کام شه کس نیارست جست
به فغفور در سرکشی کار کردنشد رام و آهنگ پیکار کرد
بسی پند دادم برش خوار بودنپذرفت کش بخت بد یار بود
دل خیره در رای فرهنگ تاببپیچد همی چون سرش ز آفتاب
فرستاد پیشم سپه چند بارپراکنده بیش از هزاران هزار
همان جادوان ساخت تا روز جنگنمودند هرگونه افسون و رنگ
ز سرما و آوای دیو و هژبرز مار بپر و اژدهای در ابر
برآمد به هم بیست رزم گرانشد افکنده سیصد هزار از سران
سرانجام هم بخت شه بود چیردرآمد سر بخت بدخواه زیر
همه بوم چین گشت بر هم زدهبتان برده بتخانه آتشکده
دگر سی هزار از گرفتاریانجز از بردگان اند و زنهاریان
به بند اندرون بسته هشتاد شاهکه با کوس زرین و گنج اند و گاه
مگر شاه فغفور کش نیست بندکه شه بود و بندش ندیدم پسند
ز گنجش یکی بهره برداشتیم دگر دست نابرده بگذاشتم
مگر شاه با مهر پیش آیدشببخشد گناه و بخشایدش
نریمان یل مژدگان آورستکه مر شاه را بنده کهترست
به هر رزمگه در بدادست دادچو آید کند هر چه رفتست یاد
نشستست بنده دو دیده به راهبدان تا نمایش چه آید ز شاه
چه فرمان دهد دیگر از رزم سختکرا دارد ارزانی این تاج و تخت
به عنوان بر از بنده شاه گفتکه از فر او هست با ماه جفت
همه کار فغفور زیبای اوبیاراست آن رسم دربای او
صد و ده شتر را درم بار کردچهل دیگر از بار دینار کرد
دگر چارصد دست زربفت چینگزید آنچه پوشیدی از به گزین
سراپرده و خیمه پیشکارعماری و پیل و کت شاهوار
کنیزان دوشیزه تیرست و شستبه رخ هر یک آرایش بت پرست
به دستور او یک به یک برشمردسخن راند پس با نریمان گرد
که در ره چنان دار کارش به برگکه نبود نیازش به یک کاه برگ
مکن کم ز خوردش همه رسم و سازوز او مردمش را مدار ایچ باز
از آن پس چهل جفت یاره ز زرگزین کرد و صد گوشوار از گهر
دو صد دانه یاقوت و لعل آبدارز در و زبرجد دو ره صد هزار
بفرمود کاین با تو همراه کنچو رفتی نثار شهنشاه کن
گره شد ز غم بر رخ شاه چینز کاهش چو افتاد بر ماه چین
ز خسته دل زار و چشم دژمسرشت آتش درد بآب بقم
همی گفت کای پادشاهی دریغکه ماهت نهان شد به تاریک میغ
بدی باغ آراسته پرنگاردرختانت کندند یکسر ز بار
سپهری بدی روشن از تو جهانشدند اختران و آفتابت نهان
عروسی نو آیین بدی گاه راربودند ناگه ز تو شاه را
ندانم که کی بینمت نیز بازابا روز شادی و آرام و ناز
دو جزعش ز لؤلؤ شده ناپدیدهمی زد ز خون نقطه بر شنبلید
برآرد جهان سرکشان را زکارکند نرمشان گردش روزگار
سپهر روانرا ببد دستبردبسست این چنین چند خواهی شمرد
یکی دایره ست آبگون چنبریفراوان درین دایره داوری
نه مر پادشاه و نه مر بنده راشناسد نه نادان نه داننده را
تو ای دانشی چند نالی ز چرخکه ایزد بدی دادت از چرخ برخ
نگر نیک و بد تا چه کردی ز پیشبیابی همان باز پاداش خویش
چو از تو بود کژی و بی رهیگناه از چه بر چرخ گردان نهی
ز یزدان شمر نیک و بدها درستکه گردون یکی ناتوان همچو تست
نریمان چو دید اشک فغفور و دردرخش گشته ماننده برگ زرد
بدو گفت مندیش چندان به راهشکیب آر تا من شوم پیش شاه
به یزدان که بنشینم آن گه ز پایمگر کامت آرم سراسر به جای
شد و برد پیش آن همه خواستهاسیران و خوبان آراسته
همه راه پیوسته پنجاه میلستور و شتر بود و گردون و پیل
ز گردون به گردون شده بانگ و جوشجهان پر درای و جرس پر خروش
شه چین جدا با فغستان و رختهمی رفت بر پیل با تاج و تخت
ورا جای بر زنده پیلی سپیدمهان بر هیونان عودی هوید
سخن جز به دستور سالار بارنگفتی به ره در نهان و آشکار
خور و پوشش و فرش و خوبان به همنکرد ایچ از آن رسم کش بود کم