بخش ۱۲۸ - رسیدن گرشاسب به نزد نریمان و گرفتاری فغفور
از آن پس نریمان چو شد چیره دستپس از رزم در بزم و شادی نشست
ببد تا بیآمد جهان پهلوانگرفتند شادی ز سر هردوان
سخن چند راندند از آن رزمگاهوزآنجا به جندان گرفتند راه
ده و شهر و دز هر چه دیدند پاکبکندند و با خون سرشتند خاک
تو گفتی زخوبان و از خواستهبهشتیست هر خیمه آراسته
همی برد هر شیر جنگی شکارگرفته به بر آهوی مشکسار
ز بازوش گرد میان کرده بندز گیسوش در دست مشکین کمند
فراوان بتان زینهاری شدندفراوان به دزها حصاری شدند
رسیدند زی شهر جندان فرازسپه خیمه زد دشت شیب و فراز
به چرخ از همه شهر بر شد خروشز جوشن وران باره آمد به جوش
به یک سو نریمان به کین دست بردبرآمد دگر سو سپهدار گرد
به هر گوشه عراده برساختندهمی دیگ جوشیده انداختند
کز آن دیگ چون آب جستی برونهمی سوختی جانور گونه گون
دگر بد روان قلعهای نبردبراو رزم سازنده مردان مرد
سر نیزه ها کرده چون چنگ شیرکه مردم کشیدندی از باره زیر
گرفتند گردان ایران و چینکمان های زنبوری و چرخ کین
ز شاهین و طیاره بر هر گروههمی سنگ بارید چون کوه کوه
ز پاشیدن آتش از هر کرانهمی ریخت گفتی ز چرخ اختران
رخ مه ز گرد ابر پر چین گرفتسر باره از نیزه پرچین گرفت
همه ترگ هاون شد از زخم سنگسر و مغز چون سرمه از گرز جنگ
بد از تیر و پیکان های درشتهر افکنده ای چون یکی خارپشت
جهان پهلوان کوشش اندر گرفتگراینده گرز گران بر گرفت
چو بر باره مردم غمی شد ز جنگجهان پهلوان رفت گرزی به چنگ
در از آهن و باره از سنگ بودبه کین کرد سوی در آهنگ زود
همی زد چنان گرز کز زخم سختدر و قفل و زنجیر شد لخت لخت
به شهر اندر افکند تن با سپاهفروزد به باره درفش سیاه
به هر گوشه تاراج و پیکار خاستخروشیدن بانگ زنهار خاست
همه بوم زن بد همه کوی مردهمه شهر دود و همه چرخ گرد
ز خون بسته شد بر کف پای گلنه بر پای تن بد نه بر جای دل
کجا خانه ای بد به خوبی بهشتاز آتش دمان دوزخی گشت زشت
بتان را به خاک اندر افکنده تنبه خون غرقه پیش بت اندر شمن
به هر کوی جویی چنان خون گذشتکه از شهر یک میل بیرون گذشت
دو هفته چنین بود خون ریختنجهان پر ز تاراج و آویختن
چو چاره نبد شهری و لشکریگرفتند زنهار و خواهشگری
از ایشان گنه پهلوان درگذاشتسپه را ز تاراج و خون باز داشت
نریمان همی رفت تا کاخ شاهز گردش پیاده سران سپاه
همه چاک خفتان زده بر کمرگرفته به کف تیغ و خشت و سپر
هزاران پیاده به پیش اندرونکشیده همه خنجر آبگون
پس پشت از ایران و زابل گروهسواران برگستوان ور چو کوه
چو آمد سوی کاخ فغفور چینابا این بسنده دلیران کین
جهان دید پرخیل دلبر فغانهمه برده از پرده بر مه فغان
دو گلنارشان غرقه در خون شدهدو نرگس به مه بر دو جیحون شده
ز گل کنده شمشاد پر تاب رابدو رشته در خسته عناب را
به بتخانه ای بود فغفور چیننهاده سر از پیش بت بر زمین
همی خواست یاری به زاری و دردز ناگه نریمان بدو باز خورد
بیازید و بگرفت دستش به شرمبسی گفت شیرین سخن های گرم
که تاج شهی خار بنداختیبر از پایگه سر کشی ساختی
شه ار چه به پایه ز هر کس فزوننشایدش از اندازه رفتن برون
بیاورد بالای تا بر نشستپیاده همی شد رکیبش به دست
جهان پهلوان بود بمیان شهربه گردش بزرگان لشکر دو بهر
یکی تخت زیرش ز یاقوت و زربه دیبای چین سایبانی ز بر
چو فغفور را دید شد پیش بازنشاند از بر تخت و بردش نماز
بسی خواست زو پوزش دلپذیرکه این بد که پیش آمد از من مگیر
تو دانی که پیش فریدون شاهمن از دل یکی بنده ام نیکخواه
نشاید به جز کام او کردنمکه فرمانش طوقیست بر گردنم
کسی را که روزیت بر دست اوستتوانایی دست او دار دوست
ترا بود از آغاز پنداشتیکه پند مرا خوار بگذاشتی
کنون گر ز من گشت آشفته کارهم از من نکو گردد انده مدار
اگر چند از مار گیرند زهرهم از وی توان یافت تریاک بهر
نگهبان گمارید چندی بر اویوزآنجا به تاراج بنهاد روی
پس پرده در کاخ مشکوی شاهنه او شد نه کس را ز بن داد راه
ز گنجش هم اندر زمان ده هزارشتروار هر چیز برداشت بار
چه از زر چه از دیبه رنگ رنگچه آرایش بزم و چه ساز جنگ
بگفتند کاین گنج کمترش بودبگو تا نماید دگر گنج زود
به نیکی ورا گفت دادم نویدمبادا کزآن پس شود ناامید
اگر چند خواری کند روزگارشهان و بزرگان نباشند خوار
ز جندان و از گنج فغفور چینز تاراج آن بوم و بر همچنین
فراز آورید آنچه بد در سپاهگزین کرد ازو پنج یک بهر شاه
بفرمود تا نام هر یک بهمزدند از پی یادگاری قلم
شتر سی هزار از درم بار کرددگر نیم ازین بار دینار کرد
ز زرینه آلت به خروارهاز سیمینه چندانکه انبارها
شمرده شد از نافه سیصد هزارصد از سله زعفران شصت بار
ز در چار صد تاج آراستهگزیده همه یک یک از خواسته
ز یاقوت سیصد کمر بیغویز گوهر چهل گرزن خسروی
دو صد خوان ز زر وز جزع و جمستوز آلتش خروار تیرست و شست
ز زر پیرهن سی و شش بافتهبه هم پود با تار برتافته
طراز همه در بر زر نابگریبان و یاقوت و در خوشاب
ابا هر یکی افسری شاهوارهم از گونه گون طوق با گوشوار
چهل درج پر در و یاره همهکه بد نامشان در واره همه
هزار و چهل بت ز هر پیکریبه کردار آراسته لشکری
ز زر بفت صد تخت بر رنگ رنگکه بد کمترین جامه سی من به سنگ
صد و سی هزار از خز و پرنیاندو صد رزمه نو حله چینیان
کنیزان دگر سی هزار از چگلپری چهره خادم هزار و چهل
دو ره ده هزار از بتان سرایهمه با ستور و سلیح و قبای
صد و سی هزار از ستور یلهکه بر دشت و که داشت چوپان گله
ده و شش هزار اسپ نو کرده زینهمه زیر برگستوان های چین
هزار اسپ دیگر به زرین ستاماز ارغون و از تازی تیزگام
ز خفتان و از جوشن کارزارز درع و کژآکند نو سی هزار
صد و بیست گردون همه تیغ و ترگدو چندان سپرهای مدهون کرگ
ز زر خشت تیرست و سی بار پنجکه مردی یکی بر گرفتی به رنج
نود بار صد جفت چینی کمانبه زر نیزه و تیر بیش از گمان
هزار و صد و سی جناغ پلنگز هر گوهر آراسته رنگ رنگ
پرند آور هندویی شش هزارتبرزین و ناخج فزون از شمار
صد و سی سپر گونه گونه ز زرغلافش ز دیبا نگار از گهر
بی اندازه منجوق و زرین درفشهمان چترها زرد و سرخ و بنفش
شراع و ستاره دو صد زر بفتز دیبا سراپرده هفتاد و هفت
دو صد خرگه اندر خور بزم و جامنمد خز و چوبش همه عود خام
هم از بیکران خیمه گونه گوناز اندازه شان فرش و آلت فزون
دگر خیمه میخ او شش هزارسراسر ز دیبای گوهر نگار
ز زر اندرو صد ستون ستیخاز ابریشمش رشته و ز سیم میخ
ز دیبا یکی فرش زیبای اودو پرتاب بالا و پهنای او
درفشان درفشی دگر از پرندز گوهر چو زاختر سپهری بلند
که بر پیل کردندی آن را بپایبه صد مرد برداشتندی ز جای
بر او پیکر گرگی افراشتهبه نوک سرو پیل برداشته
فراوان گهر زآن درفش بنفشکشیدند در کاویانی درفش
سه گردون زرین شتالنگ بودز هر دارویی هفتصد تنگ بود
فراوان دد و مرغ و نخچیر و گورطرازیده از زر و سیم و بلور
ز عنبر یکی گنبد افراختهبه یک باره هر سو روان ساخته
بدودر چو کافور تختی ز عاجفرازش فروهشته از مشک تاج
سرایی به بند و گشای آبنوسهم از زر تیرست و هفتاد کوس
هزار و چهل جفت دندان پیلز پیروزه سی تخت همرنگ نیل
سروهای کرگ از هزاران فزونهمه چون خمانیده زآهن ستون
ختو هشتصد بار کز زهر بویچو آید فتد هر زمان خوی ازوی
ز کیمخت گردون دو صد بسته تنگهمیدون طبر خون و چینی خدنگ
پر از نقره صندوق تیرست و شستز زرش همه قفل و زنجیر بست
پر از زر رسته چهل جفت نیزچهل بد طرایف ز هر گونه چیز
بیا کنده سی درج نو جفت جفتز هر گوهر سفته و نیم سفت
دو ره چارصد تنگ قرطاس چینپلنگینه چرم سفن همچنین
ز هر موی روباه سیصد هزارز سنجاب و قاقم فزون از شمار
دوصد باره موی سمندر دگرکه آتش نباشد براو کارگر
دمان هفتصد پیل چون کوه نیلبه زر بسته دندان هر زنده پیل
دو ره چارصد یوز بد میش گیربه تن همچو پاشیده بر قیر شیر
سیه گوش تیرست هریک به بندپلنگان آمخته هشتاد و اند
فراوان سگ تند نخچیر دربه جل ها پرند و به زنجیر زر
دو صد باز و افزون ز سیصد خشینصد و شصت طغرل همه به گزین
ده و شش هزار استر بارکشبه مهد و نمدزین دو صد بار شش
دو ره سی هزاران ز تازی هیونز فرش و نمد بارشان گونه گون
ز گاوان صد و سی هزار از شمارز میشان دوشا هزاران هزار
چو پنجه هزار دگر برده بودکه هریک به صد ناز پرورده بود