بخش ۱۲۷ - آمدن فغفور به جنگ نریمان
سوی لشکرش پهلوان رفت بازبه پیکار فغفور بر کرد ساز
وز آن سو سپه را چو فغفور شاهفرستاد زی پهلوان کینه خواه
به در بر همیشه هزاران هزارسپه داشت گردان خنجر گزار
هزار و صد و شصت شه پیش اویبدند از سپاهش همه خویش اوی
ازو چارصد را به پرده سرایزدندی همه کوس و زرینه نای
بدش رسم هر روز فرشی دگرز شاهانه دیبای چینی به زر
یکی دست زیبای او جامه نیزیکی خوب دوشیزه دلبر کنیز
بد از شهر ها سیصد و شست و پنجز گردش سراسر چو آکنده گنج
خراج یکی شهر هر بامدادرسیدی بدو از ره رسم و داد
هر آن کار و رایی که انداختیبگفت ستاره شمر ساختی
بخوان برش هر روز چون شش هزاربدی مرد در بزم هم زین شمار
به جایی که رفتی برون با سپاهبه رزم ار به بزم ار به نخچیرگاه
ز خویشان و از ویژگان هفت کسبدندی ز پیرامنش پیش و پس
چنان یکسر از جامه و اسپ سازبدان تا کس از بن نداندش باز
بدش کوشکی یکسر از آبنوسبدان کوشک از زر هفتاد کوس
چو از شب شدی روی گیتی دژممر آن کوس ها را زدندی به هم
همه شهر از آواز آن سر به سرکس از خانه ها شب نرفتی به در
که هر سو کس شاه بشتافتیبکشتی روان هر که را یافتی
به رزم نریمان چو شد کار سختدر گنج بگشاد و بر بست رخت
هیونان بختی ده و شش هزاربه هم ساخت با آلت کارزار
چهل گاو گردون ز زر بار کرددو صد دیگر از دیبه انبار کرد
بفرمود تا هر که در کشورششهی بود با لشکر آمد برش
ببستند بر پیل صندوق و کوسز گرد آبگون چرخ گشت آبنوس
سپاهی فراز آمد از چین ستانبه رزم از یلان هر یکی کین ستان
نه از مرگشان باک نز تیغ تیزنه از آب بیم و نه زآتش گریز
به مردی یگانه به کوشش گروهبر زخم سندان بر حمله کوه
به دل شیر تند و به تن پیل مستبه کین برق تیز و به تیر ابردست
فزون ز ابرشان ناوک انداختنهم از بادشان تیزتر تاختن
بد اسپ از گیا بیش وز ریگ مرداز اختر سپاهش بد از چرخ گرد
ز رنگین سپرها در و دشت و راغچنان گشت کز گل به نوروز باغ
ز هر پیکری بود چندان درفشکه از سایه شد روز تابان بنفش
یکی نیستان بود پر پیل و کرگز نیزه نی اش پاک وز تیغ برگ
ز پیروزه تختی به زر کرده بندنهادند بر چار پیل بلند
بر آن تخت بنشست فغفور شاهزَبَر چتر و بر سر ز گوهر کلاه
فرازش درفشی درفشان چو شیدبه پیکر طرازیده پیل سپید
سرش طغری و تنش یکسر ز زرز یاقوت چشم از زبرجدش بر
بتی بودش از زر گوهر نگارفراوان بر او برده لؤلؤ به کار
ببردش که تا گر شود کار سختکندش او گه رزم پیروز بخت
ز پیش سپه پیل تیرست و شستشده زیر پی شان سر کوه پست
همه پشت پیلان رویینه تنپر از ناوک انداز و آتش فکن
ز لشکر همی خواست گرد سواربر آن سان که خیزد ز دریا بخار
ز جندان به ده روزه راه درازبیآمد بر ژرف رودی فراز
ستاره شمر گفت از آن سوی رودمرو لشکر آور هم ایدر فرود
که گر کودکی زان سوی رود پاینهد لشکر آواره گردد ز جای
بد از یک سوی رود فغفور شاهدگر سو نریمان به یک روزه راه
شه آگه ز فغفور کآمد به جنگبیار است لشکر چو شد کار تنگ
به ایرانیان گفت گردان چینهراسیده اند از شما روز کین
نباید که امشب شبیخون کنندبه کین از شما دشت پر خون کنند
چو آید شب آتش مسوزید کسنه آواز باید نه بانگ جرس
بوید از کمین دیده بگماشتهزره در بر اسپان به زین داشته
به آذرشن و ارفش شیرفشسپرد از دو سو لشکر کینه کش
فرستادشان بر چپ و دست راستکمین کرد خود هم بدان سو که خاست
چو پوشید شب عاج گیتی به شیزپراکند بر سبز مینا پشیز
تو گفتی که بر تخت پیروزه پوشگهر ریخت هندوی گوهر فروش
ز ترکان شهی بود فرمانگزارسپه داشت از جنگیان سی هزار
سوی رزم ایرانیان با شتابشبیخون سگالید و بگذشت از آب
بیآمد بی آگاهی شاه چینکمین کرد و آگه نبود از کمین
سپه دید در خیمه ها بی هراسنه جایی طلایه نه آواز پاس
بزد کوس و تن بر سپه برفکندخروش یلان شد به ابر بلند
درآمد ز چپ ارفش کابلیسوی راست آذرشن زابلی
پس اندر نریمان و ایرانیانگرفتند بدخواه را در میان
شب قیرگون شد ز گرد سپاهچو زنگی که پوشد پرند سیاه
جهان پاک چون تیره دوزخ نموددر او تیغ چون آتش و شب چو دود
دلیران دشمن به بند کمندچو دیوان شب تیره گردن به بند
ز ترکان نرستند جز اندکینشد باز جای از دو صدشان یکی
چو از دامن ژرف دریای قارسپیده برآمد چو سیمین بخار
گیاها بد از خون تبرخون شدهدل خاره زیر تبر خون شده
گریزندگان نزد فغفور بازرسیدند با رنج و گرم و گداز
ستاره شمر شد غمی ز آن شتابکه لشکر گذر کرد نا گه ز آب
بدانست کافتاد خواهد شکستسبک نزد شه رفت زیجی به دست
بدو گفت بر تیغ این که یکیشوم بنگرم راز چرخ اندکی
بدین چاره بگریخت شد ناپدیددگر تا شه چین بد او را ندید
به دم گریزندگان بر دمانبیآمد نریمان هم اندر زمان
دو ره گرد بودش ده و شش هزاربرآراست از گرد ره کارزار
ببد تند فغفور هم در شتاببیآمد به پیکار ازین سوی آب
دو لشکر رده ساختند از دو رویجهان گشت پر گرد پرخاشجوی
غو کوس با مهره بر شد به همز شیپور و از نای برخاست دم
بپوشید پهنای هامون ز مردببد خشک دریای گردون ز گرد
ز خون گشت روی زمین پرنگارز پیکان دل و چشم کیوان فکار
زمین آنکه از بر بد از زیر شدجهان را دل از خویشتن سیر شد
ز بس گونه گونه درفش سپاهبهاریست گفتی همه رزمگاه
ز تیغ اندرون برق و باران ز تیرز گرد ابر تیره ز خون آبگیر
چنان رود خون بد که بر کوه و دشتسوار آشناوار بر خون گذشت
ز بس نعل پاشیده بر دشت کینزره داشت پوشیده گفتی زمین
سواران به کین گردن افراختهیلان نیزه بر نیزه انداخته
ز که تا که از گرد پیوسته میغز کشور به کشور چکاچاک تیغ
سنان را دل زنده زندان شدهبر امید ها مرگ خندان شده
ز خون پرندآوران پشت پیلچو شنگرف پاشیده بر کوه نیل
همی تا بشد خور پس تیغ کوهبدین گونه بُد رزم هر دو گروه
چو موج درفشان فرو برد سرپراکنده بر روی دریا گهر
نمود از سر کوه خمیده ماهچو از زر زین بر سیاه اسپ شاه
فروهشت شب دامن از روی جنگسپه بازگشت از دو سو بی درنگ
ببستند راه شبیخون به پیلطلایه پراکنده شد بر دو میل
ز بس کز دو رو آتش افروختندشب تیره را دیده بر دوختند
همی هر کسی مردم خویش جستیکی کشته برد و یکی مرده شست
چو روز از جهان کارسازی گرفتدمید آتش و زر گدازی گرفت
سپیده دمش گشت و کوره سپهرهوا بوته زر گدازیده مهر
دگر باره هر دو سپه ساختهکشیده صف و تیغ و خشت آخته
ز پولاد ده میل دیوار بودبدو بر ز خشت و سنان خار بود
زمین پاک جنبان از آشوب و شورزمان خیره از نعره خنگ و بور
هوا از درفشان درفش سرانچو باغ بهار از کران تا کران
چو زلف بتان شاخ منجوق بادگهش برنوشت و گهی برگشاد
تو گفتی که هر یک عروسیست مستنوان و آستینها فشانان به دست
گرفتند رزمی گران همگروههوا گرد چون قیر شد کوه کوه
چنان کشته بر هر سوی انبار گشتکه هر جا که بد دشت دیوار گشت
ز بس نعره هر کوه نیمی بکاستبه هرکشور از خون دو صد چشمه خاست
زمانه شب و تیغ مهتاب شددل مرد چشم و سنان خواب شد
برافروخت از نعل اسپان گیابگردید بر که ز خون آسیا
بغرید کوس و بدرید کوهزمین گشت تار و زمان شد ستوه
بجوشید گردون بپوشید ماهبشورید قلب و بجنبید شاه
یلان را جگر بد ز کین تافتهشده بانگ سست و لبان کافته
ز سر سوده تیغ و ز کین زیر ترگ ز تن جان ستوه و ز جان سیر مرگ
همه کوه درع و همه دشت نعلدل خور کبود و رخ ماه لعل
درفشی فراز مه افروختهدرفشی به خاک اندر انداخته
ز بس خشت گردان پیکار سازشده پیل چون در نیستان گراز
به قلب اندر استاده فغفور چین به گردان لشکر همی گفت هین
به هر کاو فکندی یکی کینه خواههمی زر بدادی به ترگ و کلاه
نریمان چپ و راست اندر نبردهمی تاخت بر گرد گردان چو گرد
زمین گفتی از وی بگردد همیسمندش جهان بر نوردد همی
از اسپش همه دشت آوردگاهز ناورد بد چرخ و از نعل ماه
به تیغ از یکی تا بپرداختیبه نیزه سرش بر مه انداختی
به کین پاشنه خیز کرده سمندبر قلب شد با کمان و کمند
بیفکند ده پیل و سیصد سوارسوی شاه چین حمله برد ابروار
سوارانش را یکسر آواره کرد درفشش به نیزه همه پاره کرد
شد افکنده چندان ز گردان چینکه بیش از گیا کشته بد بر زمین
ز بس جان که از مرگ پالوده شدتنش سست و چنگال فرسوده شد
ز کشته چه گویم بر آن کس که زیستببخشید چرخ و ستاره گریست
همه شاه را خوار بگذاشتندگریزان ز پس راه برداشتند
پدر بد که خسته پسر را به پایسپردی همی چشم و ماندی به جای
زره دار بد کز تن خویش پوستهمی کند و پنداشتی درع اوست
تنش بنگریدی که بر پای هستبه سر دست بردی که بر جای هست
چو دل جستی از تن سنان یافتیپر از ناوک تیردان یافتی
دم خون چو رو مهین هین گرفتز غم چهره شاه چین چین گرفت
بتش را که آورده بد پیش باز به صد لابه هر گاه بردی نماز
همی خواست پیروزی اندر نبردنبد هیچ سودش فزون لابه کرد
چو لشکرش بگریخت او نیز تفتدر اسپ نبرد آمد از پیل و رفت
به جندان شد و هر چه باید به کاربیاراست از ساز جنگ و حصار
ز ترکان ز صد مرد ده رسته بودوزآن ده که بد رسته نه خسته بود
همه کوه و غار و در و دشت و تیغبد افکنده ترگ و سر و دست و تیغ
مر افکنده را گرگ دل کرد پاشگریزنده را غول گفتی که باش
سراپرده و خیمه و ساز جنگهمان جوشن و ترکش و نیملنگ
بت و تخت فغفور و پیلان رمهگرفتند گردان ایران همه
چنین است بخش سپهر روانیکی زو توانا دگر ناتوان
یکی جفت تخته یکی جفت تختیکی تیره روز و یکی نیک بخت
جهان را ز تو خوی بد راز نیستهمی گویدت گرچش آواز نیست
نهان با تو صد گونه رنگ آوردزبون گیردت گر به چنگ آورد
به خواری کشد چون به مهرت ببستبه پای افکند چون کشیدت به دست
چو میشت دهد پوشش و خورد و سازپس آن گه چو گرگان بدرّدت باز
از آهوش تا بیشتر آگهیمبه مهرش درون بیشتر گمرهیم