گنج

بخش ۱۲۶ - داستان دهقان توانگر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۵ بیت
دهی دید در راه در دشت و راغبی اندازه پیرامنش کشت و باغ
مه ده پذیره شدش با گروهبیاراست بزمی به فر و شکوه
ورا میهمان داشت با مهترانپراکنده نزل و علف بی کران
به هر کس چنان هدیه دادن گرفتکزاو ماند گرد سپهبد شگفت
چه مردی بدو گفت کاین دستگاهشهان را بود بر فزونی و گاه
چنین داد پاسخ که دهقان به کارچو از کشت شد وز گله مایه دار
براو بی زیان بگذرد سال پنجبیابد بر از هرچه برداشت رنج
نباشد شگفت از ره باستانکه از سیم و زر باشدش آستان
توانگر چو من نیست ایدر کسیندارم کس و چیز دارم بسی
خورم خوش همی هرچه دارم به نازنپایم که گیتی نپاید دراز
توانگر که او را نه پوشش نه خَوردچه او و چه درویش با گرم و درد
همه شادی آنراست کش خواسته‌ستکرا خواسته کارش آراسته‌ست
بسان درختیست گردنده دهرگهی زهر بارش گهی پای زهر
به چشم سر آیدت حور بهشتبه چشم دل از دیو دارد سرشت
یکی خانه آباد هرگز نکردکه از ده فزون بر نیآورد گرد
درو خوش دو تن راست چون بنگریبه غم نیست این هر دو را رهبری
یکی آنکه از رای و دانش تهیستدگر آنکه باچیز و با فرهیست
مه ده منم و این ده ایدر مراستاز ایران پدر مادرم از کجاست
خداوند این کشتورز و گلهبه من شاه چین کرد این دِه یله
مرا شادمان داشت فغفور چینبر او کردم اندر جهان آفرین
سپهدار نیز ارش باشد پسندز تاراجم ایمن کند وز گزند
هر آنچه‌ش هوا بد سپهدار دادوز آنجا سپه راند هم بامداد
به منزل سراپرده چون برکشیدز دهقان یکی نامه اندر رسید
که زنهار شاها بدین مرد پیرببخشای و من بنده را دست گیر
کنیزی بدم چنگساز از چگلفزاینده مهر و رباینده دل
به مشکوی سرو بهاری سرای به بزم اندر آوای بلبل سرای
به پیری جوان بودم از ناز اوشده دل به دستان و آواز او
بر او بر کسی ز آن سپه شیفته‌ستز پنهانش برده‌ست و بفریفته‌ست
جهان پهلوانش گر آرد به دستفرستم به جایش پرستار شست
اگر یابم آن زاد سرو روانتن مرده را داده باشی روان
دژم شد جهان پهلوان چون شنیدبسی در سپه جست و نامد پدید
سرایی یکی دید کش پرده بودپس خیمه اندر نهان کرده بود
به چین هر دو بگریختن خواستندنهانی چو ره را بر آراستند
شد این آگهی زی سپهبد درستسبک هر دوان را گرفت و بجست
کنیزک پدید آمد اندر قبایمیان بسته چون رِیْدَکانِ سرای
زره کرده پوشش به جای حریرکمر همچو دُر بسته مژگان چو تیر
دو مشکین کمند از بر گرد ماهگره کرده در زیر پر کلاه
مراو را ز صد گونه خوبی و نازفرستاد نزدیک بهمرد باز
همان جا به درگاه دهقان پیرببارید بر بنده باران تیر
سرش را ز تن برد و بر دار کردتنش را خور گرگ و کفتار کرد
وز آنجا به شهر فغنشور شدبرآسود و از رنجگی دور شد
به بدرود کردن فرستوه شاهدر آن هفته بد با نریمان به راه
همان روز کآمد سپهبد فرازوی آمد هم از راه زی شهر باز
ز نزل و علف هرچه بودش توانبیاراست و آمد بر پهلوان
بسی هدیه‌های نوآیینش دادهمیدون یکی گاو زرینش داد
نگارش ز یاقوت و دُرّ خوشابدرونش بیاکنده از مشک ناب
ز نو ارغوان وز سپرغم به بریکی افسرش برنهاده به سر
بدو گفت داریم ما هر کسیدر این گاو مروای فرخ بسی
ورا سال گیریم از اختر به فالبدو فرخت باد گوییم سال
به زرش چنان کاو نکاهد ز رنگمکاه و مسای از فراوان درنگ
به گوهرش بادی گرامی چنویبدین بوی گیتی ز تو مشکبوی
بدینسان سپرغم چو آن ارغوانسرت سبز و رخ لعل و بختت جوان
پذیرفت از او پهلوان سترگبر آن فال برساخت بزمی بزرگ
سه روز از می ناب برداشت بهربه روز چهارم بیامد به شهر
همه کوی و بازار گشتن گرفتبه هر جای، بتخانه‌ای بُد شگفت
یکی بتکده دید ساده ز سنگچهل ناخشه هر یک ار بیر رنگ
به هر ناخشه بر چهل لاد نیزز جزع و رخام و ز هر گونه چیز
درو گنبدی آبنوسی بلندز گوهر نگار وی از زر بند
چراغ فروزنده گردش هزاربه آلت همه سیم و بسد نگار
ستونی میانش در از لاژوردخروسی بر او کرده از زر زرد
ز هر سو در آن گنبد آبنوسزدی هر زمان یک خروش آن خروس
چو مردی چراغی شدی او فرازبه منقار بفروختی زود باز
یکی حوض زیر ستون از رخامبرش بسته دکانی از سیم خام
بتی بر وی از سنگ بنشاستهبه پیرایه و افسر آراسته
به پیکر چو مردی نشسته به جایسرافراخته گرد کرده دو پای
شمن گرد وی خیل از چینیانسترده زَنَخ پاک و بسته میان
دویدند زی پهلوان هرکه بودجدا هر کسش نو پرستش نمود
در آن انجمن دید پیری کهنبپرسیدش از کار آن بت سخن
به پاسخ چنان گفت پیر آن زمانکه هست این خدای آمده ز آسمان
به دل هرچه داریم کام و هواچو خواهیم ازو زود گردد روا
برآورد گرشاسب از خشم جوشچنین گفت کای گمره تیره هوش
یکی ناتوان چون بود کردگارنه گویا نه بینا نه دانا به کار
خدای جهان کردگارست و بسکه بر ما توانا جز او نیست کس
یکی کز سپهر روان تا به خاکجهان یکسر او آفریده‌ست پاک
نه چون کرد رنج آمدش زو به چیزنه گر بر گرد رنجی آیدش نیز
به یک بنده بدهد سراسر جهانندارد به کاهش زمان جهان
بدان تا بداند دل راهجویکه ارجی ندارد جهان پیش اوی
ره بت پرستی هم از شیث خواستکه از مرگ چون گشت با خاک راست
به شاگردی‌اش هر که دلشاد بوددل و دانش و دینش آباد بود
چنان پیکری را نهادند پیشپرستیدنش ره گرفتند و کیش
کنون نیز هر جا که شاهی بوددگر دانشی پیشگاهی بود
چو میرد بتی را به هم چهر اویپرستش کنند از پی مهر اوی
ز دوزخ ندان جاودان رستگارکسی را که این باشدش کردگار
دگر ره شمن گفت کای نیکنامخدای تو چندست و دینش کدام
چنین داد پاسخ که پیدا و رازیکست ایزد داور بی نیاز
سپهر او برآورد و این اخترانهمو ساخت بنیاد این گوهران
تن و جان ما را به هم یار کردخرد را بدین هر دو سالار کرد
گوا کرد بر بنده گوینده راستدو گیتی براو مر یکی بی گواست
چو از پادشاهیش یاد آیدتدگر پادشاهی به باد آیدت
ره دینش آنست کز هر گناهبتابی و فرمانش داری نگاه
به هستیش خستو شوی از نخستیکییش زان پس بدانی درست
به پیغمبرش بگروی هر که هستنیاویزی از شاخ بیداد دست
بدانی که انگیزشست و شمارهمیدون به پول چینوَد گذار
عنان سخن هر کسی کاو بتافتسر رشتهٔ پاسخش کس نیافت
بماندند خیره دل از پیش اویگرفتند بسیار کس کیش اوی