گنج

بخش ۱۲۵ - جادویی کردن ترکان بر ایرانیان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
چنین بود یک هفته پیوسته جنگجهان گشت بر چینیان تار و تنگ
بد از خیلشان جادوان بی شمارگرفته بی اندازه پرنده مار
به افسونگری بر سر تیغ کوهشدند از پس پشت ایران گروه
همی مار کردند پران رهانمودند از ابر اندرون اژدها
تگرگ آوریدند با باد سختپس از باد سرما که درّد درخت
بد از سوی توران زمین آفتابوز این سو ز سرما همی یخ شد آب
چنان گشت کز باد بفسرد شخهمه دشت و که برف گسترد یخ
درخش جهنده جهان برفروختسیاه ابر با چرخ دامن بدوخت
بر ایرانیان خواست آمد شکستکه بیکار شدشان ز پیکار دست
خبر یافت از جادوان پهلوانفرستاد چندی دلاور گوان
برایشان ز ناگه کمین ساختندسرانشان به خنجر بینداختند
همان گه ز سرما جهان پاک شدهمه تُنبَل جادوان پاک شد
بر کار یزدان کیهان خدیوچه دارد بها کار جادو و دیو
همه گیتی ار دشمن تست پاکچو ایزد نگهدار باشد چه باک
سپهدار بر پیل هم در زمانخروشید و پیش صف آمد دمان
که گرتان دلیریست جنگ آوریدنه در جنگ نیرنگ و رنگ آورید
همی اژدها زابر سازید و سنگچنان کودکان را نمایید رنگ
بر ما دمان اژدهای نبردکمند یلان است در تیره گرد
همان خشت و تیرست مار بپرفسونگر سواران پرخاشخر
تگرگ فشاننده باران تیردم بد دلان زان شده ز مهریر
به نام خدای سروشی سرشتبه شهریور و مهر و اردیبهشت
به فر فریدون و ارجش به همبه گاه و گه شاه هوشنگ و جم
که از من رهایی در ین کارزارنیابید کس ناشده کار زار
بزد خشت سالارشان را ز زینفکند و به ایرانیان گفت هین
کرا بر سر آید دم رستخیزبه ایران نخواهید بردن گریز
سر از کین ابر کوهه زین نهیدبه تیغ و به گرز و تبرزین دهید
مرا گرنه پیری ببستی به جایبه تنهایی آوردمیشان ز پای
دو لشکر نهادند دل ها به مرگببارید تیر از دو سو چون تگرگ
چو بد جنگ چندی به تیر خدنگپس از تیر با نیزه کردند جنگ
پس از نیزه زی تیغ کین آختندپس از تیغ کشتی فرو ساختند
زده دست از کینه بر یکدگریکی در گریبان یکی در کمر
به دشنه یکی گشته سینه شکافبه خشت آن دگر باز دریده ناف
سرانجام شد روز ترکان درشتبه ناکام یکسر بدادند پشت
یکی ترکش انداخت دیگر کلاهگریزان برفتند بی راه و راه
پس اندر نشستند ایرانیانگشاده به کین دست و بسته میان
همه ره بد افکنده پنجاه میلگرفتند تیرست و پنجاه پیل
ز خرگاه و از خیمه رنگ رنگز شمشیر و از ترکش پر خدنگ
ز دیبا و از آلت گونه گونهمه گرد کردند یک مه فزون
چنان توده ای گشت بر چرخ و ماهکه دیدی ازو دیده یکماهه راه
ز پیرامنش زرد و سرخ و بنفشزده گونه گون پرنیانی درفش
تو گفتی که کوهیست پر لاله زارشکفته درخت اندرو صد هزار
سپهدار از او بهر شه برگزیددگر بر گرفت آنچه او را سزید
ببخشید بهر دگر بر سپاهسوی جنگ فغفور برداشت راه