گنج

بخش ۱۳۰ - خبر یافتن فریدون از آمدن نریمان

ازین مژده چون آگهی یافت شاهبر افروخت از ماه برتر کلاه
هزار اسپ بالای زرینه سازفرستاد با لشکر از پیشباز
دو ره پیل سیصد چو دریا به جوشز برگستوان دار و از درع پوش
ز صندوق پیلان خروشنده نایغریوان شده زنگ و کوس و درای
دو صد پیل در دیبه رنگ رنگز برشان درفش دلیران جنگ
همه پیلبانان به زرین کمر ز دُر تاجشان گوشوار از گهر
پلنگان به زنجیر زرینه بندهمان گرگ و شیر ژیان در کمند
شد آمل بهشتی نو آراستهدرم ریز و دیبا فشان خواسته
سه منزل سپه داده زی راه رویدورویه زده صف به کردار کوی
تبیره زنان پیش و بازیگرانسران می دهنده به یکدیگران
سپر در سپر گیل مشکین کلهخروشان همه چون هژبر یله
ز رنگین سپرها چنان بد زمینکجا چرخ در چرخ دیبای چین
همه مردم شهر بی راه و راهزده صف به دیدار فغفور شاه
طرازیده بر پیل اورنگ اویز گوهر گرفته جهان رنگ اوی
یکی چتر طاووس رنگ از برشابر سر ز یاقوت و در افسرش
بر درگه شه چو آمد فرازچنان کش همی دید شاه از فراز
ز پیل زیان آوریدند زیرزمانی بماندند بر جای دیر
ببردند زی کاخ شاه بلندنهادند بر پایش از زر بند
فریدون نیاورد ازو هیچ یادنپرسیدش از بن نه امید داد
برش نیز یک هفته نگذاشت کسبه بادفرهش بد همین کرد بس
نریمان بر شه شد از گرد راهگرفت آفرین داد نامه به شاه
نخست از نثار آنچه بد پیش بردپس آن گه دگر هدیه ها برشمرد
به یک هفته در هفتصد بار ششبد از پیش شه مردم بارکش
همی گفت چون کشور چین که دیدکه چندین شگفت از وی آمد پدید
نه در گنج ماند و نه در کاخ جاینه در باغ و ایوان و نه در سرای
کشنده سته مانده بی پای و پیشمارنده از رنج خون گشت خوی
از آن پس نریمان به پای ایستادفروبست دست و زبان برگشاد
به بوسه نشان کرد مر خاک راگرفت آفرین خسرو پاک را
ز فغفور و آرایش کشورشسخن راند و از گنج و از لشکرش
که شاهی سزا افسر و گاه راندیدم چو او جز شهنشاه را
اگر بر خرد خیره بیداد کردشدش گنج و رنجش همه باد کرد
نپیچد شه از مردمی رای خویشفرستدش دلخوش سوی جای خویش
نباید بد ایمن به بخت ارچه چیرکه دولت نماندست یک جای دیر
که داند که این چرخ بدساز چیستنهانیش با هر کسی راز چیست
به رنجست آنکش هنرها مهستنکوکاری و نیکنامی بهست
که ماند نکونامی ایدر به جایبود با تو نیکی به دیگر سرای
شمر یافه تر زندگانی تو آنکه نکنی نکویی و داری توان
بود دوری از بد ره بخردیبهی نیکی و دوریت از بدی
به تلخی چو زهرست خشم از گزندولیکن چو خوردیش نوشست و قند
ببخشود شه ز آن سخن ها و گفتبزرگی فغفور نتوان نهفت
ورا این بزرگیش بی راه کردکه با ما به کین دست بر ماه کرد
ازین نیست باد فره اکنونش بیشکه یک هفته شد تا نخواندمش پیش
ببر خلعت و بند بردار ازویبه پوزش دلش پاک از انده بشوی
بگویش گناه از تو آمد نخستکه فرمان ما داشتی خوار و سست
کمان گاه ضحاک بنداختیچو گاه من آمد به زه ساختی
من این بد مکافات آن ساختمنه زآن کاره تو شاه نشناختم
کنون بودنی بود مندیش هیچامید بهی دار و رامش پسیچ
مر این خانه را خانه خویش دانمرا گرچه بیگانه از خویش دان
به تو گر بدی کردم از آزمونبه هر بد کنم صد نکویی فزون
ز دیدار تو شرم دارم همیبدین کرده ها پوزش آرم همی
ز خواری و رنجی کت آمد مشیبکه گیتی چنینست بالا و شیب
سپهر روان با کسی رام نیستز نیک و بد ماش آرام نیست
چو پرنده مرغیست فرخنده بختجهان باغ و ماها سراسر درخت
به باغ اندرون مرغ پران ز جاینشیند بر آن شاخ کآندیش رای
بر آن باش فردا که هر دو به کامنشینیم یک جای و گیرم جام
نریمان شد و برد خلعت پگاهبپوشید و شد شاد فغفور شاه
گرفت آفرین پشت را داد خمز شادی به چشم اندر آورد نم
چو شاه فروزندگان از سپهرز پیروزه گون تخت خود دید چهر
فریدون پگه کرد سوری پسیچکز آن سان نبد دیده فغفور هیچ
به گلشن گهی کز دو سو داشت درنمودند دیدار با یکدیگر
ز هر در درآمد یکی تا ز جاینه برخاست باید یکی را به پای
به بر یکدیگر را گرفتند شادبه پوزش سخن چند کردند یاد
نخستین گرفتند بر خوان نشستپس از آن گه به بگماز بردند دست
نشستنگهی بود ایوان چهارز هر گونه آراسته چون بهار
میان اندرون خانه رنگ رنگز مینا گل او ز بیجاده سنگ
همه بومش از صندل و چوب عودبدو اندر از زر سیصد عمود
معلق بدو چارصد کنگرهز جزع و بلور و گهر یکسره
بساطش سراسر زبرجد نگارهمه شفشه زر بد پود و تار
ابر پیشگه تختی از لاژوردگهر در گهر ساخته سرخ و زرد
دو صد طاس پر عنبر از پیش تختزده در میانشان ز مرجان درخت
ز زر بی کران نار و نارنج بودکه هر یک بهای یکی گنج بود
همه دانه نار یاقوت و درز کافور نارنج ها کرده پر
طبق های نقل از عقیق یمنپر از مشک کرده بلورین لگن
ز هر سو یکی باد بیزن ز برفروهشته از پر طاووس نر
ز کافور شمامها ریختهتل عود و آتش برآمیخته
پر از در و یاقوت هر جای جامخمی پخته می هر سوی از سیم خام
به هر گوشه جزعین یکی آبگیرگلاب آب و در سنگ و ریگش عبیر
ز سیم و ز زر مرغ و پیل و ددهبه نیرنگ کرده روان بر رده
چو نخچیرگاهی به وقت بهاردر او هم گلستان و هم گل به بار
هزار از بزرگان خسرو پرستتکوک بلورین و بالغ به دست
بتان سرایی میان بسته تنگبه کف جام وز جامه طاووس رنگ
همه سرو سیمین به زرین کمرهمه میگسار آهوی مشک سر
به شمشاد پوینده عنبر فروشبه یاقوت گوینده در خنده نوش
فروزان به مجمر یکی عود خشکفشانان به باد آن دگر گرد مشک
می زرد بد در بلورین ایاغچو در آب پاک از نمایش چراغ
نوا پیشگان بر گرفتند رودهمی جام می داد جان را درود
بدینسان فریدون مهی بیشترهمی ساخت هر روز بزمی دگر
همه یاد فغفور چین خواستیبه شادیش با جام برخاستی
ز هر تحفه چندانش آورد پیشکه هم چین شدش خوار و هم گنج خویش
از آن پس نریمان یل را نواختز بهرش بسی خسروی هدیه ساخت
صدش بدره بخشید دینار گنجز هر دیبه رخت پنجاه و پنج
دو صد ریدگ ترک با اسپ و سازپری چهره سی خادم دلنواز
ز شمشیر و ترگ و سپر بی شمارز خفتان و از درع و جوشن هزار
ز گستردنی بار سیصد هیونشراع و ستاره ده از گونه گون
زرنج و همه غور و زابلستانهم از بلخ تا بوم کابلستان
بدو داد پیوسته تا مرز سندنبشته همین عهدها بر پرند
سزا هر که را بود با او بهمگهر داد و بالا و زر و درم
دگر هر چه بد اندر آن بزمگاهز خوبان و از فرش وز تخت و گاه
ببخشود یکسر به فغفور چینیکی کرسی نغز دادش جز این
ز زر بر سرش کودکی میگساربه کف جامی از گوهر شاهوار
هر آن گه که شه دست بفراشتیوی آن جام می پیش او داشتی
چو خوردی به آواز گفتی که نوشازو بستدی باز بودی خموش
شراعی که از پر سیمرغ بودبدادش پر از گوهر نابسود
دگر تاجی از گوهر شاهوار که شب شمع با او نبودی به کار
بدادش ز بیجاره تختی دگرطرازیده بر پشت شیری ز زر
که هر ساعت آن شیر جستی ز جای زدی نعره آن گه نشستی ز پای
به کام اندر آتش دمیدی ز دورشدی زو هوا پر بخار بخور
دو یاقوت دادش دگر لعل رنگ صد و بیست مثقال هر یک به سنگ
چهل در دیگر همه نابسودکه هر یک مه از خایه باز بود
به مثقال سی سرخ گوگرد پاکبه یکپاره چون اختری تابناک
دگر هر چه از چین بد آورده چیزسراسر بدو باز بخشید نیز
به درگاه او باز فغفور شاهببخشید یک یک همه بر سپاه
جز آن افسرین گوهر شاهواردگر آنچه در راهش آمد به کار
شه گیتی از بهر گرشاسب بازبسی هدیه گونه گون کرد ساز
هم از کوس و منجوق وز تخت زرهم از پیل و بالا و تیغ و کمر
قبا و کلاه گهربفت خویشدگر هدیه هر چیز در گنج بیش
همه بوم ماهان و جای مهانهم از قهستان تا در اصفهان
بدو داد تا مرز قزوین و رییکی عهد بر نامش افکند پی
مهانی که بودند با او به چینسزا هدیه ها داد نو هم چنین