گنج

بخش ۸۴ - پاسخ دادن رامین ویس را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۸ بیت
دگر باره جوابش داد رامینبدو گفت ای بهار بربر و چین
جهان چون آسیای گرد گردستکه دادارش چنین گردنده کرده‌ست
نماند حال او هرگز به یک سانگهی آذار باشد گه زمستان
من و تو هر دو فرزند جهانیمابر یک حال بودن چون توانیم
تن ما نیز گردان چون جهانستکه گاهی کودک و گاهی جوانست
گهی بیمار و گاهی تندرستستچو گاهی زورمند و گاه سستست
گهی با رخت باشد گاه بی رختگهی پیروزبخت و گاه بدبخت
تن مردم ضعیف و نا توانستکه لختی گوشت و مشتی استخوانست
نه برتابد ز گرما رنج گرمانه برتابد ز سرما رنج سرما
چو گرما باشدش سرما بخواهدچو سرما باشدش گرما بخواهد
بجوید خورد کز خوردن ببالدپس آنگه او هم از خوردن بنالد
اگرچه آز بر وی سخت چیرستز مستی چون نبیند زود سیرست
وگرچه او خوشی از کام یابدچو بیند کام خود را برنتابد
ز سستی کامها بر وی وبالستازیرا در پی کامش ملالست
دلش چون بر مرادی چیر گرددهمانگه زان مرادش سیر گردد
دگر باره چو کامی درنیابداز آز دل به کام دل شتابد
گهی در آز تیز و تند باشدگهی در کام سیر و کند باشد
چو کام آید نماند هیچ تندیچو آز آید نماند هیچ کندی
نباشد هیچ کامی خوشتر از مهرکه ورزی با رخی تابنده چون مهر
چنان در هر دلی خود کام گرددکه دل بی صبر و بی آرام گردد
به دست آز دل دیوانه گرددز خواب و خرمی بیگانه گردد
بسی سختی برد تا چیر گرددچو کام دل بیابد سیر گردد
نه برتابد به وصلت ناز جاناننه برتابد به دوری درد هجران
گهی جوید ز هجرانش جداییگهی از خشم و آزارش رهایی
چو مردم هست زین سان سخت عاجزندارد صبر بر یک حال هرگز
نگارا من یکی از مردمانمز دست آز رستن چون توانم
همیشه گرد تو پرواز دارمکجا بر سر لگام آز دارم
ترا جستم چو بر من چیره بود آزهمه زشتی مرا نیکو نمود آز
وزان پس چون تو خشم و ناز کردیز بد مهری دری نو باز کردی
برفتم تا نبینم خشم و نازتببردم کبگ مهر از پیش بازت
دلی کاو با تو راندی کامگاریهم از تو چون کشیدی خشم و خواری
در آن شهری که بودم شاه و مهترهم اندر وی ببودم خوار و کهتر
گه رفتن چنان آمد گمانمکه بی تو زیستن آسان توانم
ز بت رویان یکی دیگر بجویمبدو بندم دلی کز تو بشویم
نسوزد عشق را جز عشق خرمنچنان چون بشکند آهن به آهن
چو عشق نو کند دیدار در دلکهن را کم شود بازار در دل
درم هر گه که نو آید به بازارکهی را کم شود در شهر مقدار
مرا چون دوستان گفتند یک سرنبرّد عشق را جز عشق دیگر
نداند عشق را جز عشق درماننشاید کرد سندان جز به سندان
به گفتِ دوستان رفتم به گوراببه سان تشنه، جویان در جهان آب
گهی جستم ز رویت یادگاریگهی جستم ز هجرت غمگساری
گل گلبوی را در راه دیدمگمان بردم که تابان ماه دیدم
نه بت دیدم بدان شکل و بدان روینه گل دیدم بدان رنگ و بدان بوی
دل اندر مهر آن بت روی بستمهمی گفتم ز مهر ویس رستم
همی خواندم فسونی بر فسونیهمی شستم ز دل خونی به خونی
بسی کردم نهان و آشکارابه نرمی با دل مسکین مدارا
ندیدم در مدارا هیچ سودیکه دل هر ساعتی زاری نمودی
چنان آتش ز مهر افتاد بر منکه تن در سوز بود و دل به شیون
نه دل را بود در تن هیچ آرامنه غم را بود نیز اندر دل انجام
ز بیرون گر به رامش می‌نشستمنهانی بر فراقت می‌گرستم
ز بیچاره تنم مانده روانینه خوش خوردم نه خوش خفتم زمانی
چو بی تو رستخیز تن بدیدمبجز باز آمدن چاره ندیدم
توی نیک و بد و درمان و دردمتوی شیرین و تلخ و گرم و سردم
توی کام و بلا و ناز و رنجمغم و شادی و درویشی و گنجم
توی چشم و دل و جان و جهانمتوی خورشید و ماه و آسمانم
توی دشمن مرا و هم توی دوستنکوبختی که هر چیز از تو نیکوست
بکن با من نگارا هر چه خواهیکه تو بر من خداوندی و شاهی
به تو نالم که در دل آذری توبه تو نالم که بر دل داوری تو