بخش ۸۳ - پاسخ دادن ویس رامین را
سمنبر ویس گفت ای بی خرد رامنداری از خردمندی بجز نام
جفا بر دل زند خشت گرانشبماند جاودان بر دل نشانش
جفای تو مرا بر دل بماندهستچنان کز دل وفای تو براندهست
نباشد با کسی هم کفر و هم دیننگنجد در دلی هم مهر و هم کین
چو یاد آرم ز صد گونه جفایتنماند در دلم بوی وفایت
تو خود دانی که من با تو چه کردمبه اومید وفا چه رنج بردم
پس آنگه تو به جای من چه کردیبکشتی وانچه کشتی خود بخوردی
برفتی بر سرم یاری گزیدینکو کردی تو خود او را سزیدی
جزین از تو چه کار آید که کردیکه همچون کرگسان مردار خوردی
زهی داده ستور و بستده خرترا همچون منی کی بود درخور
ترا چون جای شور و ریگ شایستسرا و باغ فرمودن چه بایست
گمان بردم که تو شیر شکارینگیری جز گوزن مرغزاری
ندانستم که تو روباه پیریبه صد حیله یکی خرگوش گیری
چرا چون شسته بودی خویشتن پاکفشاندی بر تنت خاکستر و خاک
چرا بگذاشتی جام می و شیرنهادی پیش خود جام سک و سیر
چرا برخاستی از فرش نیساننشستی بر پلاس و شال خلقان
نه بس بود آنکه از شهرم برفتیبه شهر دشمنان مأوا گرفتی
نه بس بود آنکه دیگر یار کردیمرا زی دوست و دشمن خوار کردی
نه بس بود آنکه چون نامه نبشتیسخن با خون من در هم سرشتی
ابا چندین جفا و خشم و آزارنهادی بار زشتی بر سر بار
چو دایه پیش تو آمد براندیسگ و جادو و پر دستانش خواندی
تو طراری و پر دستان به دایهتوی جادو توی بسیار مایه
تو او را غرچه و نادان گرفتیفریب جادوان با او بگفتی
هم او را هم مرا دستان نهادیهزاران داغمان بر جان نهادی
توی ضحاک دیده جادوی نرکه هم نیزنگ سازی هم فسونگر
تو کردی بی وفایی ما نکردیمتو خوردی زینهار و ما نخوردیم
ببودی چند گه خرم به گورابکنون باز آمدی با چشم پر آب
همی گویی سخنهای نگاریندرونش آهنین بیرونش زرین
منم آن نوشکفته باغ صد رنگکه تو بر من بگفتی آن همه ننگ
منم آن گلشن شهوار نیکوکه در چشم تو بودم یکسر آهو
منم آن چشمه کز من آب خوردیچو خوردی چشمه را پر خاک کردی
کنون از تشنگی بردی بسی تابشتابان آمدی کز من خوری آب
نبایستی ز چشمه آب خوردنچو خوردی چشمه را پر خاک کردن
و یا اکنون که کردی چشمه را خوارنیاری آب او خوردن دگر بار