بخش ۸۵ - پاسخ دادن ویس رامین را
سمنبر ویس گریان بر لب باملب بام از رخش گشته وشی فام
نشد سنگین دلش بر رام خشنودکه نقش از سنگ خارا نسترد زود
اگرچه دلْش بر رامین همی سوختز رشک رفته کینِ دل همی توخت
چو برزد آتش مهر از دلش تاببیامد رشک و بر آتش فشاند آب
بدو گفت ای فریبنده سخن گویدرافگندی به میدان سخن گوی
به خواهش باد را نتوان گرفتنفروغ خور به گل نتوان نهفتن
اگر رفتی ز مهر من به گوراببه سان تشنه جویان در جهان آب
برفتی تا نبینی خشم و نازمببردی کبگ مهر از پیش بازم
گهی جستی ز رویم یادگاریگهی جستی ز هجرم غمگساری
نبودت چارهای جز یار دیگرگرفتی تا شدت اندوه کمتر
گرفتم کاین سراسر راست گفتینه خوش خوردی نه بی تیمار خفتی
چرا آن بیهده نامه نبشتیچرا گفتی مرا در نامه زشتی
چرا بر دایه خشم آلود بودیمرو را آن همه خواری نمودی
که فرمودت که پیش دشمنانشز پیش خویش همچون سگ برانش
ترا پندی دهم گر گوش داریبه دانش بشنوی گر هوش داری
چو بنمایی ز دل پنداشتی رابمانی جای لختی آشتی را
به جنگ اندر خردمند نکو رایبماند آشتی را لختکی جای
ترا دیو آنچنان کین در دل افگندکه تخم آشتی از دلْت برکند
تو نشنیدی که دو دیو ژیانندهمیشه در تن مردم نهانند
یکی گوید بکن این کار و مندیشکزو سودی بزرگ آید ترا پیش
چو کرده سد بیاید آن دگر یاربدو گوید چرا کردی چنین کار
ترا آن دیو پیشین کرد نادانکنون دیو پسین کردت پشیمان
نبایست از بنه آزار جستنکنون این پوزش بسیار جستن
گنه ناکردن و بی باک بودنبسی آسانتر از پوزش نمودن
ز خورد ناسزا پرهیز کردنبه از پس داروی بسیار خوردن
ترا گر این خرد آنگاه بودیزبانت لختکی کوتاه بودی
مرا نیز ار خرد بودی ز آغازنبودی گاه مهرم چون تو انباز
چنان چون تو پشیمان گشتی اکنونپشیمان گشت جان من همیدون
همی گویم چرا روی تو دیدموگر دیدم چرا مهرت گزیدم
کنون تو همچو آبی من چو آتشتو بس رامی و من بس تند و سرکش
نباشم زین سپس با تو هم آوازنباشد آب و آتش را به هم ساز