بخش ۷۹ - پاسخ دادن رامین ویس را
چو رامین دید بانو را دلازارز لب بارنده زهر آلود گفتار
هزاران گونه لابه کرد و پوزشز جان پر نهیب از درد و سوزش
بدو گفت ای بهار مهربانانبه چهره آفتاب دلستانان
بهشت دلبران اورنگ شاهانطراز نیکوان سالار ماهان
ستاره بامداد و ماه روشنچراغ کشور و خورشید برزن
گل صد گنبد و آزاده سوسنخداوند من و کام دل من
چرا چندین به خون من شتابیچرا رویت همی از من بتابی
منم رامین ترا با جان برابرتوی ویسه مرا از جان فزونتر
منم رامین ترا شایسته کهترتویی ویسه مرا بایستهٔ مهتر
منم رامین که شاه بی دلانمز مهر تو به گیتی داستانم
توی ویسه که ماه نیکوانیبه چشم و زلف شاه جادوانی
همانم من که تو دیدی همانمهمان شایسته یار مهربانم
همانم من که بودم تو نه آنیچرا بر من نمایی دل گرانی
مگر کردی به گفت دشمنان گوشکه زی تلخ شد آن مهر چون نوش
مگر سوگندها به دروغ کردیمگر زنهار با جانم بخوردی
مگر یکدل شدی با دشمن منمگر آتش زدی در خرمن من
دریغ آن مهر و آن امیدواریکه جانم را بُد اندر مهرکاری
بکشتم عشق در باغ جوانیبه جان خویش کردم باغبانی
همی ورزید باغم با دل شادچنان کز دیدگان آبش همی داد
نه یک شب خفت و نه یک روز آسودبه رنج باغبانی در، بفرسود
چو آمد نوبهار وصل روشنبرآمد لاله و خیری و سوسن
ز گل بود اندرو صد جای تودهدمان بویش چو بوی مشک سوده
چنار و بید او شد سایه گسترچنان چون مورد و سروش شاخ پرور
شکفته شد دگرگونه درختانز خوبی همچو کام نیکبختان
به بانگ آمد درو قمری و بلبلدگر مرغان برآوردند غلغل
وفا پیرامُنَش آهیخت دیوارنه دیواری که کوهی نام بُردار
به پای کوه نوشین رودباریبه گرد رود زرین مرغزاری
ز رامش بود کبگ کوهساریچنان کز رنگ شیر مرغزاری
کنون آمد زمستان جداییبدو در، ابر و باد بی وفایی
ز بدبختی درآمد سال و ماهیکه ویران شد درو هر جایگاهی
ز بی آبی درآمد روزگاریکه در وی خشک شد هر رودباری
نه آن دیوار ماندهست و نه آن باغنه آن کوه و نه آن رود و نه آن راغ
بد اندیشان در ختانش بکندنددر و دیوار او بر هم فگندند
رمیدند آن همه مرغانش اکنونچه کبگ از کوه و چه بلبل ز هامون
دریغا آن همه سرو و گل و بیددریغا روزگار رنج و اومید
نه از زر بود مهر ما ز گل بودکه چون بشکست بی بر گشت و بی سود
دل از دل دور گشت و یار از یارغم اندر غم فزود و کار در کار
به کام دل رسید از ما بدآموزکه چون ما باد بدفرجام و بدروز
کنون بدگوی ما از رنج ما رستبیاسوده به کام خویش بنشست
نه پیغامبر بود اکنون نه همرازنه بدگوی و بدخواه و نه غماز
نه دایه رنج بیند نه تو تیمارنه من درد دل و نه موبد آزار
بجز من در میان کس را گنه نیستکه بخت کس چوبخت من سیه نیست
به ناله زین سیه بخت نگونمکه با او من همه جایی زبونم
مرا گوهر چنان شد پوزش آرایکه آزاده زبون باشد به هر جای
اگر نه خواستی بختم سیاهیمرا نفریفتی دیو تباهی
کسی کان دیو را باشد به فرمانبه دل چون من بود کور و پشیمان
به جای عود خام و مشک ساراگرفته چوب بید و ریگ صحرا
به جای زر ناب و در شهواربه چنگ من سفال و سنگ کهسار
به جای باد رفتار اسپ تازیگرفته کم بها اسپ طرازی
نگارا نه همه پنداشتی کنزمانی دوستی و آشتی کن
اگر کردم جفا و زشت کاریتو با من کن وفا و مهر و یاری
گناه از بن ترا بود ای دلارامگرفتاری مرا آمد به فرجام
گناهی را که تو کردی یکی روزهزاران عذر خواهم از تو امروز
کنم پیش تو چندان لابهٔ زارکه بزدایم ز جانت زنگ آزار
گناه از خویشتن بینم همیشهکنم تا مرگ با تو عذر پیشه
گهی گویم چو خواهم از تو زنهارگنهگارم گنهگارم گنهگار
گهی گویم چو خواهم از تو درمانپشیمانم پشیمانم پشیمان
خداوندی و بر من پادشاییتوانی کم عقوبتها نمایی
و لیکن پس کجا باشد کریمیخداوندی و رادی و رحیمی
اگر بخشایش از من بازگیریز من زاری وپوزش نپذیری
همینجا بند درگاه تو گیرمهمی گریم به زاری تا بمیرم
به دیگر جای رفتن چون توانمکه بخشایندهای چون تو ندانم
مکن ماها و بر جانم ببخشایبلا زین بیش بر جانم میفزای
چه بود ار من گنه کردم یکی بارنه جز من نیست در گیتی گنهگار
گناه آید ز گیهان دیده پیرانخطا آید ز داننده دبیران
دونده باره هم در سر درآیدبرنده تیغ هم کندی نماید
گر آمد ناگهان از من خطاییمرا منمای داغ هر جفایی
منم بنده توی زیبا خداوندز بیزاری منه بر پای من بند
همه جوری توانم بردن از یارجز آن کز من شود یکباره بیزار
مرا کوری به از هجر تو دیدنمرا کرّی به از طعنت شنیدن
مرا هرگز مبادا از تو دوریترا هرگز مباد از من صبوری
نگارا تا تو بر من دل گرانیبه چشم من سبک شد زندگانی
همیشه دلگران باشی به بیدادگران باشد همیشه سنگ و پولاد
نباشد مهرت اندر دل گه جنگنباشد آب در پولاد و در سنگ
مرا خود از دلت آتش درافتادکه خود آتش فتد از سنگ و پولاد
بر آتش سوز گرد آید همه کستو هم فریاد اتش سوز من رس
اگر دریا برین آتش فشانینیاید آتشم را زو زیانی
جهان پر دود گشت از دود جانمچو بختم شد به تاریکی جهانم
جهان بر من همی گرید بدین سانازیرا امشب این برفست و باران
به آتشگاه میماند درونمبه کوه برف میماند برونم
بدین گونه تنم را مهر کردهستکه نیمی سوخته نیمی فسردهست
چو من بر آسمان خود یک فرشتهستکه ایزد ز آتش و برفش سرشتهست
نشد برف من از آتش گدازانکه دید آتش چنین با برف سازان
کسی کاو را وفا با جان سرشتهستبه برف اندر بِکُشتن سخت زشتست
گمان بردم که از آتش رهانیندانستم که در برفم نشانی
منم مهمانت ای ماه دو هفتهبه دو هفته دو ماهه راه رفته
به مهمانان همه خوبی پسندندنه زین سان در میان برف بندند
اگر شد کشتنم بر چشمت آسانبه برف اندر مَکُش باری بدین سان