بخش ۷۸ - رسیدن رامین به مرو نزد ویس
خوشا مروا نشست شهریارانخوشا مروا زمین شاد خواران
خوشا مروا به تابستان و نیسانخوشا مروا به پاییز و زمستان
کسی کاو بود در مرو دلارایچگونه زیستن داند دگر جای
به خاصه چون بود در مرو یارشچگونه خوش گذارد روزگارش
چنان چون بود رامین دلازارگسسته هم ز مرو و هم ز دلدار
هم از یاران و خویشان دور گشتههم از یار کهی مهجور گشته
نباشد جای چون جای نخستیننه یک معشوق چون معشوق پیشین
چو رامین آمد اندر کشور مروبه چشمش هر گیاهی بود چون سرو
زمینش چون بهشت و شاخ چون حورگلش چون غالیه برگش چو کافور
در آن کشور چنان بُد جان رامینکه در ماه بهاران شاخ نسرین
تو گفتی در زمین مرو شهجاندر مینو برو بگشاد رضوان
چو نزدیک دز مرو آمد از راهبه بام گوشک بر، دیده شد آگاه
فرود آمد همان گه مرد دیدهبه شادی رام را بر رخش دیده
یکایک دایه را زو آگهی داددل دایه شد از اندیشه آزاد
دوان شد تا به پیش ویس بانوبگفت آمد به دردت نوش دارو
پلنگ خسروی آمد گرازانهزبر شاهی آمد سر فرازان
نسیم دولت آمد مژده خواهانکه آمد نوبهار پادشاهان
درخت شادکامی بارور شدهمان بخت ستمگر دادگر شد
به بار آورد شاخ مهر نو برپدید آورد کان وصل گوهر
دمیده گشت صبح از خاور بامشکفته شد بهار کشور کام
امید فرخی آمد ز دولتنوید خرمی آمد ز وصلت
نبینی شب شده چون روز روشنجهان خرم شده چون وقت گلشن
نبینی شاخ شادی بشکفیدهنبینی شاخ انده پژمریده
نبینی خاک، دیبا روی گشتهنبینی باد، عنبر بوی گشته
الا ماها برآور سر ز بالینجهانبین برگشا و این جهان بین
شبت تاریک بُد همرنگ مویتکنون رخشنده شد همرنگ رویت
زدوده شد جهان از زنگ اندوههمی خندد زمین از کوه تا کوه
جهان خندان شده از روی رامینهوا مشکین شده از بوی رامین
به فال نیک رامین آمد از راههمی پیوست خواهد مهر با ماه
بیا تا روی آن دلبند بینیتو گویی ماه را فرزند بینی
به درگاه ایستاده بار خواهانز کین و خشم تو زنهار خواهان
ترا دل خسته او را دل شکستهمیان هر دوان درهای بسته
درت بر دلگشای خویش بگشایامید جان فزای خویش بفزای
سمنبر ویس گفتا شاه خفتهستبلا در زیر خواب او نهفتهست
گر او زین خواب خوش بیدار گرددسراسر کار ما دشوار گردد
یکی چاره بکن کاو خفته ماندنهان ما و راز ما نداند
سبک دایه فسونی خواند بر شاهتو گفتی شاه مرده گشت بر گاه
چو مستان خواب نوشین درربودشچنان کز گیتی آگاهی نبودش
پس آنگه ویس همچون ماه روشننشست آزرده بر سوراخ روزن
ز روزن روی رامین دید چون مهرشکفته شد به جانش در، گل مهر
و لیکن صبر کرد و دل فروداشتبننمود آن تباهی کاندرو داشت
سخن با رخش رامین گفت یکسربدو گفت ای سمند کوه پیکر
ترا من داشتم همتای فرزندچرا ببرید از من مهر و پیوند
نه از زر ساختم استام و تنگتوز ابریشم فسار و پالهنگت
نه از سیم و رخامت کردم آخرهمه ساله ز کنجت داشتم پر
چرا دل ز اخر من بر گرفتیبرفتی آخر دیگر گرفتی
ترا نیکی نسازد چون بدیدمدریغ آن رنجها کز تو کشیدم
ترا آخر چنان سازد که دیدیتو خود دانی چه سختیها کشیدی
کرا خرما نسازد خار سازدکرا منبر نسازد دار سازد