گنج

بخش ۵۷ - رسیدن پیگ رامین به مرو شاهجان و آگاه شدن ویس از آن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۷ بیت
چو پیگ و نامهٔ رامین درآمدطراقی از دل ویسه برآمد
دلش داد اندر آن ساعت گواییکه رامین کرد با او بی وفایی
چو موبد نامهٔ رامین بدو داددرخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختی خونش اندر تن بجوشیدولیکن راز از مردم بپوشید
لبش بود از برون چون لاله خندانشده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مینو بود خرم از برونشچو دوزخ بود تفسیده درونش
به خنده می‌نهفت از دلش تنگیبه رهواری همی پوشید لنگی
رخش از نامه خواندن شد زریریکه خود دانست کم مایه دبیری
بدو گفت از خدا این خواستم منکه روزی گم کند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتی نگویدبهانه هر زمان بر من نجوید
بدین شادی به درویشان دهم چیزبسی گوهر به آتشگه برم نیز
هم او از غم برست اکنون و هم منبیفتاد از میان بازار دشمن
کنون اندر جهانم هیچ غم نیستکه جانم را ز بیم تو ستم نیست
من اندر کام و ناز و بخت پیروزنه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز
کنون دلشاد باشم در جوانیبه آسانی گذارم زندگانی
مرا گر مه بشد مانده‌ست خورشیدهمه کس را به خورشیدست امید
مرا از تو شود روشن جهان بینچه باشد گر نبینم روی رامین
همی گفت این سخن دل با زبان نهسخن را آشکارا چون نهان نه
چو بیرون رفت شاه او را تب آمدز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون کبوترکه در چنگال شاهین باشدش سر
چکان گشته ز اندامش خوی سردچو شبنم کاو نشیند بر گل زرد
سهی سروش چو بید از باد لرزانز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
به زرین یاره سیمین سینه کوبانبه مشکین زلف خاک خانه روبان
همی غلتید در خاک و همی گفتچه تیرست این که آمد چشم من سفت
چه بختست این که روزم را سیه کردچه روزست این که جانم را تبه کرد
بیا ای دایه این غم بین که ناگاهبیامد مثل طوفان از کمینگاه
ز تخت زر مرا در خاک افگندخسک در راه صبر من پراگند
تو خود داری خبر یا من بگویمکه از رامین چه رنج آمد به رویم
بشد رامین و در گوراب زن کردپس آنگه مژدگان نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدمز مورد و سوسن و خیری بریدم
به مرو اندر مرا اکنون چه گویندسزد ار مرد و زن بر من بمویند
یکی درمان بجو از بهر جانمکه من زین درد جان را چون رهانم
مرا چون این خبر بشنید بایستگرم مرگ آمدی زین پیش شایست
مرا اکنون نه زر باید نه گوهرنه جان باید نه مادر نه برادر
مرا کام جهان با رام خوش بودکنون چون رام رفت از کام چه سود
مرا او جان شیرین بود و بی جاننیابد هیچ شادی تن ز گیهان
روم از هر گناهی تن بشویموز ایزد خویشتن را چاره جویم
به درویشان دهم چیزی که دارممگر گاه دعا باشند یارم
به لابه خواهم از دادار گیهانکه رامین گردد از کرده پشیمان
به تاری شب به مرو آید ز گورابز باران ترّ بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزاندلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرمای سخت و گه ز تیمارهمی خواهد ز ویس و دایه زنهار
ز ما بیند همین بد مهری آن روزکه از وی ما همی بینیم امروز
خدایا داد من بستانی از رامکنی او را چو من بی صبر و آرام
جوابش داد دایه گفت چندینمبر اندوه کت بردن نه آیین
مخور اندوه و بزدای از دلت زنگبه خرسندی و خاموشی و فرهنگ
تن آزاده را چندین مرنجاندل آسوده را چندین مپیچان
مکن بیداد بر جان و جوانیکه جان را مرگ به زین زندگانی
ز بس کاین روی گلگون را زنی توز بس کاین موی مشکین را کنی تو
رخی نیکوتر از باغ بهشتیچو روی اهرمن کردی به زشتی
جهان چندان که داری بیش بایدولیک از بهر جان خویش باید
هر آنگاهی که نبود جان شیرینمه دایه باد و مه شاه و مه رامین
چو بسپردم من اندر تشنگی جانمبادا در جهان یک قطره باران
هر آنگاهی که گیتی گشت بی منمرا چه دوست در گیتی چه دشمن
همه مردان به زن دیدن دلیرندبه مهر اندر چو رامین زود سیرند
گر از تو سیر شد رامین بد مهرکه رویت را همی سجده برد مهر
ز مهر گل همیدون سیر گرددهمین مومین زبان شمشیر گردد
اگر بیند هزاران ماه و اخترنیاید زان همه نور یکی خور
گل گورابی ارچه ماهرویستبه خواری پیش تو چون خاک کویست
نکوتر زیر پای تو ز رویشچو خوشتر خاک پای تو ز بویش
چو رامین از تو تنها ماند و مهجوراگر زن کردی زی من بود معذور
کسی کز بادهٔخوش دور باشداگر دُردی خورَد معذور باشد
سمنبر ویس گفت ای دایه دانیکه گم کردم به صبر اندر جوانی
زنان را شوهرست و یار بر سرمرا اکنون نه یارست و نه شوهر
اگر شویست بر من بدگمانستوگر یارست با من بدنهانست
ببردم خویشتن را آب و سایهچو گم کردم ز بهر سود مایه
بیفگندم درم از بهر دینارکنون بی هردوان ماندم به تیمار
مده دایه به خرسندی مرا پندکه بر آتش نخسپد هیچ خرسند
مرا بالین و بستر آتشین استبر آتش دیو عشقم همنشین است
بر آتش صبر کردن چون توانماگر سنگین و رویینست جانم
مرا زین بیش خرسندی مفرمایبه من بر، باد بیهوده مپیمای
مرا درمان نداند هیچ دانامرا چاره نداند هیچ کانا
مرا صد تیر زهر آلوده تا پرنشاند این پیگ واین نامه به دل، بر
چه گویی دایه زین پیگ روان‌گیرکه ناگه بر دلم زد ناوک تیر
ز رام آورد مشک آلود نامهبرد از ویس خون آلود جامه
بگریم زار بر نالان دل خویشببارم خون دیده بر دل ریش
الا ای عاشقان مهرپرورمنم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روی مهربانینصیحت کرد خواهم رایگانی
نصیحت دوستان از من پذیریددهم پند شما گر پند گیرید
مرا بینیدحال من نیوشیددگر در عشق ورزیدن مکوشید
مرا بینید و خود هشیار باشیدز مهر ناکسان بیزار باشید
نهال عاشقی در دل مکاریدو گر کارید جان او را سپارید
اگر چونانکه حال من ندانیدبه خون بر رخ نوشته‌ستم بخوانید
مرا عشق آتشی در دل برافروختکه هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت
جهان کردم ز آب دیده پر گلنمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست این که خوابش نگیردچه آبست این کزو آتش نمیرد
مرا پروردن باشه بدی آزبپروردم یکی باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سیمینشبش هرگز نبستم جز به بالین
چو پر مادر آوردش بیفگنددگر پرها برآورد و پرآگند
بدانست او ز دست من پریدنبه خودکامی سوی کبگان دویدن
گمان بردم که او گیرد شکاریمرا باشد همیشه غمگساری
یکی ناگه ز دست من رها شدبه ابر اندر ز چشم من جدا شد
کنون خسته شدم از بس که پویمنشان باشهٔ گم کرده جویم
دریغا رفته رنج و روزگارمدریغا این دل امیدوارم
دریغا رنج بسیارا که بردمکه خود روزی ز رنجم برنخوردم
بگردم در جهان چون کاروانیکه تا یابم ز گمگشته نشانی
مرا هم دل بشد هم دوست از برنباشم بی دل و بی دوست ایدر
کنم بر کوهساران سنگ بالینز جور آن دل چون کوه سنگین
دل از من رفت اگر یابم نشانشدهم این خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنین پر دود باشددلم از بخت چون خشنود باشد
منم کم دوست ناخشنود گشته‌ستمنم کم بخت خشم آلود گشته‌ست
مرا بی کارد ای دایه تو کشتیکه تخم عشق در جانم بکشتی
درین راهم تو بودی کور رهبرچو در چاهم فگندی تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شایدکه درمانم کنون هم از تو آید
بسیچ راه کن بر خیز و منشینببر پیغام من یک یک به رامین
بگو ای بدگمان بی وفا زهتو کردی بر کمان ناکسی زه
تو چشم راستی را کور کردیتو بخت مردمی را شور کردی
تو از گوهر چو گزدم جان گزاییبه سنگ ار بگذری گوهر نمایی
تو ماری از تو ناید جز گزیدنتو گرگی از تو ناید جز دریدن
ز طبع تو همین آید که کردیکه با زنهاریان زنهار خوردی
اگر چه من ز کارت دل فگارمبدین آهوت ارزانی ندارم
مکن بد با کسی و بد میندیشکجا چون بد کنی آید بدت پیش
اگر یکسر بشد مهرم ز یادتمیان مهربانان شرم بادت
بدین زشتی که از پیشم برفتیفرامش کردی آن خوبی که گفتی
چو برگ لاله بودت خوب گفتاربه زیر لاله در، خفته سیه مار
اگر تو یار نو کردی روا بادز گیتی آنچه می‌خواهی ترا باد
مکن چندین به نومیدی مرا بیمنه هر کاو زر بیابد بفگند سیم
اگر تو جوی نو کندی به گورابنباید بستن از جوی کهن آب
وگر تو خانه کردی در کهستانکهن خانه مکن در مرو ویران
به باغ ار گل بکشتی فرخت بادز مرزش بَرمَکن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام کهن دارکه هر تخمی ترا کامی دهد بار
همی گفت این سخنها ویس بت‌رویزهر چشمی روان بر هر رخی جوی
تو گفتی چشم بود ابر نوروزهمی بارید بر راغ دل افروز
دل دایه بر آن بت‌روی سوزانهمی گفت ای بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشانگلاب از دیده بر گلنار مفشان
که اکنون من بگیرم ره به گوراببوم در راه چون ره بی خور و خواب
کنم با رام هر چاری که دانممگر جان ترا زین غم رهانم