گنج

بخش ۵۸ - رفتن دایه به گوراب نزد رامین

بگفت این و به راه افتاد شبگیرکمان شد مرو دایه جسته زو تیر
جنان تیری که بودش راه پرتابز مرو شایگان تا مرز گوراب
چو اندر مرز گوراب آمد از راهبه صحرا پیشش آمد بی وفا شاه
به سان شیر خشم آلود تازانبه گوران و گوزنان و گرازان
سپه در ره شده همچون حصاریحصاری گشته در وی هر شکاری
ز بس در چرم ایشان آژده تیرتو گفتی پرّور بودند نخچیر
هوا پر باز بود و دشت پر سگشتابان هر دو از پرواز و از تگ
یکی کرده هوا را پر پرندهدگر کرده زمین را پر درنده
زرنگ خون رنگان کوه پر رنگچو سنگی کوه بر آهو شده تنگ
چو دایه دید رامین را به نخچیردلش گشت از جفای رام پر تیر
کجا رامین چو او را دید در راهنه از راهش بپرسید و نه از ماه
بدو گفت ای پلید دیو گوهربد آموز و بداندیش و بد اختر
مرا بفریفتی صد ره به نیرنگز من بردی چو مستی هوش و فرهنگ
دگربار آمدی چون غول ناگاهکه تا سازی مرا در راه گمراه
نبیند نیز باد تو غبارمنگیرد بیش دست تو مهارم
ترا برگشت باید هم ازیدرکه هستت آمدن بی سود و بی بر
برو با ویس گو از من چه خواهیچرا سیری نیابی زین تباهی
ز کام دل بزه بسیار کردیز نام بد بلا بسیار خوردی
کنون گاهست اگر پوزش نماییپشیمانی خوری نیکی فزایی
جوانی هردوان بر باد دادیمدو گیتی بر سر کامی نهادیم
بدین سر هردوان بدنام گشتیمبدان سر هردوان بدکام گشتیم
اگر تو برنخواهی گشت از این راهازین پس من نباشم با تو همراه
اگر صد سال دیگر مهر کاریمنگه کن تا به فرجامش چه داریم
پذیرفتم من از روشن دلان پندبخوردم پیش یزدان سخت سوگند
به هر چیزی که آن بهتر ز گیهانبه خاک پاک و ماه و مهر تابان
که من با او نجویم نیز پیوندبجز چونانکه بپسندد خداوند
مرا پیوند با او باشد آنگاهکه آن ماه زمین را من بوم شاه
که داند سال رفته چند باشدکه با او مر مرا پیوند باشد
مثال ما چنان آمد که گویدخرا تو زی که تا سبزه بروید
همی تا من رسم با آن پری رویبسا آبا که خواهد رفت در جوی
به امید کسی تا کی نشینمکه او را با دگر کس جفت بینم
همانا تیره گشتی روی خورشیداگر او زیستی سالی به امید
برین امید رفت از من جوانیهمی گویم دریغا زندگانی
دریغا کم جوانی بار بربستنماند از وی مرا جز باد در دست
ز خوبی بود چون طاووس رنگینز سختی بود چون اروند سنگین
مرا بود او بهار زندگانیز خوبی چون نگار بوستانی
به باد عشق ریزان شد بهارمبه دست غم سترده شد نگارم
چو هر سالی بهار آید به گلزاربهار من نیاید جز یکی بار
شد آن هنگام و آن روز جوانیکه من بر باد دادم زندگانی
اگر باشد خزان را طبع نوروزمرا امروز باشد طبع آن روز
نگر تا نیز بیهوده نگوییز پیری طبع برنایی نجویی
هم اکنون بازگرد و ویس را گویزنان را نیست چیزی بهتر از شوی
ترا دادار شویی نیک داده‌ستکه چرخ دولت و خورشید داده‌ست
تو گر نیک اختری او را نگه دارجز او هر مرد را کمتر به یاد آر
کجا گر تو چنین بهروز باشیبه بهروزی جهان افروز باشی
شهت سالار باشد من برادرجهانت بنده باشد بخت چاکر
بدین سر در جهان باشی نکونامبدان سر جاودان باشی رواکام
پس آنگه خشمناک از دایه برگشتبه چشم دایه چون زندان شده دشت
نه گرمی دید از گفتار رامیننه خوبی دید از دیدار رامین
همی شد باز پس کور و پشیمانگسسته جان پر دردش ز درمان
اگر تیمار دایه بود چندینکه دید آن خواری از گفتار رامین
نگر تا چند بود آزار آن ماهکه دشمن گشت وی را دوست ناگاه
وفا کشت و جفا آورد بارشبدی کرد ارچه نیکی کرد یارش
رسول آمد ز دیده اشک ریزانز لبها گرد و از دل دود خیزان
پیامی برده شیرین‌تر ز شکرجواب آورده برّان‌تر ز خنجر
سیاه ابر آمد و بارید باراننه باران بلکه زهر آلوده پیکان
درخش آمد ز دوری بر دل ویسسموم آمد ز خواری بر گل ویس
به شمشیر جفا شد دلش خستهبه زنجیر بلا شد جانش بسته