بخش ۵۶ - نامه نوشتین رامین به ویس و بیزارى نمودن
چو رامین دید کاو را دل بیازردنگر تا پوزش آزار چون کرد
ز پیش گل حریر و کلک برداشتحریرش را به آب مُشک بنگاشت
برآهخت از میان تیغ جفا رابدو ببرید پیوند وفا را
یکی نامه نوشت آن بی وفا یاربه یاری بس وفا جوی و وفادار
به نامه گفت ویسا نیک دانیکه چند آمد مرا از تو زیانی
خدا و جز خدا از من بیازردهمه کس در جهانم سرزنش کرد
شنیدم گه نصیحت گه ملامتشدم از عشق در گیتی علامت
چه بودی گر دو چشمم در جهان دیدیکی کس را که کار من پسندید
تو گفتی مهر من بود ای عجب کینکه مرد و زن برو کردند نفرین
به گیتی هر که نام من شنیدیبه زشتی پوستین بر من دریدی
بدین سان زشت گشتی روی نامموزین بدتر به زشتی روی کامم
گهی بر تارکم شمشیر بودیگهی در رهگذاری شیر بودی
نبودم تا ترا دیدم به دل شادنجست اندر دل مسکین من باد
نهیب من ز هجرانت فزون بودکه با او چشم من دریای خون بود
بلای من ز دیدارت بتر بودکه با او نیم حان و بیم سر بود
کدامین روز از تو دور ماندمکه نه جیحون ز دو دیده براندم
کدامین روز دیدار تو دیدمکه نه صد گونه درد دل کشیدم
چه بودی گر بدی بیم سر و جاننبودی شرم خلق و بیم یزدان
مرا دیدی ز پیش مهربانیکه چون خودکام بودم در جوانی
چو آهو بد به چشمم هر پلنگیچو ماهی بد به پیشم هر نهنگی
نجوشیدم ز هر بادی چو دریاتو گفتی خور ز من گردید صفرا
گه تندی زبون من بدی شیرچنانچون گاهِ تیزی تیر و شمشیر
چو بازم بر هوا پرواز کردیمه گردون حذر زان باز کردی
نوند کام من چندان دویدیکجا اندیشها در وی رسیدی
امید من چو چشم دوربین بودنشاط من چو رهوارم به زین بود
ز رامش پر ز خوشی بود جانمز شادی پر ز گوهر بود کانم
به باغ لهو در، شمشاد بودمبه دشت جنگ بر، پولاد بودم
همه زر بود سنگ کوهسارمهمه دُر بود ریگ رودبارم
وزان پس حال من دیدی که چون گشتهمان بختم زبونان را زبون گشت
جوانه سرو قد من دوتا شددو هفته ماه من جفت سها شد
هوا پشت مرا چون چنبری کردزمانه گفتی از من دیگری کرد
چو دست عشق آتش بر دلم ریختنشاط از من به صد فرسنگ بگریخت
خرد دیدم ز دل آواره گشتهبه دست عشق در، بیچاره گشته
کمانور گشته هر کس در زمانهملامت تیر و جان من نشانه
مرا خود بود داغ عشق بر برچه بایستم ملامت نیز بر سر
چو من بودم خود از جام هوا مستچه بایستت زدن مر مست را دست
کنون از من درودت باد بسیاروگرچه گشتم از مهر تو بیزار
ترا آگه کنم اکنون ز کارمکه چون خوبست و خرم روزگارم
بدان ویسا که تا از تو جدایمبه دل بر، هر مرادی پادشایم
به آب صابری دل را بشستمبه کام خویش جفت نیک جستم
گل خوشبوی را در دل بکشتمکه با گل من همیشه در بهشتم
کنون پیشم همیشه گل به بارستگهم در دست و گاهم در کنارست
گلم در بسترست و گل به بالینمرا شایسته چون جان و جهان بین
مرا گل زن بود تا روز جاویدچو او باشد نخواهم ماه و خورشید
سرای من ز گل چون بوستانستحصار من ز گل چون گلستانست
سه چندان کز تو دیدم رنج و خواریازو دیدم نشاط و کامگاری
همانا جانم از تن برپریدیاگر با تو چنین روزی بدیدی
چو یاد آید گذشته سالیانمببخشایم همی بر خسته جانم
که چندان صبر ناکام چون کردبه بیمار تو چندان زهر چون خورد
من آنگه از جهان آگه نبودمکه در سختی همی شادی نمودم
ز راه آگه نبودم همچو گمراهچو کرم سِک ز طعم شهد ناگاه
کنون زان خفتگی بیدار گشتموزآن مستی کنون هشیار گشتم
کنون بند بلا بر هم شکستموزآن زندان بدروزی بجستم
بخوردم با گل گل بوی سوگندبه گفت فرخ و جان خردمند
به یزدان جهان و ماه و خورشیدبه دین و دانش و فرهنگ و امید
که باشم تا زیم با گل وفا جویبه شادی کرده با او روی در روی
ازین پس مرو با تو ماه با منهمیدون شاه با تو ماه با من
یکی ساعت که باشم جفت این ماهنشسته شادمان در کشور ماه
به از صد ساله چونان زندگانیکه زندان بود بر جان و جوانی
تو زین پس سال و ماه و روز مشمربه راه و روز من بسیار منگر
که راه روز هجر من درازستدلم از تو نیازی بی نیازست
چو پیش آید چنین روز و چنین کارشکیبایی به از زرّ به خروار
چو این نامه به پایان برد رامینبه عنوان بر نهادش مهر زرّین
عماری دار خود را داد و فرمودکه نامه نزد جانانش برد زود
عماری دار چون باد روان شدبه سه هفته به مرو شایگان شد
شهنشه را ازین آگاه کردندهم از راهش به پیش شاه بردند
شهنشه نامه زو بستد فروخوانددر آن گفتارها خیره فروماند
سبک نامه به ویس دلستان دادز کار رام او را مژدگان داد
مرو را گفت چشمت باد روشنکه رامین با گلست اکنون به گلشن
بشد رامین و در گوراب زن کردترا با داغ دل پرتاب زن کرد