بخش ۵۰ - نصیحت کردن بهگوى رامین را
چو سر برزد خور تابان دگر روزفروزان روی او شد گیتی افروز
هوا مانند تیغی شد زدودهزمین چون زعفرانی گشت سوده
یکی فرزانه بود اندر خراساندر آن کشور مه اختر شناسان
سختگویی که نامش بود بهگوینبودی مثل او دانا و نیکوی
گه و بیگاه با رامین نشستیبه آب پند جانش را بشستی
همی گفتی که تو یک روز شاهیبه چنگ آری هر آن کامی که خواهی
درخت کام تو گردد برومندتو باشی در جهان مهتر خداوند
چو آمد پیش رامین بامدادانمرو را دید بس دلتنگ و گریان
بپرسیدش که درمانده چراییچرا شادی و رامش نفزایی
جوانی داری و اورنگ شاهیچو این هر دو بود دیگرچه خواهی
خرد را در هوا چندین مرنجانروان را در بلا چندین مپیچان
ترا خصمی کند جان پیش دادارز بس کاو را همی داری به تیمار
بدین مایه درنگ و زندگانیچرا کاری کنی جز شادمانی
اگر حکم خدا دیگر نگرددبه انده بردن از ما برنگردد
چه باید بیهده اندوه خوردنهمان نابوده را تیمار بردن
چو بشنید این سخن دلخسته رامینبدو گفت ای مرا چشم جهان بین
نکو گفتی تو با من هرچه فگتیولیکن چون نماید چرخ زفتی
دل مردم نه از سنگست و پولادکه گر غمگین شود باشد ازو شاد
تنی را چند باشد سازگاریدلی را چند باشد بردباری
جهان را زشتکاری بیش از آنستکه ما را کوشش و صبر و توان است
قضا بر هر کسی بارید بارانولیکن بر دلم بارید طوفان
نه بر من بگذرد هرگز یکی روزکه ننماید مرا داغ جگر سوز
اگر روزی مرا کامی نمایدبه زیر کام در دامی نماید
جهان گر بر سر من گل فشاندز هر گل بر دلم خاری نشاند
به کام خویش جامی مِیْ نخوردمکه جام زهرش اندر پِیْ نخوردم
به چونین حال و چونین زندگانیکرا از دل بر آید شادمانی
اگر خواری همین یک راه دیدمکه دی از خشم شاهنشاه دیدم
سزد گر من نصیحت نپذیرمبه بخت خویش گریم تا بمیرم
پس آنگه کرد با او یک به یک یادکه دیگر باره ایشان را چه افتاد
چه خواری کرد با من شاه شاهانبه پیش ویس بانو ماه ماهان
دو چشم من چنین پتیاره دیدهچرا پر خون ندارم هر دو دیده
به آید مردن از خواری کشیدنصبوری کردن و تلخی چشیدن
به هر دردی شکیبم جز به خواریمجو از من به خواری بردباری
چو حال خود به بهگو گفت رامینجگرریش و دو چشم از گریه خونین
نگر تا پاسخس چون داد بهگویتو نیز ار پاسخی گویی چنان گوی
بدو گفت ای ز بخت خویش نالانتو شیری چند نالی از شغالان
ترا دولت رسد روزی به فریادازان پس کت نماید چند بیداد
ترا تا باشد اندر دل هوا خوشتن تو همچنین باشد بلا کش
به جانان دل نبایستی سپردنچو نتوانستی اندوهانش خوردن
ندانستی که هرچون مهرکاریبه روی آید ترا هر گونه خواری
هر آنگاهی که داری گل چدن کارروا باشد که دستت را خلد خار
به مهر اندر تو چون بازارگانیازو گه سود بینی گه زیانی
تو گفتی بی زیانی سود بینیویا نه آتشی بی دود بینی
کسی کاو تخم کشتن پیشه داردهمیشه دل در آن اندیشه دارد
ز کشتن تا برستن تا درودنبسا رنجا که باید آزمودن
تو تخم عاشقی در دل بکشتیکه بار آید ترا حور بهشتی
ندانستی کزو تا بار یابیبسی رنج و بسی آزار یابی
مگر صد ره ترا گفتم ازین پیشمکن بیداد بر نازک تن خویش
هوای دل چو موجانگیز دریاستدرو رفتن نه کار مرد داناست
چه عشق اندر دل و چه تیزآتشدر آتش عیش کردن کی بود خوش
ترا تا دوست باشد ماه ماهانهمان دشمنت باشد شاه شاهان
تو در دل کن که بینی رنج و خواریکنی ناکام صبر و بردباری
تنت باشد همیشه جای آزاردلت همواره باشد جای تیمار
تو با پیل دمان در کارزاریندانم چونت باشد رستگاری
تو با شیر ژیان اندر نبردیندانم چونت باشد شیر مردی
تو بی کشتی همی دریا گذاریازو جوینده دُرّ شاهواری
ندانم چون بود فرجام کارتچه نیک و بد نماید روزگارت
تو سال و ماه با آن اژدهاییکه از وی نیست دشمن را رهایی
مگر یک روز بر تو راه گیردز کین دل ترا ناگاه گیرد
تو خانه کرده ای بر راه سیلابدرو خفته به سان مست در خواب
مگر یکروز طوفانی درآیدترا با خانه ناگه دررباید
تو صد باره به دام اندر نشستیچو بختت یار بود از دام جستی
مگر یک روز نتوانی بجستنروانت را نباشد روی رستن
بس آن خواری از این خواری بود بیشکجا خونت بود در گردن خویش
روان را بیش از این خواری چه دانیکه در دوزخ بمانی جاودانی
بدین سر باشدت حسرت سر انجامبدان سر باشدت وارونه فرجام
اگر فرمان بری پندم نیوشیشکیبایی کنی در صبر کوشی
نباشد هیچ مردی چون صبوریبخاصه روز هجر و وقت دوری
اگر مردی کنی و صبر جوییبه صبر این زنگ را از دل بشویی
اگر تو ویس را سالی نبینیبه دلجویی برو دیگر گزینی
به گاه هجر تیمارش نداریچنان گردی که خود یادش نیاری
چو بر دل چیر گردد مهر جانانبه از دوری نباشد هیچ درمان
همه مهری ز نادیدن بکاهدکرا دیده نبیند دل نخواهد
بسا عشقا که نادیدن زُدودهستچنان کردش که گفتی خود نبودهست
بسا روزا که تو بینی دل خویشنمانده یاد ویس او را کم و بیش
به روی مردمان آید همه کاربه دست آرند کام خویش ناچار
به شمشیر و به دینار و به فرهنگبه تدبیر و به دستان و به نیرنگ
ترا کاری به روی آید به گیهاننه تدبیرش همی دانی نه درمان
فسانه گشتهای در هفت کشورهمیشه خوار بر چشم برادر
که و مه چون به مجلس جام گیرندترا در ناحفاظان نام گیرند
ز گیتی بد گمان چون تو ندانندهمی جز نا جوانمردت نخوانند
همی گویند چون او کس چه بایدکه در گوهر برادر را نشاید
اگر خود ویسه بودی ماه و خورشیدخرد را کام و جان را ناز و امید
نبایستی که رامین خردمندابا ویسه بکردی مهر و پیوند
مبادا در جهان آن شادی و کامکزو آید روان را زشتی نام
چو رامین شیرمرد نام گستربه نام بد بیالودهست گوهر
چو آلوده شود گوهر به یک ننگنشوید آب صد دریا ازو زنگ
چو جان ما که جاویدان بماندبماند نام بد تا جان بماند
همانا نیست رامین را یکی یارکه او را بازدارد از چنین کار
رفیقی نیک رای از گوهری بهدلی آسان گذار از کشوری به
تو کام دل ز ویسه برگرفتیز شاخ مهربانی بر گرفتی
اگر صد سال بینی او همانستنه حورالعین و ماه آسمانست
ازو بهتر به پاکی و نکوییهزاران بیش یابی گر بجویی
بدین بی مایگی عمر و جوانیبه سر بردن به یک زن چون توانی
اگر تو دیگری را یار گیریبه دل پیوند او را خوار گیری
تو در گیتی جز او دلبر ندیدیازیرا بر بتانش برگزیدی
ستاره نزد تو دارد رواییکه با ماهت نبودهست آشنایی
هوا را از دل گمره برون کنیکی ره خویشتن را آزمون کن
جهان از هند و چین تا روم و بربربه پیروزی تو داری با برادر
نه جز مرز خراسان کشوری نیستو یا جز ویس بانو دلبری نیست
نشست خویش را مرز دگر جویز هر شهری نگاری سیمبر جوی
همی بین دلبران را تا بدان گاهکه یابی دلبری نیکوتر از ماه
نگارینی که با آن روی نیکوششود ویسه ز یاد تو فراموش
ز دولت بر خور و از زندگانیبران همواره کام اینجهانی
بدین غمخوارگی تا کی نشینینهیب جان شیرین چند بینی
گه آمد کز بزرگان شرم داریبرادر را تو نیز آزرم داری
گه آمد کز جوانی کام جوییز بزم و رزم کردن نام جویی
گه آمد کز بزرگی یاد گیریبه فال نیک راه داد گیری
تو اکنون پادشایی جست باییکجا جز پادشاهی را نشایی
به گرد دایه و ویسه چه گردیکزیشان آب روی خود ببردی
همالان تو جویان جاه و پایهتو سال و ماه جویان ویس و دایه
رفیقان تو جویان پادشاییتو جویان بازی و ناپارسایی
شد از تو روزگار لهو و بازیتو در میدان بازی چند تازی
چه دیوست این که بر جانت فسون کردترا یکبارگی چونین زبون کرد
تو اندر خدمت وارونه دیوینه اندر طاعت گیهان خدیوی
همی ترسم که کار تو به فرجامچنان گردد که یابد دشمنت کام
اگر پند رهی را کار بندیشوی رسته ز چندین مستمندی
غمت شادی شود سختیت رامشبلا خوشی و نادانیت دانش
اگر سیریت نامد زانگه دیدینه من گفتم سخن نه تو شنیدی
همی کن همچنین تا خود چه آیدجهان بازیت را بازی نماید
تو باشی در میان ما بر کنارهنباشد جز درودی بر نظاره
چو بشنید این سخن رامین بیدلتو گفتی چون خری شد مانده در گل
گهی چون لاله شد رویش ز تشویرگهی چون زعفران و گاه چون قیر
بدو گفت این که تو گویی چنینستدل من با روان من به کینست
شنیدم پند خوبت را شنیدمبریدم زین دل نادان بریدم
نبینی تو مرا زین پس هواجوینراند نیز بر رویم هوا جوی
منم فردا و راه ماهآبادبگردم در جهان چون گور آزاد
نیایم در میان مهر جویاننورزم نیز مهر ماهرویان
چنان کاری چرا ورزم به امیدکه جانم را از او ننگست جاوید